میخوام یه روز خوب زمستونی رو تصور کنم که میرفتیم مدرسه
°
°
°
با شنیدن صدای آزار دهنده ی خواهرم که دوسالی از من کوچکتر است از خواب شیرین بلند میشوم
خمیازه میکشم ، ساعت 5 صبح است
وقت نماز است ،وضو میگیرم و نمازم را میخوانم
به آشپزخانه میروم
خواهر هایم صبحانه را حاضر کرده اند
دو لقمه ای را به زور میخورم
بلند میشوم و لباس هایم را که از شب قبل آماده کرده بودم میپوشم
نگاهی در آینه به خودم می اندازم
مقنعه ام که مثل همیشه با آن مشکل دارم را سرم میکنم
نگاهی به خودم می اندازم
همه چی آماده هست
کیفم را بر میدارم و کفش هایم را میپوشم
خواهر هایم را صدا میزنم
هنوز حاضر نشدن
به ساعتمنگاهی میندازم
و با صدای بلند میگویم
دیر شد دیر شد دیر شد
بلاخره همه راه میفتن و از خانه بیرون میرویم
نفس عمیقی میکشم
بوی نان تازه در محله مثل همیشه پیچیده و آقا حمید مغازه اش را زودتر از همیشه باز کرده است
در راه پسران و دختران زیادی را میبینم
با دیدن کودکانی که کیف مدرسه به پشتشان است و دست پدرشان را گرفتند و به سوی مدرسه می روند انرژی میگیرم
بلاخره به مدرسه میرسیم
چادرم را از سرم بر میدارم و به خانم مدیر سلامی میدهم
یسنا خانوم را میبینم که ساکت از قبل در گوشه ای از حیاط ایستاده است
و من به طرف دوستان پر سر و صدایم میروم
با همه ی آنها سلامی میکنم و شروع میکنیم به حرف زدن
غرق حرف زدن میشویم که صدای زنگ مدرسه را میشنویم
همه به طرف صف هایشان میروند
هفتمی ها کنار دیوار
هشتمی ها در وسط
و نهمی ها هم زیر آفتاب و نزدیک درخت چنار بلند و ترسناک
بعد از برنامه ی صبحگاهی و ورزش و سخنرانی مدیر و ناظم دوست داشتنی وارد کلاس هایمان میشویم
همه سرجاهایشان میشینند و من هم که با کسی در کلاس میل صحبت ندارم
کتابی را از کیفم بیرون می اورم و مشغول خواندن آن میشوم
گاهی هم به بچه ها نگاهی میکنم
#اون_موقع_با_یسنا_صمیمی_نبودم😂
دوستان نه جعبه دارم نه کاغذ کادو نه کاغذ رنگی نه مقوا نه هیچ چیزی اگر میشه لطف کنید بگید کادو رو چه طور بدم مامانم