حالم بد میشه از بی نظمی گسترده ای که توی مغزم هست
چه ناهماهنگی وحشتناکی توی قلبم موج میزنه
افکارم ،تخیلاتم ،رویاهام هیچی سرجاش نیست
احساساتم جا به جا شدند
چه بی نظمی ترسناکی در وجودم در رفت و آمده🚶♀
جسمم که نه ذهنم خسته هست
انگار اندازه ی یه زن 80 ساله زندگی کردم
مامانم میگه همسن تو بودم چقد شاد بودم
منم شاد بودما ولی خب خدا نخواست به شاد بودنم ادامه بدم
همیشه که ما نباید حال بقیه رو خوب کنیم
همیشه نباید ما کمک کنیم
همیشه که ما نباید باشیم
باید یه مدتی وجودم رو بردارم و به جایی برم برا مدت طولانی
تا متوجه بشند که خوب بودن وظیفه نیست