اگر با هر سقوطی، زندگی معنای خود را از دست میداد، هرگز دانهای به لانه مورچهای نمیرسید. تنها راهزنی كه دار و ندار انسانها را به تاراج میبرد، اندیشههای منفی خود اوست …
دریغا روزهایی که بی دلبستگی بگذرند.
دریغا بیگانگی.
امّا آدمیزاد را مگر تاب و توان آن هست که از هر کس و هر چیز ببُرّد؟
دمی شاید؛ یا روزی و ماهی شاید به اراده چنین کند.
اما سرشت او چنین نیست.
پیوند می یابد و می پیوندد. جذب می شود. شوق یگانگی. خود را به دیگری بست می زند. خود را به دیگری می سپرد. خود از آن او، او از آنِ خود.
می خواهد، پس خواها دارد.
خواها دارد، پس می خواهد.
هست، پس چنین است.
مگر نباشد تا نپیوندد. مگر بمیرد.