🇮🇷 #پایی_که_جا_ماند 🇮🇷
✫⇠قسمت :7⃣7⃣
✍ به روایت سید ناصرحسینی پور
فکرهای عجیب و غریبی در مغزم دور میزد. در فکر سامی بودم. با این که از او چیزی به زبان نیاورده بودم، برایش میترسیدم. دلم مثل سیر و سرکه میجوشید، میترسیدم بهش شک کنند. به خودم مطمئن بودم که از سامی حرف نمیزنم؛ اما میترسیدم اذیتم کنند، تحمل بعضی شکنجهها را نداشته باشم، کم بیاورم و مجبور شوم از سامی حرف بزنم. چند دقیقه بعد همین باور را هم از دست دادم. برای این که از فکر و خیال بیفایده نجات یابم، شروع به خواندن قرآن کردم؛ قدری آرام و سبک شدم.
سلول مثل تاریکخانهی عکاسی بود. در قسمت بالای در سلول پنجرهی کوچکی بود که عراقیها از آنجا مرا زیر نظر داشتند. درست مثل سلولهای دژبان مرکز بغداد.
... بعد از نماز صبح خوابم برد. با باز شدن درِ سلول از جا پریدم. زندانبانی که تا امروز او را ندیده بودم، یک نان ثمون با یک ظرف حلبی که مقدار کمی شوربا بود، جلویم گذاشت. دو ساعت بعد از صبحانه مرا به اتاق بازجویی بردند. ستوان فاضل، شفیق عاصم و درجهدار بخش استخبارات با یک مترجم عرب زبان دیگر آن جا بودند. افسر استخبارات برای بار چندم همان سؤالات روز گذشته را تکرار کرد و گفت: برای ما مهمه بدونیم کدامیک از نگهبانها به شما گفته آن دو اسیر مأمور سازمان رجوی و خلق عربند.
گفتم: اسیر که نیستن، اگه اسیر بودن، شما با من کاری نداشتین!
در بد هچلی افتاده بودم. استخباراتی از جایش بلند شد، جلو آمد، زیر چانهام را گرفت، سرم را بلند کرد، جوری که چشمم به چشمش بیفتد و گفت: من تا حالا حرمت وضعیت جسمی تو رو داشتم، اما شما ایرانیها لایق احترام نیستین!
بر خلاف میل باطنیام سعی کردم خودم را به مظلومنمایی بزنم، گفتم: سیدی! رابطهی ما و نگهبانها رابطهی یه زندانی و زندانبانه، نگهبانها به ما اعتماد ندارن.
افسران عراقی به نگهبانهای شیعه مشکوک بودند. نام نگهبانهای شیعه را میبرد و میخواست بداند کدامیک از آنها اسرارشان را فاش کرده. خود نگهبانهای شیعه و حتی نگهبانهای اهل سنت به هر کسی اعتماد نمیکردند. هر یک از آنان به افراد خاصی اعتماد داشتند. علی جاراللّه به رامین حضرتزاد اعتماد داشت. سامی به من و حکیم خلفان و دکتر مؤید به بهزاد روشن و کامبیز فرحدوست.
بازجویی که به جایی نرسید، مرا به سلولم برگرداندند. از ناهار و شام بخور و نمیر اردوگاه هم خبری نبود. آبم را هم قطع کرده بودند.
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
°•|🌸🍃
#سݪام_بر_شھـــــدا
•|ڪولہ بارے بر دوش
•|سفرۍ باید رفت
•|سفری بۍ همراه
•|گم شدن تا تہ ِتنهایے محض…
•|یار ِتنهایۍ ِمن گفت به من:
•|هر کجا لرزیدی
•|از سفر ترسیدی
•|تو بگو از تہِ دل
●من خدا را دارم و #خدا اول و آخر با توست..
#ســــــلامــ
#صبحتـــون_بخیـــــر
#دلاتـــــون_شھـــــدایـــــے
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🇮🇷 فرازےازمناجاتنامـــــہ 🇮🇷
◽️الهی دلم خسته است و بیمناکم که چه به روزم خواهد آمد هر چه میمانم خستهتر میشوم، نگاهی به عملم میکنم، نگاهی به تو، شرمسار میشوم.
▫️جلوهی ملکوتی تو نقابی زیبا بر روی اعمال زشت من کشیده که گویی جزء مقربین درگاهم. نگاهی به تو میکنم، نگاهی به خودم خجالت میکشم از اینکه دیگر بگویم که شهادت را نصیبم میکنی زیرا که نه تنها لیاقت شهادت را در خودم نمیبینم بلکه حتی لیاقت طلب شهادت را هم در خود نمیبینم.
#شهید_حمیـــــد_سربـــــی
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🔴 شهیدی که رهبری از شالش تبرک جست
◽️قبل از یکی از عملیاتها، بچههای گردان علیاکبر(ع) میرن پیش رییس جمهور وقت (مقام معظم رهبری) تا هم دیداری داشته باشند و هم روحیهای بگیرن.
◽️تو مراسم هم سیدجمال که هم مسئول تبلیغات گردان بوده و هم مداح اهل بیت(ع)، برنامه اجرا میکنه و جلوی حضرت آقا مرثیه سرایی میکنه.
◽️موقع نماز وقتی حضرت آقا میان شروع کنن نماز رو، سیدجمال که قرار بود مکبر هم باشه شال سبزش و میندازه رو دوش آقا و میگه اینو میذارم تا تبرک بشه و بعداً میبرم تا ایشالله تو جبهه به آرزوم برسم و #شهید بشم.
◽️نماز که تموم میشه و میره شال رو بگیره آقا میفرمایند که شما هم ساداتی و اگه مشکلی نداره این به عنوان تبرک پیش من بمونه که سیدجمال قبول میکنه.
◽️بعداً حضرت آقا به برخی از دوستان تو لشگر میسپرن تا بیشتر هوای سیدجمال رو داشته باشن و نذارن بره خط که حضورش برا بقیه رزمندهها هم باعث دلگرمیه و هم قوت قلب.
◽️اتفاقاً تو عملیات هم تقریباً مواظب بودن که خط نره و عقبه بمونه، ولی تو شلوغی درگیریها سید هم جلو میره و به آرزوی دیرینهاش میرسه و #شهید میشه.
مداح اهلبیت
#شهید_سیدجمال_قریـــــشی
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🇮🇷 آیه های خودمانی 🇮🇷
اول و آخر ضعیف
دو نفر هستن که نمیتونن پشه رو از خودشون دور کنن. یکی بچهای که تازه به دنیا اومده، یکی هم آدمی که خیلی خیلی پیر شده. آدم، اول ضعیفه، بعد کمکم قوی میشه بعد دوباره ضعیف میشه. بعضیها فکر میکنن همیشه این قدر قوی بودن و همیشه هم این قدر قوی میمونن، برای همینطوری حرف میزنن مثل این که قویترین مرد و زن جهان هستن!
نمیدونن یه روزی این قدر ضعیف میشن که پشه هم اونا رو شکست میده!
یُرَدُّ إِلی أَرْذَلِ الْعُمُرِ
به بدترین مرحله زندگی میرسند
(بخشی از آیه 5 حج)
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
7.35M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شهید همت: اعتقاد به ولایت صراط مستقیم است
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
😊 لبخند شهدایی 😊
بیت المال است
خمپاره که می زدند طبیعتاً اگر در سنگر نبودیم خیز می رفتیم تا از ترکش آن محفوظ بمانیم
بعضی صاف صاف می ایستادند و جنب نمی خوردند و اگر تذکر می دادی که دراز بکش
می گفتند
بیت المال است
حالا که این بنده خدا به خرج افتاده نباید جاخالی داد
حیف است، این همه راه آمده خوبیت ندارد
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
♦ اقدام شایستهی مدیریت پارک ارم تهران در ترویج حجاب، نماز و امر به معروف👌
🔹براساس تصمیم مدیرعامل پارک ارم و ابلاغ دستوری به مدیران اجرایی مجموعه ارم، از این پس بانوان جوان محجبه و جوانانی که برای اقامه فریضه نماز اول وقت به نمازخانه های پارک ارم مراجعه می کنند، با بلیط خدمات رایگان شهربازی ارم مورد تشویق قرار می گیرند. این اقدام در خور تقدیر در حوزهی امربه معروف، چند روزیست آغاز شده و با استقبال خوب خانواده ها و جوانان مواجه شده است.
#پویش_حجاب_فاطمے
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🇮🇷 #پایی_که_جا_ماند 🇮🇷
✫⇠قسمت :8⃣7⃣
✍ به روایت سید ناصرحسینی پور
شب قبل از شدت تشنگی خواب درستی نداشتم. بعد از ظهر زندانبان در سلول را باز کرد و مقداری برنج با ته ماندهی گوشت مرغ جلویم گذاشت. از استخوانهای سینهی مرغ و پوست و پیه بدون گوشت آن فهمیدم باید غذای اضافی خودشان باشد. ته سیگار عراقیها در گوشهی بشقاب برنج بود. تشنه و گرسنه بودم. معدهی خالیام بدجوری میسوخت. فکرهای عجیب و غریب باعث ترشح اسیدهای معدهام شده بود. به اجبار غذای اضافی عراقی را خوردم. چند اسیر در سلولهای روبهرویی و کناریام بودند. صدای اسرای ناشناسی که هرگز قیافشان را ندیدم، شنیده میشد. از بین کسانی که توی سلولهای کناریام بودند، یکی از آنها را میشناختم. ایرج صادقی بچهی کرمان بود. در کمپ ملحق او را دیده بودم. نمیدانستم فرماندهی گردان است. چند روز قبل از طریق جاسوسان و افراد خودفروخته لو رفته بود. عراقیها از این که تا آن روز موقعیت نظامیاش را پنهان کرده بود او را انفرادی برده بودند.
ایرج صادقی بدون این که بداند کیام، گفت: صدای عصا شنیدم، مجروح هستی؟! خودم را که معرفی کردم فهمید اسیر قطع پا هستم. از او پرسیدم: شما رو چرا آوردن این جا؟ ایرج را یکی از اسرایی که از اردوگاه نهروان آمده بود، لو داد. جاسوسها یکی از سربازان لشکر ۷۷ خراسان را به عنوان فرماندهی گروهان ارتش لو داده بودند. او را ندیدم. سلول کناری ایرج بود. از بچههای سولهی ۵ بود. با چند نفر از افراد خود فروخته که کارشان خبر چینی بود، دعوایش شده بود. یکی از آنها را توی حمام کتک زده بود. به عراقیها گفته بودند: او فرمانده گروهان توپخانه است و چند تانک عراقی را هدف قرار داده. آدم با روحیهای بود. به عراقیها گفته بود من یک نیروی عادیام. عراقیها او را به شوک الکتریکی و جریان برق وصل کرده بودند. غروب امروز بهم گفت: عراقیها باورشون شده فرمانده گروهان توپخانهام. بعد به شوخی گفت: ما که توی جنگ یه سرباز بیشتر نبودیم، ولی نمردیم و تو اسارت فرمانده گروهان شدیم، اون هم توپخانه!
شب قبل صدای تلاوت قرآن و دعای مخصوص حضرت امام موسیبنجعفر (ع) از سلول کناریام صفا و حال خاصی به زندان بخشیده بود. یکی از بچهها که صدای دلنشینی داشت، دعای حضرت امام موسیبنجعفر (ع) را خواند. افتخار میکردم یکی از نوادگان امام هفتم شیعیان هستم. انگار سرنوشت امام و فرزندانش در زندان بهم گره خورده بود. یاد نوارهای مرحوم شیخ احمد کافی افتادم که با چه سوزی این دعا را میخواند. با شنیدن دعای مخصوصم جدم در زندانها هارونالرشید گریهام گرفت. قبل از ظهر مرا بیرون بردند. از دیروز اسهال خونی گرفته بودم. هر چه خورده بودم را بالا آوردم. افسر بازجو که آدم سمجی بود، بیشتر به دکتر مؤید مشکوک بود. میخواستند مرا قسم بدهند. نمیدانم موضوع قسم دادن را کی به آنها گفته بود. در بازجوییها هیچ وقت ندیدم و نشنیدم کسی را قسم بدهند. افسر بادجو گفت: میگن شما ایرانیها خیلی حرفهایی رو که به حالت عادی نمیگید، اگه قسمتون بگن میگید؟ یکه خوردم. فکر میکنم جاسوسها و افراد خودفروخته این شناخت را به بازجوها داده بودند. افسر بازجو دستش را به طرف قرآن کشید و گفت: اگه به قرآن قسم بخوری که این قضیه رو عراقیها بهت نگفتن، باورمون میشه! گفتم: قسم راستش هم گناه داره! گفت: برای فرار از قسم این حرف رو میزنی! این را که گفتم دستور داد شنا بروم. به اجبار شنا رفتم. در حال شنا رفتن بودم که یکی از نگهبانها دست راستم را با پوتینش لگد کرد. آجهای پوتینش را که روی دستم چرخاند، صدایم درآمد. افسر بازجو گفت: با شکنجهی هوایی چطوری؟
ادامه دارد...✒️
🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃
🌷 @byadshohada 🌷
با ما با شهدا بمانید 👆👆👆