انگار نه انگار که این صورتِ یک گلِ وحشیست!
آرام تر روغن، گوجه های مادرت که نیست!
به مثابه یک آتش فشان، این تابه ی پر از گوجه یِ رفیقِ شامی، روغن فشانی ای میکند که پوست را میسوزاند.
همانا در جنگ خواهیم بود و این ها همه ملعبه ای بیش نیست.
#گلادیاتور.
بسم الله
امروز یک گلِ وحشیِ خوشگلِ ناز نیستم.
امروز یک گلِ وحشیِ خوشگلِ گرگینه هستم.
دایی جواد و همسرش و دو دخترشان از مشهد آمده اند. خیلی خوشحالم اما این خوشحالی را بابا و مامان نگذاشتن در من بیشتر نمود پیدا کند.
یک حماقتی که من دیشب کردم آمدم و پیش علی و سیزه در هال دراز کشیدم و خوابم برد.
و دقیقا وقتی صبح سفره پهن کردند برای صبحانه، ننه آمده و زیر پای من نشسته.
از همان ابتدا که بابا اسمم را صدا میزد، ننه مچِ پایم را ماساژ میداد.
مامان هم از آنطرف میگفت: داییت اینا صبح رفتن حرم، پاشو زشته.
خلاصه که فقط خداوند مرا در خواب هوشیار کرد که بفهمم آنکس که دارد پایم را دستمالی میکند، ننه است و نباید همان پایم را یک عقب گردی بکنم و با فشار دو برابر به گُرده ی طرف برگردانم.
الحمدالله.
رفتم دستشویی و در آینه نگاه کردم.
گریه ام نمیآمد و این یعنی من خوابم تمام شده است اما وحشی ام.
سر سفره که نشستم.
مامان سه بار به من پیشنهاد داد که چه چیزی بخورم.
با خودم گفتم اگر بار چهارم شد و گفت این سرشیر را بخور، قرار است چاقو را از داخل سینی بردارم و فرو کنم در سینه ام، درست آنجا که دو استخوانِ دنده از هم جدا میشوند و یک سطحِ نرمی ایجاد شده.
درست همان جا.
بعد که چاقو را بکشم بیرون، خون بجهد بیرون و داغی اش آن سرشیرِ بیشرف را آب کند.
طاها هم از همان اولِ صبح شروع کرده بود به خاله گفتن و سوال هایی که نشان میداد میخواهد رابطه ای ایجاد کند اما از سمت من فقط با اشاره ی سر و چشم پاسخ داده میشد.
تا اینکه ننه ادای طاها را در آورد و او را دعوا کرد. این رفتار به مثابه نشتی گاز را با فندک گرفتن بود.
هم با ننه دعوا کردم و هم با طاها که یاد گرفته است با دو جمله ی از توی کتاب خوانده، بحث کند.
آه از روزگارِ صبح.
صدایم دو رگه شده است.
اعصابم خورد است و دوست دارم تمام اهل خانه را برای سفر آخرت اماده کنم.
البته بجز سیزه.
او خوب است و من را میفهمد.
حتی این روزنوشتی هم که نوشتم مزخرف شده است.
امروز یک گلِ وحشیِ ناراحت و درنده هستم.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
هدایت شده از 🔆YAZDANi
19.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔆 شهدا و طریق کربلا
هدیه به سید الشهدا علیه السلام
@mohamadyazdani_channel
دلم از این ماگ شیشه ای ها میخواد که گوگولی و کیوتن. همراه با یه قاشقِ با نمکِ گوگولی که سفالی- سرامیکیه.
میدونم اگر داشته باشم میشه برای علی و یا طاها.
البته طاها الان بزرگ شده و بهم پیشنهاد میده که براش بخرم. ولی علی اصلا تو این وادیا نیست که پیشنهاد بده، بر میداره برای خودش.💔💔
نمیخوام توش ایس کارامل ماکیاتو بخورم.
میخوام توش چایی نبات بخورم.
ولی دلم الان از اونا میخواد.
تازه دلم از اون اسپری های خامه هم میخواد که سرشو فشار میدی، خامه ی فرم گرفته ازش فیییشششششش میاد بیرون.
دوست دارم بالای پشت بوم دراز بکشم زیر آفتاب و از اون خامه ها بریزم تو دهنم و بخورم.
بسم الله
چرا واقعا خانم ها با مرد هایشان، جلوی دیگران بد رفتاری میکنند؟
آیا فکر میکنند خیلی بیشتر از شریک زندگی شان میفهمند؟
یا حسِ حیف شدگی و رییسگریشان عود کرده است؟
چه شده؟
چه شده که خیلی راحت همان آدمی که برایت دارد زحمت میکشد را جلوی دیگران خورد میکنی؟
به اینکه اگر برود دنبال یک اقتدار ده، فکر کرده ای؟
آن وقت اگر امدی و گفتی خیانت کرده است.
هیچکس اینجا مقصر نیست الا خودت.
درست از چیزی که داشتی استفاده نکردی آن هم خراب شد.
البته که بایستی به پیوست این نظریه، اضافه کنم: آن مرد هم گه میخورد برود دنبال دیگری.
اما چه میشود کرد؟
خدا آنطور آفریدش که اگر اینجا سایه پیدا نکرد، در جستجوی یک سایه دیگر باشد.
و زن را هم طوری افرید که سایه خوبی باشد.
و اگر کمی از لای شاخ و برگش نورِ تیزی زد داخل و پرده ی سایه را درید، مرد هم آنقدر ها عوضی آفریده نشده که بگذارد و برود زیر یک سایه ی دیگر بنشیند، کمی مدارا میکند اگر تذهیب نفس داشته باشد و یا عاقل باشد.