میدونم نمیدونی کجا بری همش به فکرش هستی با کوچیک ترین چیز اشک و بغض دلت میخواد داد بزنی من اون موقع دلم میخواست برم یقه اش رو بگیرم بگم بفهم دلم برات تنگ شده اما خب صبر کردم فریاد هام رو تو خودم زدم این برای قبلش
الان دلم براش تنگ میشه اشک شوق می ریزم چت های قبلی رو میخونم حس دلتنگیش هم شیرین هست الان با کوچیک ترین چیزی یادش می افتم لبخند میزنم به چه بزرگی 😂
اما خب با تمام اون حال ها صبر کردم یادمه با اشک و بغض به خدا میگفتم منو تا اینجا اوردی حالا چه کار کنم خودت خواستی میسپارم به خودت درستش کن اون که صلاح هست بکن خلاصه که اشک ها ریختم صبر ها کردم غصه ها خوردم تا به دستش اوردم سر هیچی هم از دستش نمیدم