🔻از جر و بحث با فرد نادان بپرهیز
🌳 روزی عالمی، شاگرد خود را در حال دست به یقه شدن با یک نادان دید.
🌳 به او گفت:
مدتها بهدنبال این سؤال بودم که چرا خداوند به هیچ پرندهای شاخ نداده است؟
سرانجام فهمیدم، چون پرنده در زمان برخورد با خطر میتواند پَر بکشد و پرواز کند، پس نیازی به شاخ در آفرینش او نبوده است.
🌳 انسان نیز، زمانی که میتواند از جر و بحث با یک فرد نادان پَر بکشد و فرار کند، نباید بایستد و با او جر و بحث کند.
🌳 بدان زمانی که پَر پرواز داری، نیازی به شاخ گاو نداری. این پَر پرواز را فقط علم به انسان میدهد و شاخ گاو را جهالت.
#پند
#علم
#جهل
@cafedastan
🔻صبر جمیل
استاد فرزانهای بهخوبی و خوشی با خانوادهاش زندگی میکرد. زنی بسیار وفادار و دو پسر عزیز داشت.
زمانی بهخاطر کارش مجبور شد چندین روز از خانه دور بماند. در آن مدت هر دو فرزندش در یک حادثه کشته شدند.
مادر بچه ها در تنهایی رنج فقدان فرزندانش را تحمل کرد. از آنجا که زن نیرومندی بود و به خدا ایمان و اعتقاد داشت، با متانت و شجاعت این ضربه را تحمل کرد.
اما چطور میتوانست این خبر هولناک را به شوهرش بدهد. شوهرش هم به اندازه او مؤمن بود، اما او مدتی پیش بر اثر بیماری قلبی در بیمارستان بستری شده بود و همسرش میترسید خبر این فاجعه، باعث مرگ او بشود.
تنها کاری که از دست زن برمیآمد، این بود که به درگاه خدا دعا کند تا بهترین راه را نشانش بدهد.
شبی که قرار بود شوهرش برگردد، باز هم دعا کرد و سرانجام دعایش اجابت شد و پاسخی گرفت.
روز بعد، استاد به خانه برگشت. با همسرش سلام و احوالپرسی کرد و سراغ بچهها را گرفت.
زن به او گفت فعلا نگران آنها نباشد و حمام بگیرد و استراحت کند.
کمی بعد، نشستند تا ناهار بخورند. زن احوال سفر شوهرش را پرسید و او هم برای همسرش از لطف خدا گفت و باز سراغ بچهها را گرفت.
همسرش با حالت عجیبی گفت:
نگران بچهها نباش، بعدا به آنها میرسیم. اول برای حل مشکلی جدی، به کمکت احتیاج دارم.
استاد با اضطراب پرسید:
چه اتفاقی افتاده؟ به نظرم رسید که مضطربی، بگو در چه فکری، مطمئنم به لطف خدا میتوانیم هر مشکلی را با هم حل کنیم.
زن گفت:
در مدتی که نبودی، دوستی سراغمان آمد و دو جواهر بسیار باارزش پیش ما گذاشت تا نگه داریم. جواهرات بسیار زیباییست! تا حالا چیزی به این قشنگی ندیدم.
حالا آمده تا جواهراتش را پس بگیرد و من نمیخواهم آنها را پس بدهم. خیلی دوستشان دارم. چهکار باید بکنم؟
استاد گفت:
اصلا رفتارت را درک نمیکنم! تو هیچوقت زن بیتعهدی نبودهای.
زن گفت:
آخر تا حالا جواهری به این زیبایی ندیدهام! فکر جداشدن از آنها برایم سخت است.
استاد با قاطعیت گفت:
هیچکس چیزی را که صاحبش نباشد، از دست نمیدهد. نگهداشتن این جواهرات یعنی دزدیدن آنها، جواهرات را پس میدهیم و کمکت میکنم تا فقدانش را تحمل کنی. همین امروز این کار را با هم میکنیم.
زن گفت:
هرچه تو بگویی عزیزم، جواهرات را برمیگردانیم. در واقع، قبلا آنها را پس گرفتهاند. این دو جواهر ارزشمند، پسران ما بودند. خدا آنها را به ما امانت داد، وقتی تو در سفر بودی، آنها را پس گرفت.
استاد قضیه را فهمید و شروع به گریه کرد. او پیام را دریافته بود و از آن روز به بعد، سعی کردند فقدان فرزندانشان را باهم تاب بیاورند.
@cafedastan
6.64M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#تلنگر
🎙استاد عالی
💥نکنه شب و روزمون بگذره و به یاد امام زمانمون نباشیم...
💥ماجرای طِرِمّاح و امام حسین علیه السلام
@cafedastan
🌷 #هر_روز_با_شهدا
#بالأخره_رسیدیم....
🌷در عملیات بدر دو قبضه توپ ۱۵۲ م م از عراقیها بهجا مانده بود. اینها بخاطر صدماتی که عمداً به آنها وارد شده بود باید الزاماً به عقبه منتقل و تعمیر و به منطقه برمیگشت. در شب اول که پل به جاده خندق وصل شد کنار ایستاده بودم که دیدم تویوتایی خیلی با احتیاط بر روی پل حرکت میکند. همان شب به سرم زد که علیرغم ظرفیت کمی که برای پل تعریف شده بود با توکل بر خدا شبانه قبضه توپ را از روی پل عبور دهم چون میدانستم از فردا دهها دژبان برای کنترل عبور و مرور در دو طرف پل مستقر خواهند شد. با شهید ساعدی (فرماندهی توپخانه لشکر نصر) مشورت کردم و توانستم موافقت ایشان را بگیرم.
🌷قول دادم قبل از طلوع صبح قبضه در مرکز تعمیرات توپخانه (گلف) در اهواز کار تعمیرات را شروع و به جاده خندق برگردانم. ما در منطقه عملیاتی بدر هیچگونه امکانات ترابری نداشتیم و هرچه بود غنیمتی بود که الحمدالله دستمان پُر بود. یک دستگاه گاز ۶۶ روسی که در طول روز عملیاتی کرده بودیم آماده کرده و قبضه توپ را به آن بستم. و اما توضیحات لازم جهت قدردانی از طراحان پل: وزن توپ ۶۸۰۰ کیلوگرم، وزن خودرو حداقل ۴۰۰۰ کیلوگرم،کل وزن توپ بر روی یک محور بعد از صرف شام مختصر به همراه دوست همیشه همراهم رضا مشکی بر روی پل کم عرض قرار گرفتیم. شرایط منطقه طوری بود که الزاماً باید تا آخر خط با چراغهای خاموش حرکت میکردیم.
🌷خدا رحمت کند شهید ساعدی را از آن نگاههای پر حسرت او به دنبال من مرا بهیاد نگاه مادر حضرت موسی (ع) به رود نیل و بهدنبال فرزندش میانداخت. (لازم به ذکر است که ما یک ارتباط عاطفی بسیار شدید به یکدیگر داشتیم که وصف ناپذیر بود.) با توکل بر خدا بهراه افتادیم. چون چراغ خاموش بودم به رضا گفتم چرخ جلو ماشین را با لبه پل تنظیم و در هدایت خودرو کمکم کند که او هم بر اثر شرایط حاکم دچار سرگیجه و حال بههم خوردگی شد. بالأخره با تمامی حوادث بین راه بعد از سه ساعت به ساحل هورالعظیم رسیدیم. در ضمن حال و روز کسانی که در ساحل هورالعظیم ما را مشاهده کردند دیدنی بود.... (تقدیم به یگانه دوست شهیدم محمود ساعدی)
🌹خاطره ای به یاد فرمانده شهید محمود ساعدی (فرمانده توپخانه لشکر نصر)
راوی: رزمنده دلاور محمد تورانی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
@cafedastan
◼️امام سجاد علیه السلام:
◾️إِنّ حُبّنَا لَتُسَاقِطُ الذّنُوبَ کمَا تُسَاقِطُ الرّیحُ الْوَرَقَ
▪️محبت اهل بیت سبب ریزش گناهان است، چنان که باد برگ درختان را میریزد.
📚بحارالانوار، ج ۶۵، ص ۱۱۶
#محبت_اهلبیت
#امامسجادعلیهالسلام
@cafedastan
5.28M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅بسیار مهم
قسمت اول
❌پیامی رسیده از ارباب دو عالم #حسین علیه السلام
👈کسی هست یاری کنه؟!
👈کسی هست جواب #اباعبدالله رو بده؟!
🔴لطفا نشر حداکثری
ادامه دارد ...
@cafedastan
🔴قدر #نعمتهامون رو بدونیم.🤲
✍مردی که ﻋﻘﺐ تاکسی ﻛﻨﺎﺭ ﻣﻦ ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮی ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﭼﻴﺰی ﻳﺎﺩﺩﺍﺷﺖ میﻛﺮﺩ، ﺳﺮﺭﺳﻴﺪﺵ ﺭﺍ ﺑﺴﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻫﺮچی میدوییم، ﺑﺎﺯﻡ ﻋﻘﺒﻴﻢ.
🔸کسی جوابی ﻧﺪﺍﺩ.
🔹ﻣﺮﺩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺧﻮﺩﺵ ﮔﻔﺖ: همهاش ﺩﺍﺭﻳﻢ میدوییم، ﺑﺎﺯﻡ هیچی.
🔸زنی ﻛﻪ ﺟﻠﻮی ﺗﺎکسی ﻧﺸﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩ، ﮔﻔﺖ:ﺧﻮﺵ ﺑﻪ ﺣﺎﻟﺘﻮﻥ.
🔹ﻣﺮﺩ ﭘﺮﺳﻴﺪ: ﭼﺮﺍ؟
🔸ﺯﻥ ﮔﻔﺖ: ﭘﺴﺮ ﻣﻦ همهاش 6ﺳﺎﻟﺸﻪ ﻭلی نمیتونه ﺑﺪﻭئه. ﻫﺮ ﻛﺎﺭی میکنیم نمیتونه.
🔹ﺩﻳﮕﺮ ﻫﻴﭻﻛﺪﺍﻡ ﺣﺮﻑ ﻧﺰﺩﻳﻢ.
🔸خیلی مواقع نعمتهایی که ما داریم، #حسرت دیگرانه. پس قدرشون رو بدونیم و بابتشون #سپاسگزار باشیم.
@cafedastan