هدایت شده از , خونه
من هرروز تو باتلاق احساساتم که غرق خونه دست و پا میزنم. اما هر چی بیشتر میجنگم، بیشتر فرو میرم. صدای افکارم مثل موجهای سیاه بالا میاد و دوباره میکوبتم زمین. خستهام از تکرار، از این بیوقفه چرخیدن توی دایرهای که تهش فقط سکوتِ سنگینِ خودمه. گاهی دلم میخواد فقط فرو برم تا همهچیز تموم شه، اما یه جرقه کوچیک ته قلبم، هنوز نمیذاره. میگه شاید فردا، فقط شاید، اون باتلاق خشک بشه و زمین سفتی زیر پام حس کنم.