🌷 #هر_روز_با_شهدا
#کمربند_بمباران!!
🌷یک روز ۴۵ هواپیمای میگ و میراژهای فرانسوی برای بمباران اهواز وارد آسمان ایران شدند و بیوقفه شهر را کوبیدند. این هواپیماها به صورت کمربند از منطقهی گلستان شروع به بمباران کردند و هر چه به ما نزدیکتر میشدند، صدای آنها واضحتر میشد.
🌷من از اتاق عمل پریدم بیرون و وارد محوطهی بیمارستان شدم، خانم وزیری که پرستار بود، حدوداً ۷۰ سال سن داشت، وقتی دید من میخواهم وارد محوطهی بیمارستان شوم، در راهرو، برای حفظ جان من نشست روی زمین و پاهای مرا محکم گرفت و اصرار میکرد که دکتر بیرون نرو.
🌷دو دستم را روی شانههای او گذاشتم محکم فشار دادم و پاهای خودم را آزاد کردم. رفتم به پرسنل سفارشات لازم را دادم که نظم و انضباطی برقرار شود. آن روز ۱۰۶ کشته و زخمی داشتیم.
راوی: دکتر «کرامت یوسفی» فوق تخصص جراحی پلاستیک و ترمیمی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#چشمهایش....
🌷در بعقوبه وسط سوله افتاده بودم. گرمای تابستان، خفه كننده بود. بوی گند و كثافت همهجا را پوشانده بود. روزنهای نبود تا هوايی از بيرون، به حالمان رحم كند. گويا هزاروپانصد نفرمان انسانهای فراموش شدهای بوديم كه قرار بود بميريم. آنها تشنگی را بر همهی مصيبتها افزوده بودند. هوا كم كم تاريك شده بود. خواستم پوتينم را زير سرم بگذارم و بخوابم، چشمم به دردمندی افتاد كه وسط گنداب متعفن افتاده بود.
🌷دستش قطع شده، به پوست آويزان بود و عفونت همه جای آن را پر كرده بود. چشمهای اميدوارش را به هر بينندهای میانداخت و زير لب میگفت: "دارم میميرم. باور كنيد! كمی آب به من بدهيد." پاسخم، شرمی بود كه از چشمهايم میباريد، و او باور كرد كه آبی نيست. ديگر نفهميدم چه شد. صبح، بچهها كمك كردند و پيكر آن مظلوم را جلوی درب سوله بردند....
راوی: آزاده سرافراز داوود شهابی
📚 کتاب "شهدای غریب"
منبع: سایت نوید شاهد
❌️❌️ امنیت اتفاقی نبوده و نیست!!
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#شیرینی_سختیها....
🌷توی اردوگاه هر اتاقی یک قرآن داشت. نفهمیدیم چی شد که یک نهج البلاغه بین قرآنها پیدا شد. گفتیم میآیند و میبرندش. قرار بر این شد که حفظش کنیم. ورق ورقش کردیم و پخشش کردیم بین بچهها. به هر نفر چهار، پنج خط میرسید که حفظ کند. سهم من....
🌷سهم من چند خط از صفحهی دویست و پنجاه و چهار بود. یک شب تا صبح توانستیم هرچه حفظ کرده بودیم را بنویسیم. روی کاغذهایی که از مقوای تاید درست کرده بودیم. بعدها هر کس صفحهی خودش را به دیگران یاد داد. چند نفر حافظ نهج البلاغه شدند!!
📚 کتاب "اسارت" جلد ۱۵ از مجموعه کتب "روزگاران"
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#آمده_بود_که_آخرش_برود....
🌷بعد از جنگ، زمانیکه بحث درجات در سپاه مطرح شد، از سپاه رفت و گفت ما برای این مرحله نیامده بودیم. بعد از آن رفت دنبال امورات زندگیاش و دنیا هم همه جوره به او رو کرد. متنعم بود دنیا به صورت تمام عیار به او رو کرد و همه چیز داشت. از شهدای میلیاردر است. وضع مالیاش خوب بود. معمار بود و در کار ساخت و ساز بود. شغل پدریاش بود. اما....
🌷اما خصلت اولیه اخلاقیاش این بود که غرق و جذب دنیا نشد. دنیا به او رو آورد ولی او خیلی به دنیا میدان نداد. زندگی میکرد و ساده زیستی جزو زندگیاش بود. وقتی بحث جهاد و سوریه پیش آمد، خیلی علاقه داشت که دوباره به منطقه برود و علتش همان خوی رزمیگری او بود. اهل جهاد و مبارزه بود. خیلی تقلا کرد اما راه پیدا نکرد.
🌷شهادت سعید سیاح طاهری او را دوباره متحول کرد. بعد از شهادت او حبیب دیگر قرار نداشت. دیگر کل فعالیتهای اقتصادیاش را کنار گذاشت. در این دو سال بعد از شهادت شهید سیاح طاهری هیچ کار اقتصادی نکرد. همهاش در تقلا بود به مناطق عملیاتی سوریه برود و آخرش هم راه را پیدا کرد. چند نوبت رفت. در نوبت سوم مجروح شد و اعزام پنجمش بود که ختم به شهادت شد و این نشان دهندهی ثبات قدم او بود که به این راه داشت. آمده بود که آخرش برود....
🌹خاطره ای به یاد شهیدان معزز مدافع حرم حبیب بدوی و سعید سیاح طاهری
راوی: رزمنده دلاور کاظم فرامرزی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#اون_گوشه_آسمون....
🌷- مهرداد همه شهید شدن؟ عباس تکون نمیخوره، فکر کنم شهید شده. مهدی انحصاری گفته بود، شهید میشوند. حالا خودش هم روی زمین افتاده و هیچ حرکتی ندارد. معاونین دسته و بیسیمچیاش، دورش جمع شدند و فقط صدای ضعیفی از گلویش به گوش میرسد: - السلام علیک یا اباعبدالله. بدون شک هنوز جان دارد. خودش گفته که آخرین نفر است که میپرد. سعید کنار مهرداد روی زمین افتاده است.
🌷هنوز هم دست از شوخی کردن نداشته. آسمان را به او نشان میدهد. - مهرداد اون نورو تو آسمون میبینی؟ - سعید فکر کنم داری شهید میشی داداش. چه نوری! - خدا شاهده اونجا، اون گوشه آسمون دارم یه نوری میبینم. - سعید باور کن دارن دعوتت میکنن. تمومه کار. با هم شوخی میکردند و به هم لبخند میزدند.
🌷تنها چیزی که به فکر مهرداد نمیرسید، این بود که سعید رفتنی باشد. سعید دارد معمولی و زیبا صحبت میکند و رفتارش هم معمولیست. مگر میشود وقت پریدنش باشد. ولی درد بر مهرداد غالب شده، ترکش خورده بود به ریهاش، و از داخل داشت خونریزی میکرد. نفس کشیدن برایش سخت شده. رفیقش هم اصرار دارد که به عقب برگردد. ولی اگر هم برود، دلش پیش سعید است....
🌹خاطره ای به یاد شهیدان معزز سعید آشوری و مهدی انصاری
📚 کتاب "در یاد تو خواهم ماند" (خاطرات شفاهی شهید سعید آشوری به روایت خواهر گرامی شهید خانم نرگس آشوری)
منبع: خبرگزاری مهر
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#نگاه_خدا
🌷چند خانم رفتند جلو سئوالشان را بپرسند، در تمام مدت سرش بالا نیامد.... نگاهش هم به زمین دوخته بود.... خانمها که رفتند، رفتم جلو گفتم: تو انقدر سرت پایینه، نگاهم نمیندازی به طرف که داره حرف میزنه باهات، اینا فکر نکنن تو خشک و متعصبی و اثر حرفات کم شه.... گفت: من نگاه نمیکنم تا خدا مرا نگاه کند!!!!
🌹خاطره ای به یاد شهید معزز عبدالحمید دیالمه
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
#هر_روز_با_شهدا
#حرمت_نمازگزاران!!
🌷حدود چهل کیلومتری عمق خاک عراق در کردستانِ آن کشور «بُنه»ای بود به نام بُنه «خرمشکوه». نیروهای زیادی از ما در آنجا مستقر بودند. در قسمت جنوبی بُنه، سنگر اجتماعی بزرگی وجود داشت که ۱۵۰ نفر برای اقامه نماز در آن اجتماع میکردند.
🌷یک روز هواپیماهای دشمن به این سنگر در زمان برگزاری نماز راکت زدند. بعد از تکانی که به ساختمان سنگر وارد آمد، گرد و غبار زیادی به سر و روی ما ریخت. با این حال نماز قطع نشد. بچهها بعد از نماز یکی یکی از سنگر خارج شدند.
🌷راکت روی سقف خورده و عمل نکرده بود. چند لحظه بعد از آنکه آخرین نفر، سنگر را ترک کرد، در مقابل چشمان حیرت زده ما، راکت منفجر شد و سنگر را ویران نمود. گویی حق تعالی حرمت نمازگزاران را نگه داشته بود!
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#بالأخره_رسیدیم....
🌷در عملیات بدر دو قبضه توپ ۱۵۲ م م از عراقیها بهجا مانده بود. اینها بخاطر صدماتی که عمداً به آنها وارد شده بود باید الزاماً به عقبه منتقل و تعمیر و به منطقه برمیگشت. در شب اول که پل به جاده خندق وصل شد کنار ایستاده بودم که دیدم تویوتایی خیلی با احتیاط بر روی پل حرکت میکند. همان شب به سرم زد که علیرغم ظرفیت کمی که برای پل تعریف شده بود با توکل بر خدا شبانه قبضه توپ را از روی پل عبور دهم چون میدانستم از فردا دهها دژبان برای کنترل عبور و مرور در دو طرف پل مستقر خواهند شد. با شهید ساعدی (فرماندهی توپخانه لشکر نصر) مشورت کردم و توانستم موافقت ایشان را بگیرم.
🌷قول دادم قبل از طلوع صبح قبضه در مرکز تعمیرات توپخانه (گلف) در اهواز کار تعمیرات را شروع و به جاده خندق برگردانم. ما در منطقه عملیاتی بدر هیچگونه امکانات ترابری نداشتیم و هرچه بود غنیمتی بود که الحمدالله دستمان پُر بود. یک دستگاه گاز ۶۶ روسی که در طول روز عملیاتی کرده بودیم آماده کرده و قبضه توپ را به آن بستم. و اما توضیحات لازم جهت قدردانی از طراحان پل: وزن توپ ۶۸۰۰ کیلوگرم، وزن خودرو حداقل ۴۰۰۰ کیلوگرم،کل وزن توپ بر روی یک محور بعد از صرف شام مختصر به همراه دوست همیشه همراهم رضا مشکی بر روی پل کم عرض قرار گرفتیم. شرایط منطقه طوری بود که الزاماً باید تا آخر خط با چراغهای خاموش حرکت میکردیم.
🌷خدا رحمت کند شهید ساعدی را از آن نگاههای پر حسرت او به دنبال من مرا بهیاد نگاه مادر حضرت موسی (ع) به رود نیل و بهدنبال فرزندش میانداخت. (لازم به ذکر است که ما یک ارتباط عاطفی بسیار شدید به یکدیگر داشتیم که وصف ناپذیر بود.) با توکل بر خدا بهراه افتادیم. چون چراغ خاموش بودم به رضا گفتم چرخ جلو ماشین را با لبه پل تنظیم و در هدایت خودرو کمکم کند که او هم بر اثر شرایط حاکم دچار سرگیجه و حال بههم خوردگی شد. بالأخره با تمامی حوادث بین راه بعد از سه ساعت به ساحل هورالعظیم رسیدیم. در ضمن حال و روز کسانی که در ساحل هورالعظیم ما را مشاهده کردند دیدنی بود.... (تقدیم به یگانه دوست شهیدم محمود ساعدی)
🌹خاطره ای به یاد فرمانده شهید محمود ساعدی (فرمانده توپخانه لشکر نصر)
راوی: رزمنده دلاور محمد تورانی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
#هر_روز_با_شهدا
#نماز_جماعت_به_امامت_اسیر_عراقی!!
🌷در عملیات مسلمبنعقیل(ع) در جبهه سومار، تعداد زیادی اسیر گرفته شد و آنهـا را به عقـب تخـلیه کردند. بچههای اطلاعات گفتند یکی از اسـرا، افسر توپخانهی عراق است. او را تحویل گرفتیم و مستقیم به قرارگاه فرماندهی آوردیم. چند سؤال از وضعیت و سازمان توپخانهی عراق از او کردیم، همه را کامل و مشروح جواب داد و اطلاعات ارزشمندی از او بهدست آوردیم. در حین صحبت متوجه شدیم خیلی علاقه به همکاری با ما دارد. علت اسیر شدن او را جویا شدیم.
🌷گفت: «از زمانی که شایعهی احتمال حمله شما در منطقهی مندلی مطرح شده بود، ما منتظر حمله شما بودیم. وقتی حمله شما آغاز شد، من در اولین ساعات حمله در محلی مخفی شدم و با رسیدن قوای ایران تسلیم شدم.» علت تسلیم شدن خود را نیز شیعه بودن و عدم تمایل به جنگ با ایرانیان و از همه جالبتر سفارش مادرش به هنگام اعزام اجباری او به جبهه، ذکر کرد و توضیح داد: «موقع آمدنم به جبهه، مادرم گفت....
🌷گفت راضی نیستم با ایرانیها بجنگی و آنها را بکشی؛ آنها شیعه هستند و این جنگ ظلم به ایرانیان است، اگر توانستی جنگ نکن و اگر مجبور بودی یا تسلیم ایرانیها شو و یا فرار کن.» او اضافه کرد: «چون فرار از جنگ مقدور نبود، لذا من تسلیم شدن را ترجیح دادم.» سخنان این اسیر برایمان جالب بود. سپس او یک قرآن کوچک از جیب خود بیرون آورد و به ما نشان داد و گفت هر روز چند سوره آن را تلاوت میکند. در همین موقع وقت نماز مغرب رسید.
🌷همه وضو گرفتیم و او را به عنوان امام جماعت سنگرمان جلو فرستادیم، ابتدا امتناع میکرد ولی با اصرار ما پذیرفت و همه پشت سر او نماز خواندیم.... بعد از نماز، ما را در آغوش گرفت، گریه کرد و گفت: «شما فرشتهاید؛ من هرگز تصور نمیکردم، شما با یک اسیر اینطور رفتار کنید. مادر من چه خوب ایرانیها را میشناخت که گفت جنگ نکن.» و ادامه داد: «بیشتر مردم عراق و ارتش عراق میدانند این جنگ ناحق است و شما مورد تجاوز قرار گرفتهاید، ولی مردم از صدام بسیار میترسند....»
راوی: سردار شهید حاج غلامرضا یزدانی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#رؤیای_صادق!
🌷همسنگر ما یک نفر بود به نام کافیان موسوی که من و معین با او غذا میخوردیم. او خیلی هیکل درشتی داشت یک روز سر صبحانه بر عکس هر روز که خیلی شوخی میکرد، آرام بود. گفتم: «چرا امروز ساکتی؟» گفت: «دیشب خواب دیدم عروسیم است و بعد رفتم تو آسمان!» زدیم زیر خنده، گفتیم: «با این هیکل چاق و سنگین چه طور رفتی بالا و نیفتادی؟!» بعد از صبحانه تصمیم گرفتیم برویم یک دستشویی درست کنیم.
🌷رفتیم و مشغول کار شدیم، حدود پنج نفر بودیم. نزدیکیهایی ساعت یازده روز ۱۳۵۹/۹/۴ تعدادی نیروی جدید آمدند به محور و مشغول احوالپرسی بودیم که ناگهان دو گلوله خمپاره یکی دورتر و دومی نزدیک ما اصابت کرد. با صدای سوت دومی همه سریعاً خوابیدیم ولی کافیان موسوی که کمی چاق بود دیر خوابید زمین. وقتی ترکشها تمام شد، من بلند شدم ولی چهار نفر دیگر روی زمین ماندند؛ یکی از آنها کافیان بود. وقتی آمدم بالای سرش، دیدم....
🌷دیدم یک ترکش بزرگ پشت سر او را برده و مغز او بیرون پاشیده بود. سرش را بلند کردم و روی زانویم گذاشتم و چفیهای را گرفتم دور سرش، ولی او چند لحظه بعد همانگونه که خواب دیده بود به آسمان رفت. معین هم پاهایش ترکش خورد. یکی از تازه واردها نیز به نام محمدعلی معین هم انگشتانش قطع شد. یکی هم ترکش به مچ دستش خورد. کافیان را سریعاً با برانکارد بردند. معین را من و یک نفر دیگر با برانکارد از خط تا ساحل رودخانه بردیم و از آنجا او را به بیمارستان بردند.
🌷عراقیها فاصلهی بین خط و رودخانه که معین را از جنگل میبردیم را شدیداً زیر آتش گرفته بودند. لذا چند بار مجبور شدیم او را روی زمین بگذاریم و یکی_دو بار به علت خستگی از دستمان رها شد روی زمین. شبِ آن روز تنها شدم. فردا یا پس فردای آن روز رفتم بیمارستان شوش و سری به معین زدم. اتفاقاً او را ترخیص کردند تا نجفآباد برود و پای او را گچ گرفته بودند. به همراه او آمدم و این مرحله به پایان رسید....
🌹خاطره ای به یاد شهید معزز کافیان موسوی
راوی: سردار شهید حاج غلامرضا یزدانی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#صحنهای_که_حالم_را_منقلب_کرد...!
🌷همسر مهدی در تهران بود. به او زنگ زديم و گفتيم: مهدی زخمی شده است. او گفت: چرا میگوييد زخمی شده است. بگوييد شهيد شده است. ....او سريع خودش را به سمنان رساند. با هم به طرف مسجد مهديه كه پيكر شهيد آنجا بود رفتيم. میخواستيم آخرين وداع را با مهدی داشته باشيم. جمعيت زيادی آنجا بود. از آنها خواهش كرديم تا ما را با شهيد تنها بگذارند. فقط خانم قدس آنجا بود. به طرف مهدی كه خم شدم تا صورت خاكیاش را ببوسم، صحنهای را ديدم كه حالم را منقلب كرد. بعد....
🌷بعد دنيايی از آرامش و رضايت به من دست داد. به مهدی گفتم: مهدی جان، تو را به امام حسين(ع) سپردم. بعد از بوسيدن صورت مهدی بلند شدم و ايستادم. ديدم رنگ صورت خانم قدس هم عوض شده است. از او پرسيم: چه شده است؟ گفت: صحنهای ديدم كه تا به حال سابقه نداشت. گفتم: چشمان و لبهای مهدی را میگويی؟ گفت: شما هم ديديد؟ گفتم: مگر میشود، مادر لبخند و چشمان فرزندش را كه باز میشود نبيند؟!
🌹خاطره ای به یاد فرمانده شهید محمدمهدی محبشاهدين
منبع: سایت نوید شاهد
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
.
#دشمنانی_که_دوست_شدند!!
🌷حسین در کردستان فرمانده محور دزلی بود، همیشه کوملهها را زیر نظر داشت، آنان از حسین ضربههای زیادی خورده و برای همین هم برای سرش جایزه گذاشته بودند. یک روز سر راه حسین کمین گذاشتند. او پیاده بود، وقتی متوجه کمین کوملهها شد، سریع روی زمین دراز کشید و سینهخیز و خیلی آهسته خودش را به پشت کمین کشید و فردی را که در کمینش بود به اسارت درمیآورد.
🌷به او گفت: حالا من با تو چکار کنم؟ کومله در جوانان گفت: نمیدانم، من اسیر شما هستم. حسین گفت: اگر من اسیر بودم، با من چه میکردی؟ کومله گفت: تو را تحویل دوستانم میدادم و بیست هزار تومان جایزه میگرفتم. حسین گفت: اما من تو را آزاد میکنم. سپس اسلحه او را گرفته و آزادش کرد. آن شخص، فردای آن روز حدود سی نفر از کوملهها را پیش حسین آورد و تسلیم کرد. آنها همه از یاران حسین در جنگ تحمیلی شدند.
🌹خاطره ای به یاد فرمانده شهید حسین قجهای فرمانده دلاور گردان سلمان فارسی
منبع: سایت ستاد مرکزی راهیان نور کشور
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan