اولی ضربه من این بوده که بهش اعتماد داشتم اون قدر بازیگر خوبی بود تظاهر میکرد همش رو
فقط به خاطر اینکه براش نفع و سود داشتم باهام بود و اولین کاری که نتونستم براش انجام بدم رفت
دومی اونم تقریبا همین مایه ها بود وقتی با یکی دیگه هم میرفتم و میومدم میگفت فقط با من باش اونم رفت این ربطی به اعتماد نداره اما اعتماد وقتی به وجود میاد که آدم دلببنده به یکی
سومی ۷ سال باهاش بودم اعتماد داشتم تمام چیز هام رو میدونست از همش خبر داشت حالم رو خوب میکرد عالی میشدم حتی وقتی اسمش میومد میگفتم نه این این طوری نیست شما که نمیدونید بعدا چند سال بعد فهمیدم هر چیزی که بهش میگفتم میرفته به تمام خانواده اش می گفته
آخری بهش اعتماد داشتم چون فکر میکردم مثل خودم ضربه خورده و درک داره اما این روزا بازیگر زیاده میگفتم این می مونه تا اخرش نموند یه کارایی کرد یه چیزایی گفت که نمیشه نمیتونم توصیفش کنم
اعتماد یعنی چی یعنی تکیه بدی بهش بگی اخیش خسته گی در رفت و باهاش حرف بزنی
تا اومدم تکیه بدم جا خالی دادم من خانواده ای که میگم یعنی از ۵ تا عمو دوتاشون از ۵ تا عمه هیچ کدومش از ۵ تا خاله همه اش از دوتا دایی یکیش مادر و پدرم و خواهرم و پدر بزرگ هام و مادر بزرگم از طرف مادرم این ها خانواده من هستم اون ۵ عمه جایی ندارن برای من
این ها بودن دختر عمه هام بودن خود عمه هام بودن چون خانواده ما این طوری هست که فکر کنم خیلی ها یه دیگه هم این طوری باشن دختر عموی من از اون یکی مهم که میشه خواهر این یکی بهش نزدیک تر هست همه باهم ارتباط دارن اما جایی برای من نزاشته بودن
خیلی کوچیک بوده افرادی که بهشون اعتماد داشتم
برای هرکسی یه طوری هست برای من این طوری بود ارزش ها برای دیگران متفاوت هست
من میگم حواست باشه
هدایت شده از من و خود و خویشتن
از دیوونگی واسه من حرف نزنین
خود دیوونه ها هم ما رو نصیحت میکنن :]