در هیاهوی
بی حوصلگی های کشدار این روزها
حرف تو که می شود
بی محابا می خندم
بی ترس می رقصم
بی تکلف می نویسم
که دوست داشتنت
بوی بهار نارنج می دهد
بوی گس عطر دلخواهم
بوی نان تازه
بوی صبح
بوی روشنایی
بوی دریا
که دوست داشتنت
آرامش دریای شمال است در شب
و تو می دانی دریا برایم
استعاره تمام خوبی هاست
گاهی نباش
خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست
وجودت را از همه ی آدم های اطرافت دریغ کن
ببین چه کسی نبودنت را حس می کند؟!
چه کسی حواسش به حال و احوالات توست؟!
سکوت کن و منتظر بمان و ببین کدام آدم با معرفتی برای پیدا کردن تو، کوچه های تنهایی ات را زیر و رو میکند؟!
کدامشان نگرانت می شود؟!
و اصلا چه کسی، برای نگه داشتن تو، به خودش زحمت میدهد؟!
اگر نبودی و دیدی آب از آب تکان نخورد تعجب نکن.
رسم آدم ها همین است.
اگر بودی که هیچ ….
اگر نبودی، دیگران هستند.
این تویی که باید عاقل باشی و خودت را برای چنین جماعت بی تفاوت و بی عاطفه ای، خرج نکنی …