https://eitaa.com/joinchat/17564928Cfee7f60fa7
فهمیدی داماد سابقه های خطرناکی داشته
با برادرت فرار کردی رفتی اداره پلیس
https://eitaa.com/zariyx
فهمیدی دوستت عاشق داماد بوده و کلا همه چی رو به هم زدی
با دوستت رفتید خونه ی اون
https://eitaa.com/ILOCH3
یه ماموری و فقط برای نقشه و باخبرشدن از زندگی داماد میخواستی باهاش ازدواج کنی اما وجدانت اجازه نداد و با همکارت فرار کردی و رفتید اداره ی پلیستون که یه شهر دیگه بود
https://eitaa.com/My_world2
طبق رسمهای قدیمی خانواده باید با فامیل ازدواج میکردی اما تو قبول نکردی و با خواهرشوهرت فرار کردی رفتی باغ
https://eitaa.com/Danceintheautumnwind
تو نهتنها با ادمش مشکل داشتی ، بلکه مشکلت با ایده ی ازدواج کردن هم بود . تو همیشه از بچگیت دوست داشتی یه آدم مستقل و تنها باشی و ازدواج رو قبول نمیکردی ، اونم نه با آدمی که خوشت نمیاد ازش . فرار میکنی و مستقیم میری اتاقت ، وسایلات رو جمع میکنی و برای همیشه از خونه ی پدرت اینا میری