هدایت شده از until the very end.
بهجای اینکه در دو تن جدا متولد شوند، در یک نبرد تقسیم میشوند؛ نصفی در تپش قلب تو، نصفی در آتش نگاه دیگری.
دنیا دیگر فقط میدان نبود.
سپر، شکل دستانت را به خاطر سپرد و نیزه، از لرزش نفسهایت باخبر شد.
شهرت بدون صدای تو، سکوت طولانی نقارههاست.
نمیدانم نام اینهمه را چه میگذارند؟ رفاقت، عشق، سوگند، یا جنون؟؟
برای من، فقط حقیقتیست که هر بار نگاهت میکنم، هم میترسم، هم آرام میشوم؛ میترسم از روزی که نباشی و آرام میشوم از اینکه هنوز هستی.
اگر تقدیر، تیری باشد که روزی از دور دستها را نشانه میرود، باشد که نخست به قفسه سینه من برسد، نه به پاشنه پای تو... .
-از طرف پاتروکلوس برای آشیل.
ൃ꯭𖤓 ݁˖࿙⋰
"I would recognise you in total darkness were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely in different bodies different times. and I would love you in all of this until the very last star in the sky burnt out into oblivion."