eitaa logo
و اما جنگ.
43 دنبال‌کننده
58 عکس
18 ویدیو
0 فایل
قطعا سننتصر.
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم الله خدایی من جیگر خوردن را به استیک گوزن شمالی خوردن ترجیح میدم. جیگر و البته دنبه ی خوب رو آتیش گرفته شده. نمک و شاید آبلیمو. مخصوصا اول صبح. یا کلا همیشه. اصلا وقتی حرف جیگر میشه، اونجا من گرگ میشم. اصلا چرا گرگ را دوست دارم؟ چون از قدیم گفته: گرگم و گله میبرم. ببیی: چوپون دارم نمی‌گذارم. گرگ: دندون من تیز تره. ببیی: دنبه ی من لزیز تره. البته اینجا ببیی خیلی نامحسوس داره پا میده به گرگ. وگرنه چرا باید بیاد بگه دنبه ی من لزیز تره؟ خب این یعنی جیگر و ماهیچتم خوبه دیگه. گرگ بیچاره حق داره بگیره بِدرَتش. ببیی انقدر خیانت کار؟ مثلا تو بگی دنبت لزیزه. گرگ تو رو بخوره، می‌فهمه همنوعات لزیزن، پس بسم الله! حالا اون چوپون بدبخت پول اون همه دنبه و گوشتی که قرار بود بفروشه و سود کنه، نون ببره سر سفره ی زن و بچش را از حلقوم کی بکشه بیرون؟ از گرگ؟ نه! گرگ گناهی نداره. (نویسنده منم و من تصمیم میگیرم.) از حلقومِ اون ببیی گرگ نشناس. اینجا بنظرم گرگ نباید ببییِ یاوه گو را بخوره! اونو باید زنده بگذاره بقیه را بخوره، که چوپون هم یه انتقامی بگیره، بالاخره یه عالمه پول را گرگ لقمه ی چپ کرده. حالا دیگه اون یاوه گو اِ دنبه لذیذ میمونه و چوپون و قصابی که داره چاقو تیز می‌کنه. چوپون: که دنبت لذیذه؟ هاااا؟ چوپون ظرف آب را جلوی گوسفند میگذارد. گوسفند به صدای کشیده شدنِ تیغه ی سرد چاقو رویِ سوهان، گوش می‌دهد. قصاب نزدیک میآید. گوسفند را می‌خواباند روی زمین، با دستی پوزه اش را بالا میکشد و دست دیگرش، چاقو را از میانِ دندان هایِ ایمپلنت شده اش بیرون میکشد. ناگهان خون رویِ گردنِ قصاب و گوسفند می‌ریزد. قصاب با چشمانی از حدقه در آمده چاقو، گلویِ گوسفند و خون ها را به نوبت نگاه میکند. نفسِ داغی موهایِ پسِ کله ی قصاب را به مثابه بادی در گندم زار، میرقصاند. قصاب برمیگردد و ردِ نفس را می‌گیرد. چشمانی که انعکاسِ دندان هایِ سفید سرامیکیِ قصاب داخلشان افتاده میانِ انبوهی از سیاهی دیده میشود. گرگ: پاشو تنه لشتو جمع کن. هیچکس تکانی نمی‌خورد. قصاب گوسفند را ول کرده و روی زمین دارد نگاه به خشتکِ خیسش میکند، تنش میلرزد و مایعی از زیرِ ران هاش روی زمین را خیس میکند. گرگ: کری؟ ببیی: با منی؟ گرگ: مگه کسی غیر تو ام تو این خراب شده هست؟ ببیی: من فکر کردم با چوپونی! گرگ: کسی که فکرش تو لذیذ بودنِ دنبش باشه نبایدم بفهمه آدم، حرفِ حیوون را نمی‌فهمه! دِ پاشو گمشو از اینجا برو. گوسفند سم هاش را درست در خونِ چوپان که پسِ گردنش دریده شده است، میگذارد. گرگ هم پشتِ گوسفند میرود. گوسفند: حالا واقعا دنبه خوشمزست؟ گرگ نگاهی به نویسنده میکند: فاطمه خانم، این وقت شب خدایی ما رو مضحکه ی این حیوون نکن. دو خط بنویس گرگ خوردش، ولی نگذار انگشت نشونه عوام بشیم و بگن با گوسفند جماعت همکلوم شد! گرگ بعد از اتمام دیالوگِ خارج از داستانش، نگاهی به گوسفند کرد، زبانی زیرِ نیش هایِ بالایش سایید و ناگهان خون صحنه را پر کرد.
یادش بخیر بچه بودم چقدر از غلاتا می‌خوردم. وقتی اینو دیدم یادِ اون سکانس از انیمیشنِ کارخانه ی هیولا ها افتادم که سالیوان برای آروم کردن و همراه کردنِ دختر کوچولو از با ناخن های بلند و هیولاییش، از اینا روی زمین میچیند تا دختر بره توی اتاق و کمتر شرارت کنه.🥲 دقیقا همین کار را من با علی بارها انجام دادم ولی خب، علی دختر کوچولو نیست و از شیطون بازی دست بر نمی داره. البته شاید من اون هیولا باشم.
مهدی جانم، این شب ها همه ی فکر و ذکرم شده است تو و ارادت بی انتهایت به خانم حضرت زهرا سلام الله علیها. تو از همان ابتدای کودکی ات نقشِ خانم حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها در زندگی‌ت پر رنگ بود؛ به نقل از مامان و دیده های خودم و همگان. تا شهادتت. از محلِ اصابتِ گلوله ها به پهلو، قفسه سینه و گردنت، تا زمانِ شهادتت. از قولی که به مامان داده بودی. گفته بودی برای روضه های فاطمیه مامان برمیگردی، و برگشتی با تنی گلگون. از تابوتی که نداشتی و لحظه ی آخر برایت جور شد تا فاطمیه خانه باشی. از نگاهِ قشنگت که میدانم این شب و روز ها در عرشِ برین دارید همگی بر پهلو یِ شکسته ی مادر عزا داری میکنید. در این شب ها ما را فراموش نکن و برایمان عاقبتی چون عاقبت خودت از مادرِ شهیده بخواه. التماس دعا میرزا مهدی❤️‍🩹 و در آخر، جان و سلام من بر حضرتِ مهدی روحی و ارواح من سواه فداه، که روزی اگر خدا منت بر ما گذارد؛ خواهیم دیدش. و سلام بر مجاهدِ آخر الزمان، امام سید مجتبی خامنه ای که خدا حفظش کند، خدا حفظش کند و خدا حفظش کند.
بالای پشت بوم خانه مان، گربه ای دم بریده، سه نوزاد دارد. امروز از شدت ذوق نزدیک بود از پنجره پرت شوم پایین، وقتی گربه را دیدم که بچه اش را به دندان گرفته و دارد از دیوارِ داخلیِ حیاط به سمت پشت بام می‌رود. ولی حالا که رفتم بالا تا بچه های جدیدم را ببینم، اثری ازشان نبود. فقط صحنه ی یک قتل را دیدم. پر های سفیدی که نیمش خونی بود و در تمامِ پشت بام پخش و پلا بود.
هدایت شده از ݪَبْݒَࢪ
🔴 اینکه نتانیاهو و بن گویر اینگونه بی‌حیثیت شده‌اند و حتی در اراضی اشغالی با افت شدید محبوبیت مواجه شده‌اند، نتیجه زحمات یحیی سنوار و از عواقب هفتم اکتبر است. منظور من این نیست که نتانیاهو تمام شده! منظور این است که هیچ‌کس تصور نمیکرد نتانیاهویی که در آستانه احداث کریدور آی‌مک و عادی سازی با اعراب، ذیل پیمان ابراهیم بود، امروز برای ماندن در قدرت به دریوزگی بیافتد! همه این‌ها از زحمات نابغه‌ای به نام یحیی سنوار سرچشمه می‌گیرد! ☑️ @persian_policy