سکوت چه بلایی که بر سر آدم ها نمی آورد..
یک دنیا حرف نگفته صف میکشد پشت دیوار لب ها...
چه بغض هایی که دفن میشود در گلو...
حتی هوا هم هوای دلخوری میشود...
سکوت است دیگر..
شاید مملو باشد از حرف هایی که نیمه شب در صفحه ی چت هایتان تایپ شدند اما سرنوشتشان پاک شدن بود...
نه شنیده شدن...
سکوت هوای دلگیری دارد..
بغض سنگینی دارد...
غم سهمگینی دارد...
سکوت جنازه ی احساسی است که به دست خودمان به دار کشیده شده...
چرا ...
بی اختیار ...
دوستت دارم...
بی اختیار انتخابت می کنم...
بی اختیار مشتاقت هستم به تو ...
اجازه می دهم روی مژه هایم بنشینی...
آواز بخوانی سیگار بکشی ورق بازی کنی...
و هیچ اعتراضی ندارم...؟!