تکّهای از قلبِ شکستهام که از رفتنت سیاه شده را برداشتهام،
و ردّ پاهایت را پررنگ میکنم.
تا یادم نرود از کدام سمت،
که چقدر بیتفاوت رفتی.
دلم میخواهد خودم را از تنم در بیاورم
بشورم
بچلانم
و روی طناب حیاطمان پهن کنم
فردا بیایم
و ببینم که مرا
باد با خود برده است...
زندگی خیلی چیزها یادمان میدهد و ما مقصریم که یاد نمیگیریم و بارها و بارها در همان تله شیرین گرفتار میآییم