بسم الله
چرا واقعا خانم ها با مرد هایشان، جلوی دیگران بد رفتاری میکنند؟
آیا فکر میکنند خیلی بیشتر از شریک زندگی شان میفهمند؟
یا حسِ حیف شدگی و رییسگریشان عود کرده است؟
چه شده؟
چه شده که خیلی راحت همان آدمی که برایت دارد زحمت میکشد را جلوی دیگران خورد میکنی؟
به اینکه اگر برود دنبال یک اقتدار ده، فکر کرده ای؟
آن وقت اگر امدی و گفتی خیانت کرده است.
هیچکس اینجا مقصر نیست الا خودت.
درست از چیزی که داشتی استفاده نکردی آن هم خراب شد.
البته که بایستی به پیوست این نظریه، اضافه کنم: آن مرد هم گه میخورد برود دنبال دیگری.
اما چه میشود کرد؟
خدا آنطور آفریدش که اگر اینجا سایه پیدا نکرد، در جستجوی یک سایه دیگر باشد.
و زن را هم طوری افرید که سایه خوبی باشد.
و اگر کمی از لای شاخ و برگش نورِ تیزی زد داخل و پرده ی سایه را درید، مرد هم آنقدر ها عوضی آفریده نشده که بگذارد و برود زیر یک سایه ی دیگر بنشیند، کمی مدارا میکند اگر تذهیب نفس داشته باشد و یا عاقل باشد.
30.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
_
میدونستی امام زمان ( علیه السلام )
با تک تک ما ارتباط شخصی دارن ؟
امروز بایستی بروم تکرارش را ببینم و مثل هر سال با دیدنش جگرم خون بشود و گریه کنم.
جگر خون شده ام را با این جمله که: این مختار بود و اینطوری کشتنش، ارباب بی کفن ما را این حرامزاده ها چطوری کشتن؟!، تکه تکه کنم و داخل بدن، مغز، چشم ها و قلبم غوغا به پا شود.
و به راستی هر چقدر بر حسین علیه السلام آن مظلوم که دلواپسِ اهل بیتش بود هر لحظه و حتی روی نی، گریه کنیم؛ کم است و کم است و خیلی کم است.
کاش میشد در روضه ی حسین علیه السلام جان داد، نه اینکه هر سال و هر موقع من در مقتل چیزی را بشنوم که سال پیش سرش خودم را تکه تکه کردم و امسال باز، میرزا همان را با صدای گرفته بخواند و باز من از خود خارج شوم و بعد دوباره جان داشته باشم.
حیف که مثل منی در روضه ی حسین علیه السلام نفس میکشد.💔
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
چقدر از کرکتر کمال خوشم میاد.
اینکه جنگیه و ترسی ام نداره از چیزی.
مثلا یکی از ترس هایِ بزرگ من، سوسکه!
بله، سوسک.
همون حشراتِ بی پدر مادر که واقعا حالم ازشون بهم میخوره و نمیتونم بعد از دیدنشون به زندگی عادیم برگردم.
حالا تو فکر کن توی جنگ، در حالی که داریم پیشروی میکنیم به سمت دشمن و من هم اون وسط مسطا هستم.
لطفاً سوال براتون ایجاد نشه که چرا من توی جنگم و چطوری و چرا؟
این داستانِ منه. هر طور بخوام مینویسمش و منطقش را هم خودم در میارم.
راه های زیادی هست که من هم توی جنگ راه داده بشم که خودش یک رمان پنج هزار صفحه ای لازم داره.
بماند.
حاج علی و سعید قاسمی دارن از یه باریکه ای بین دو ساختمونِ مخروبِ که بچه ها خودشون درست کردن، رد میشن و بعد نوبت به من میرسه.
بایستی بی سر و صدا و در کمال آرامش بریم اونطرف وگرنه از پایین میفهمن، ما رو میزنن و لو میریم.
حالا این وسط یه سوسکِ بیشرف از زیرِ اون چوبِ داربستی میاد رو.
خب اینجا چیکار کنم؟
اغلب اوقات جیغ میزنم و میگم سوسک؟
یا در حال فرار یا علی ای از ته حلقومم فریاد زده میشه.
نه هیچ وقت جیغ نزدم و بگم سوسک.
پیک می بازیا چیه؟
جیغ زدم، فرار کردم و داد زدم یا امام زمااااااان، اونجا سوسکه.
آن دو کلمه ی آخرِ جمله را هم با لرز صدا و ضعفی در دل گفته ام.
حالا اینجا موقعیت خطری است و از آن روزهایِ جنگیست.
اگر جیغ بزنم قطع به یقین یکی از همین بچه ها با قنداقه ی تفنگش میکوبد توی صورتم.
چقدر بی پدر و مادر واقعا.
بره بزنه تو دهن خواهر خودش.
بیشرفا.
بدم اومد.
اون شخصیتِ بی ادب را حذف میکنم از داستان.
یا نمیگذارم شهید بشود، تا درس عبرتی شود برایش. با ناموس باید درست رفتار کرد.
باغ وحش که نیست.
بگذریم.
خب من قدمی از قدم بر نمیدارم؟ و اشاره میکنم به سوسک؟
آ آ. این هم مسخره است.
در ان تاریکی چطور سوسک را ببینند؟
من چطور دیده ام؟
من حس کرده ام که آنجا سوسک است و حسم هم همیشه درست است.
پس سوسک آن جا وجود دارد.
یا چطور است از روی سوسک بپرم؟
بعد از آن طرف که تعادلم را از دست دادم بیوفتم پایین و یا بمیرم یا اسیر دشمن شوم!
البته که برادران بالا نمیگذارند اسیر دشمن بشوم، قطعا از آن بالا بهم تیراندازی میکنند تا شهید شوم شاید هم دل را زدند به دریا و درگیری رخ داد، من را هم نجات دادند.
نمیدانم.
لعنت به این سوسک.
وقتمان را گرفته است و کرکتر ها در مغزم دارند قیام میکنند.
دستی سمتِ حاج علی تکان میدهم و اشاره به سوسک میکنم.
بعد اشاره به کلتِ توی دستم و باز سوسک.
یعنی شلیک کنم بهش؟
و حاج علی (همان علی خودمان ولی اینجا در ابهت مردی با قدی بلند و عرض شانه ای پهن.) اخم میکند و میگوید: کاله پاتمه دیگَّ پِلِته من نیتی.
و من آنجا میگویم: من فرشته ی طاها ام.
برمیگردم سمت طاها که پشت سرم ایستاده است: مگه نه؟
طاها از علی قوی تر و ستبر تر است.
چون به خانواده ی پدری اش رفته است.
پوستِ گندمیِ کاکائویی اش در زیرِ نورِ ماه میدرخشد.
طاها که اسلحه ای روی دوشش است و پایش زخمی شده چشم در کاسه میچرخاند رویش را به سمت دیگری بر میگرداند: خاله فاطمه دارین شورشو در میارین. برید دیگه. سوسک که ترس نداره.
سعید قاسمی اینجا چکار میکند اصلا؟
او کیست؟
او خوب است. بیاید یک لگد رویِ سوسک بکند و قال قضیه کنده شود.
سعید قاسمی از مغزم لفت داده است.
کرکترش از آن پاستوریزه های مزخرف بود.
برود بمیرد.
با همین علی و طاها جلو میرویم.
بنازم.
سوسک خودش خجالت کشید و پرواز کرد رفت.
اینجا من آمد جیغ بکشم که علی گفت: وااای بَته دیگه.
از روی داربستِ چوبیِ مزخرفِ سوسکی رد شدم.
به داخل ساختمان رسیدیم و حالا شروع عملیات بود.
این حالا شروع عملیات بود را انگار گروک گفته است.
پایان بندیَش مسخره شد.
شاید بعد ها شهادت طاها و علی را نیز نوشتم.
یاعلی.
و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش.
و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.