eitaa logo
🌷به یاد شهدا🌷
680 دنبال‌کننده
4هزار عکس
1.6هزار ویدیو
21 فایل
امروزفضیلت زنده نگهداشتن یادوخاطره ی #شهدا کمتراز #شهادت نیست. کپی مطالب با ذکر صلوات آزاد است. ارتباط باخادم الشهدا👇 @Mehrabani1364 🔽تبادل داریم
مشاهده در ایتا
دانلود
😊 لبخند شهدایی 😊 حاج صادق بعد از عملیات بود. حاج صادق آهنگران آمده بود پیش رزمندگان برای مراسم دعا و نوحه خوانی. برنامه که تمام شد مثل همیشه بچه‌ها هجوم بردند که او را ببوسند و حرفی با او بزنند. حاج صادق که ظاهراً عجله داشت و می خواست جای دیگری برود، حیله ای زد و گفت: «صبر کنید صبر کنید من یک ذکر را فراموش کردم بگویم، همه رو به قبله بنشینند، سر به خاک بگذارید و این دعا را پنج مرتبه با اخلاص بخوانید». همین کار را کردیم. پنج بار شده ده بار، پانزده بار، خبری نشد که نشد. یکی یکی سر از سجده برداشتیم، دیدیم مرغ از قفس پریده! 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🇮🇷 زندگی نامه شهدا 🇮🇷 نام شهيد علي اصلي پور فرقاني تاریخ و محل شهادت 29/6/60 تهران گروه شهید ترور زندگینامه شهيد علي اصليپور فرقاني در سال ۱۳۴۳ش چشم به جهان هستي گشود. علي در كودكي بهدنبال درگذشت پدر و مادرش، از دامن پرمهر مادر و سايه آرامش‌بخش پدر محروم شد و سرپرستي او را خواهرش به عهده گرفت. وي تحصيلات خود را پس از گذراندن دوره ابتدايي و راهنمايي، در هنرستان صنعتي سيدجمال‌الدين اسدآبادي در رشته برق ادامه داد. علي با تعهد به مكتب رهايي‌بخش اسلام در جريان پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي و پس از آن فعالانه در انجمن اسلامي هنرستان به خدمت مشغول شد و به بسيج مدرسه طلاچيان پيوست و در رشد و گسترش آن نقشي مؤثر ايفا نمود. با شور و اشتياق، آموزش‌هاي نظامي را فرا گرفت و با شروع جنگ‌ تحميلي رژيم بعثي عراق عليه نظام نوپاي جمهوري اسلامي ايران، بهطور شبانه‌روزي در بسيج به فعاليت و حراست از انقلاب پرداخت. علي بهواسطه علاقه و استعداد فراواني كه داشت، در مدت كوتاهي توانست چند قطعه بمب و نارنجك الكترونيكي و دستي بسازد و در اختيار بسيج قرار دهد تا در جبهه‌هاي جنگ مورد استفاده قرار گيرند. او آنقدر فعال و باشهامت بود كه روزها در محل مأموريتش تا ۱۵ ساعت مداوم به پاسداري مي‌پرداخت و در حراست از اسلام از جان مايه مي‌گذاشت. علي از دشمنان انقلاب بيزار بود. بارها توسط ايادي آمريكا مورد ضرب و جرح قرار گرفته و چندي در بيمارستان بستري شد. علي اصليپور فرقاني در روز بيست و نهم شهريورماه سال ۱۳۶۰ هجري شمسي درحاليكه با چند تن از يارانش به حفاظت از نمايشگاه جنگ در خيابان استاد مطهري مشغول بود، مورد يورش ناجوانمردانه سه تن از تروريست‌هاي منافق قرار گرفته و زخمي شد؛ با اين حال به تعقيب منافقين پرداخته و يكي از آنان را با تير زد. اما ماشين ديگر منافقين از پشت سر، علي را به رگبار بست و يك تير به قلبش اصابت نمود و شهيد علي اصليپور فرقاني در سن ۱۷ سالگي به صف عاشورائيان پيوست. 🌷 @byadshohada🌷 باماباشهدابمانید🖕🖕🖕
🌼 کلام شهدا 🌼 ارتباط خود را با خداوند دائماً برقرار نموده و از تهجد و قرائت قرآن و دعا و توسل غفلت نورزيد، ولي يك نكته را دقت نماييد كه پرداختن به مستحبات تا حدي جايز است كه جلوي كارهاي واجب شما را نگيرد. 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🌻 سیره شهدا 🌻 رفتم سراغ محمد. با اصرار از او خواستم بیاید مسجد اردوگاه. چند دقیقه بعد وارد مسجد شدیم. مراسم در حال برگزاری بود. گفتم: محمد نوبت شماست. با تعجب پرسید: چی؟ گفتم: باید بخونی. این همه میهمان آمده. بهتر از تو هم برای مداحی نداریم. اما هر کاری کردم بی فایده بود. نخواند که نخواند! با هم رفتیم بیرون. گفتم: حسابی ما رو ضایع کردی! گفت: بیشتر خودم را ضایع کردم! بعد مکثی کرد و گفت: مداحی توی این مجلس برای رضای خدا نبود! _زاده 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
😊 لبخند شهدایی 😊 👺آقای زورو (zorro) جثه‌ ریزی‌ داشت‌ و مثل‌ همه‌ بسیجی ها خوش‌ سیما بود و خوش‌ مَشرَب‌. فقط‌ یک‌ کمی‌ بیشتر از بقیه‌ شوخی‌ می‌کرد. نه‌ اینکه‌ مایه‌ تمسخر دیگران‌ شود، که‌اصلاً این‌ حرف ها توی‌ جبهه‌ معنا نداشت‌. سعی‌ می‌کرد دل‌ مؤمنان‌ خدا را شادکند. از روزی‌ که‌ آمد، اتفاقات‌ عجیبی‌ در اردوگاه‌ تخریب‌ افتاد. لباس های‌ نیروها که‌ خاکی‌ بود و در کنار ساکهای شان‌ افتاده بود، شبانه‌ شسته‌ می‌شد وصبح‌ روی‌ طناب‌ وسط‌ اردوگاه‌ خشک‌ شده‌ بود. ظرف‌ غذای‌ بچه‌ها هر دو، سه‌ تا دسته‌، نیمه‌های‌ شب‌ خود به‌ خود شسته‌ می‌شد. هر پوتینی‌ که‌ شب‌بیرون‌ از چادر می‌ماند، صبح‌ واکس‌ خورده‌ و برّاق‌ جلوی‌ چادر قرار داشت‌... او که‌ از همه‌ کوچکتر و شوختر بود، وقتی‌ این‌ اتفاقات‌ جالب‌ را می‌دید، می‌خندید و می‌گفت‌:" بابا این‌ کیه‌ که‌ شب ها زورو بازی‌ در می‌آره‌ و لباس‌ بچه‌ها و ظرف‌ غذا را می‌شوره‌؟" و گاهی‌ هم می‌گفت‌: "آقای‌ زورو، لطف‌ کنه‌ و امشب‌ لباس های‌ منم‌ بشوره‌ وپوتین هام‌ رو هم‌ واکس‌ بزنه‌." بعد از عملیات‌، وقتی‌ "علی‌ قزلباش‌" شهید شد، یکی‌ از بچه‌ها با گریه‌ گفت‌:" بچه‌ها یادتونه‌ چقدر قزلباش‌ زوروی‌ گردان‌ رو مسخره‌ می‌کرد؟ زورو خودش‌ بود و به‌ من‌ قسم‌ داده‌ بود که‌ به‌ کسی‌ نگم‌ 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🇮🇷 زندگی نامه شهدا 🇮🇷 نام احمد رجب خیشگر تاریخ و محل شهادت 59/7/3 -سوسنگرد گروه دفاع مقدس زندگینامه در يکي ار روزهاي زيباي سال ۱۳۳۹ش، در جمع مهربان و صميمي خانواده‌اي متدين در شهر دزفول، چشم به جهان هستي گشود. تحصيلات ابتدايي و راهنمايي را با موفقيت به پايان رساند. در سالهاي اوج‌گيري مبارزات ملت ايران براي به پيروزي رساندن انقلاب اسلامي، به صف قيام مردمي پيوست و از ادامه تحصيل بازماند. پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي، احمد به استخدام ارتش جمهوري اسلامي ايران درآمد. وي، دوره آموزشي نظامي را در زادگاهش دزفول گذراند تا اينکه جنگ تحميلي با تجاوز نيروهاي رژيم بعثي به مرزهاي ميهن اسلاميمان شروع شد. احمد با شور و اشتياقي فراوان به جبهه‌هاي نبرد حق عليه باطل شتافت و به پادگان دشت آزادگان سوسنگرد اعزام و در جبهه‌هاي الله‌اکبر مستقر گرديد. او مردانه سلاح بر دوش کشيد و در مقابل تجاوزگريهاي دشمن بعثي ايستادگيها کرد. احمد بهواسطه حماسه‌ها و دلاوريهاي فراوان که از خود نشان داد به درجه گروهان يکمي نائل گرديد. سردار جوان سپاه اسلام دليرانه زخم جنگ را چشيد و از جبهه محروم شد. اما موضوع را از خانواده پنهان نمود و سرانجام در تاريخ سوم مهرماه سال ۱۳۵۹ هجري شمسي در سن بيست سالگي عاشقانه به سوي ملکوت اعلي پرواز نمود. محل دفن پيکر مطهر شهيد احمد رجب خيشگر به دست دژخيمان بعثي افتاد و هنوز هم به وطن بازنگشته است. 🌷 @byadshohada🌷 باماباشهدابمانید🖕🖕🖕
🌻 کلام شهدا 🌻 عبودیت او حریت می آورد. ببین اسیر چه هستی؟ شکم و غذا؟ شهوت و شهرت؟ خانه و خادم؟ نام و نان؟ زن و فرزند؟ زر و سیم؟ وابسته به هر چه که باشی به همان اندازه قیمت داری. 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🌺 سیره شهدا 🌺 سخت مشغول کار بودیم. می خواستیم هرچه زودتر تمام شود تا راهی خانه شویم. در فکر بودم که کی کار تمام می شود که دیدم حمزه دست از کار کشیده و می رود. با تعجب گفتم: کجا؟ برگشت به طرفم. صورتش را گرفت به طرف آسمان و گفت: وقت نماز است. مگر صدای اذان را نمی شنوی. گوش دادم. صدای ضعیفی از طرف روستا می آمد. گفتم خوب باشد بیا کار را تمام کنیم بعد می رویم نماز. با تعجب گفت: چطور این قدر به نفس خودت اهمیت می دهی اما به خدای خودت نه؟! رو گرداند و رفت. شرمندگی که آن روز حمزه در من بوجود آورد هیچ وقت از یادم نمی رود. 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
😊 لبخند شهدایی 😊 😜عراقی سرپران اولین عملیاتی بود که شرکت می‌کردم. بس که گفته بودند ممکن است موقع حرکت به سوی مواضع دشمن، در دل شب عراقی‌ها بپرند تو ستون و سرتان را با سیم مخصوص از جا بکنند، دچار وهم و ترس شده بودم. ساکت و بی صدا در یک ستون طولانی که مثل مار در دشتی می‌خزید جلو می‌رفتیم. جایی نشستیم. یک موقع دیدم یک نفر کنار دستم نشسته و نفس نفس می‌زند. کم مانده بود از ترس سکته کنم. فهمیدم که همان عراقی سرپران است. تا دست طرف رفت بالا معطل نکردم با قنداق سلاحم محکم کوبیدم توی پهلویش و فرار را بر قرار ترجیح دادم. لحظاتی بعد عملیات شروع شد. روز بعد در خط بودیم که فرمانده گروهان مان گفت: «دیشب اتفاق عجیبی افتاده، معلوم نیست کدام شیر پاک خورده‌ای به پهلوی فرمانده گردان کوبیده که همان اول بسم الله دنده هایش خرد و روانه بیمارستان شده.» از ترس صدایش را در نیاوردم که آن شیر پاک خورده من بوده ام. 😁😁😁 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🌼 کلام شهدا 🌼 ✨خـــــدایا توفیق شناخت خودت آنطور که شـــــهداء شناختند به ما عطا فرما و شهداء را از ما راضـی بفرمــا و ما را به آنها ملحق بفرما . خدایا عملی ندارم که بخواهم به آن ببالم ، جز معصیت چیزی ندارم و الله اگر تو کمک نمی کردی و تو یاریم نمی کردی به اینجا نمی آمدم و اگر تو ستــارالعــیوبی رابر می داشــتی میدانم کـه هیچ کدام از مردم پیش من نمی آمدند ، هیچ بلکه از من فرار می کردند حتی پدر و مادرم . خدایا به رمت و مهربانیت ببخش آن گناهانیکه مانع از رسیدن بنده به تو می شود . الهی عفو… بر روی قبرم فقط و فقط بنویسید : ( امام دوستت دارم و التماس دعا دارم ) که میدانم بر سر قبرم می آید. ✨«مادر! توجه کن! اگر من به زیارت امام رضا (ع) می رفتم، مگر شما نگران بودید، بلکه خوشحال بودید که به زیارت و پابوس امام خویش رفتم. حال شما اصلا نباید نگران باشید، چراکه من به زیارت خدایم و خالق و معشوقم می روم. پس همچون مادران شهیدپرور، استوار و محکم باش و هر کس خواست کار خلافی بر ضد انقلاب انجام دهد، جلویش بایست، حتی اگر از نزدیکترین کسان باشند. 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
🌻 سیره شهدا 🌻 🌸همراه ابراهيم راه ميرفتيم. عصر يک روز تابستان بود. رسيديم جلوے يک کوچه. بچہ ها مشغول فوتبال بودند. بہ محض عبور ما، پســر بچه اي محکم توپ را شوت ڪرد. توپ مستقيم بہ صورت ابراهيم خورد. به طوري کہ ابراهيم لحظہ روے زمين نشســت. صورت ابراهيم سرخ سرخ شده بود. خيلي عصباني شــدم. بہ سمت بچہ ها نگاه ڪردم. همہ در حال فرار بودند تا از ما کتک نخورند. 🌸ابراهيم همينطور کہ نشســتہ بود دست ڪرد توے ساك خودش. پلاستيک گردو را برداشت. داد زد: بچہ ها ڪجا رفتيد؟! بياييد گردوها رو برداريد! بعد هم پلاستيک را گذاشت کنار دروازه فوتبال و حرکت ڪرديم. توے راه با تعجب گفتم: داش ابرام اين چہ کارے بود!؟ گفــت: بنده هاےخدا ترســيده بودند. از قصد کہ نزدنــد. بعد به بحث قبلے برگشــت و موضوع را عوض کرد! اما من ميدانســتم انســانهاي بزرگ در زندگيشان اينگونہ عمل ميکنند. 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆
😊 لبخند شهدایی 😊 😁 سیلی حرف‌ها کشیده شد به اینکه اگر ما شهید بشوم چه می‌شود و چطور باید بشود. مثلا یکی که روزه قضا بر گردنش بود می‌گفت: «مگه شما همت کند وگرنه من اینقدر پول ندارم کسی را اجیر کنم» بحث حلالیت طلبیدن که شد یکی گفت: «اتفاقا من هم یک سیلی به گوش کسی زده ام، دلم می‌خواست می‌ماندم و کار را با یک سیلی دیگر تمام می‌کردم!!!» خلاصه شوخی و جدی قاطی شده بود تا اینکه معاون گردان هم به حرف آمد و گفت: «من اگر شهید شدم فقط غصه 35 روز مرخصیم را می‌خورم که نرفتم...» هنوز کلامش به آخر نرسیده بود که یکی پرید وسط و گفت: «قربان دستت بنویس بدهند به من!» 🌷🌷 @byadshohada 🌷🌷 با ما با شهدا بمانید 👆👆👆