eitaa logo
و اما جنگ.
43 دنبال‌کننده
60 عکس
18 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
و اما جنگ.
چه جزئیات دقیقی
خدایی خیلی خوب بود رجی نه؟💔💔
باید یه بچه گربه دیگه بیارم خونه💔💔
گرگ که نگذاشتین بخرم💔💔💔
وقتی حتی یه گوریل ۱۸۰ کیلویی هم موقع معاینه، برای آرامش دست پرستارشو می‌گیره.
و اما جنگ.
در واقع این گوریل را خیلی تیتیش مامانی، بار آورده اند. والا من از بچگی یادم است، هر بار موقع سرم زدن وقتی کمی میخواستم نشان بدهم که میترسم یا دردم می آید، بهم می‌گفتند: تو مگه نمیخوای بری جنگ؟؟؟ و من میگفتم: گلوله فرق داره با سوزن. گلوله خوبه. یه لحظس، گوشت و پاره می‌کنه. و واقعا هم همین است. سوزن با آن سرِ عوضیِ باریکش، پوست را سوراخ میکند. ولی گلوله داغ است، گوشت را جر میدهد و امعاء را می‌درد؛ در آخر هم خون تمام دست و بالت را میگیرد و به سرعت خشک می‌شود. من دوست دارم گلوله بخورم تا سوزن. البته که جدیدا دلم نازک تر از همیشه شده است. چند روز پیش رفته بودیم دندان پزشکی و من گریه ام گرفت. سیزه برای صورتم پناهی ایجاد کرد تا کسی اشکم را نبیند. آن پناهِ ایجاد شده ی سیزه بیشتر مرا به گریه انداخت از امنیتی که گرفته بودم و دلی که اضطرابم را فهمید. دوستش دارم، او یک سیزه است.
این سیگار علی ست. و من، سیگار نگه دار علی تا زمانی که آدامسش مزه‌ش تمام شود و دوباره بخواهد بین لبانش بگیراندش.
اصلا نمیفهمم چرا گاهی اوقات انسان ها برای فریاد زدنِ سفاهت خودشان، خشکنای جر میدهند. کاش مزجاتی هم دمی فرو میبستی تا بگوییم یک چیزی بارش است. .
انگار نه انگار که این صورتِ یک گلِ وحشیست! آرام تر روغن، گوجه های مادرت که نیست! به مثابه یک آتش فشان، این تابه ی پر از گوجه یِ رفیقِ شامی، روغن فشانی ای میکند که پوست را می‌سوزاند. همانا در جنگ خواهیم بود و این ها همه ملعبه ای بیش نیست. .
بسم الله امروز یک گلِ وحشیِ خوشگلِ ناز نیستم. امروز یک گلِ وحشیِ خوشگلِ گرگینه هستم. دایی جواد و همسرش و دو دخترشان از مشهد آمده اند. خیلی خوشحالم اما این خوشحالی را بابا و مامان نگذاشتن در من بیشتر نمود پیدا کند. یک حماقتی که من دیشب کردم آمدم و پیش علی و سیزه در هال دراز کشیدم و خوابم برد. و دقیقا وقتی صبح سفره پهن کردند برای صبحانه، ننه آمده و زیر پای من نشسته. از همان ابتدا که بابا اسمم را صدا میزد، ننه مچِ پایم را ماساژ میداد. مامان هم از آنطرف می‌گفت: داییت اینا صبح رفتن حرم، پاشو زشته. خلاصه که فقط خداوند مرا در خواب هوشیار کرد که بفهمم آنکس که دارد پایم را دستمالی میکند، ننه است و نباید همان پایم را یک عقب گردی بکنم و با فشار دو برابر به گُرده ی طرف برگردانم. الحمدالله. رفتم دستشویی و در آینه نگاه کردم. گریه ام نمی‌آمد و این یعنی من خوابم تمام شده است اما وحشی ام. سر سفره که نشستم. مامان سه بار به من پیشنهاد داد که چه چیزی بخورم. با خودم گفتم اگر بار چهارم شد و گفت این سرشیر را بخور، قرار است چاقو را از داخل سینی بردارم و فرو کنم در سینه ام، درست آنجا که دو استخوانِ دنده از هم جدا میشوند و یک سطحِ نرمی ایجاد شده. درست همان جا. بعد که چاقو را بکشم بیرون، خون بجهد بیرون و داغی اش آن سرشیرِ بیشرف را آب کند. طاها هم از همان اولِ صبح شروع کرده بود به خاله گفتن و سوال هایی که نشان می‌داد میخواهد رابطه ای ایجاد کند اما از سمت من فقط با اشاره ی سر و چشم پاسخ داده میشد. تا اینکه ننه ادای طاها را در آورد و او را دعوا کرد. این رفتار به مثابه نشتی گاز را با فندک گرفتن بود. هم با ننه دعوا کردم و هم با طاها که یاد گرفته است با دو جمله ی از توی کتاب خوانده، بحث کند. آه از روزگارِ صبح. صدایم دو رگه شده است. اعصابم خورد است و دوست دارم تمام اهل خانه را برای سفر آخرت اماده کنم. البته بجز سیزه. او خوب است و من را میفهمد. حتی این روزنوشتی هم که نوشتم مزخرف شده است. امروز یک گلِ وحشیِ ناراحت و درنده هستم. و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.