منو بلد نیستی ، تو اونی نیستی که بتونی بمبِ درونمو توی ۳ ثانیه ی آخر خنثی کنی ، تو بعد از انفجار دست به کار میشی ، زمانی که دیگه خیلی دیره ، تو منو بلد نیستی ، تو آخرین نفرِ من نیستی...
دستهایِ لرزان، چشمهایِ بهراه مانده،
اتاقِ تاریک، پنجرههایِ پرده پوش، چایِ از دهان افتاده و مردی با موهایِ سپید که جمعهها دلش مرگ میخواهد فقط.
من به هیچ وجه چیزی را
مسخره نمی کنم !
این قدرت را دارم که
به چیزی که نمی توانم درک کنم
احترام بگذار
حقیقت مثل جراحیه
درد داره ولی درمان میکنه
ولی دروغ مثل یه قرص مسکّنه
یه زمان کوتاهی آرومت میکنه
ولی عوارض جانبیش
تا ابد همراهت میمونه .