زمستون امسال، با همهی برفهاش، یهجور غریب بود. از همون اولش یه سکوت سنگینی روی شهر افتاد.
آسمون خاکستری بود، نه اون خاکستری
صبحها بیدار میشدم، پردهها رو میکشیدم، و فقط یه نور سرد و بیحال میریخت روی دیوار اتاق. قهوهام رو هم دیگه با ذوق درست نمیکردم… فقط یه عادت شده بود، مثل خیلی چیزای دیگه.
یه شب برف اومد، اونقدری که همهچی سفید شد. رفتم بیرون، صداها خاموش بودن، خیابون خلوت بود. برای چند لحظه حس کردم شاید این سکوت آرومم کنه. ولی نکرد.
انگار هر قدمم روی برف، یه صدای یادآورِ چیزی بود که از دست رفته
زمستون امسال یادم داد که بعضی فصلها فقط میان تا وادارمون کنن با خودمون روبهرو بشیم.
تو سکوت، تو خستگی، تو روزهایی که هیچ اتفاق خاصی نمیافته.
شاید لازم بود این سرما رو حس کنم تا بفهمم هنوز یه جایی ته دلم دنبال یه چیزی بگردم که یادم بندازه هنوز همهچی تموم نشده ولی
زمستون تموم نشده. هنوز سرده، هنوز طول روز کوتاهه، هنوز شیشهها بخار میکنن.
و من هنوز دارم سعی میکنم از دلِ این فصل عبور کنم.
@ernies
زمستون امسال پر از بارون بود، نه اون برفای بیصدا، یه بارون واقعی با بوی خاک و صدای قطرهها روی سقف.
گاهی از پنجره فقط خیابون خیس رو نگاه میکردم و یه حس عجیبی داشتم، انگار دنیا داره نفس میکشه.
چترم همیشه توی کیفم بود ولی خیلی وقتا عمداً بازش نمیکردم، دوست داشتم چند دقیقه زیر بارون راه برم، بزارم موهام خیس بشن و صورتم سرد.
یه روز نشستم کنار بخاری و آهنگ قدیمی گوش دادم. همون موقع فهمیدم شاید لازم نباشه هر زمستونی یا غمگین باشه یا پر از خاطره.
بعضی زمستونا فقط میان تا یادمون بندازن هنوز میشه خوشحال شد از صدای بارون، بوی بخار چای، و نور نارنجی چراغی که توی شب روشنه.
اون روز عصر، بارون بند اومد و هوا یههو روشن شد. از پنجره دیدم آفتاب کمجونِ زمستونی داره روی زمین خیس میتابه و همهچی برق میزنه.
یه لحظه حس کردم شاید این همون چیزیه که باید از زمستون بخوام نه گرما، نه هیجان، فقط یه آرامش کوتاه و شاید واقعی
@vivalavida505
زمستون داره نفسهای آخرش رو میکشه.
صبحها دیگه اونقدر تاریک نیست، و باد سردش هم یه نرمی خاص پیدا کرده.
برفهایی که گوشهی حیاط مونده بودن، دارن آب میشن و از زیرشون بوی خاک تازه بلند میشه.
پرندهها برگشتن، همونا که چند ماه پیش ساکت بودن. صدای کوچیکشون حالا با صدای بارون قاطی شده.
دیگه لازم نیست بخاری تا ته روشن باشه، فقط یه چای داغ کافیه برای گرم شدن.
پنجره رو که باز میکنم، آفتاب کمنور زمستونی با احتیاط میتابه، انگار خودش هم نمیخواد زود بره.
یه آرامش عجیبی تو هوا هست؛ نه اون سرمای گزندهی دیماه، نه گرمای خستهکنندهی تابستون.
یه تعادل ظریف، یه بینابین دوستداشتنی.
احساس میکنم دارم از چیزی عبور میکنم، از سکوت، از خستگی، از فصلِ طولانیِ فکر کردن.
زمستون تموم میشه، ولی ردِش میمونه. روی دیوار دل، روی صدای بارون.
و من فقط نگاهش میکنم که چطور آروم، بدون خداحافظی، میره.
@Givemetea
زمستون از دیشب رسماً شروع شد. صبح که بیدار شدم، هوا اونقدر سرد بود که نفسهام بخار میکرد.
بیرون همهچی یهجور ساکت شده بود، حتی صداها یخ زده بودن انگار.
باید میرفتم بیرون، ولی تا چند دقیقه فقط کنار بخاری نشستم و به بخار روی شیشه نگاه کردم.
کفش گرمهامو پیدا کردم، شال رو دور گردنم پیچیدم و زدم بیرون.
اولین چیزی که دیدم، برگهای زرد و خیسِ روی پیادهرو بود که زیر پام له میشدن.
آسمون خاکستری بود ولی اونقدر که اذیت کنه نه، یه جور آرومِ سرد.
آدمها هم همه توی لباسای ضخیم خودشون گم شده بودن، هرکی سرش پایین، عجلهدار.
یه مغازه قهوهفروشی بوی دونههای برشتهش پیچیده بود تو هوا، و یه لحظه دلم خواست همونجا بمونم.
تو مسیر برگشت، بارون ریز شروع شد. اونقدری که روی موها مینشست ولی خیس نمیکرد.
یه حس تازه بود، نه شبیه پاییز، نه شبیه برف. یه چیزی بینشون.
نمیدونم زمستون امسال قراره چجوری باشه، فقط حس میکنم یه فصل بلندِ آرام در راهه.
از اون زمستونا که نمیشه تشخیص داد هیجان دارن،یا نه؟
@dejavuyuyu
چند هفته از شروع زمستون گذشته و دیگه سرما برام غریب نیست.
صبحها هنوز سردن ولی وقتی از خواب پا میشم، حس میکنم بیشتر آمادهم تا با روز روبهرو بشم.
خیابونها خیس و گاهی گلآلود شدن، ولی دیگه قدم زدن توشون اذیتکننده نیست.
چترم بعضی روزا باز میشه، بعضی روزا نه، فقط میذارم بارون روی موهام بیفته و کمی خنک شم.
کافهها پر از آدم هستن، ولی من ترجیح میدم کنار پنجره بشینم و از دور نگاه کنم.
گاهی صدای خنده یا صحبت کسی که از کنارم رد میشه، حسی عجیب میده که انگار زمستون هنوز زندهست.
یه روز دیدم نور خورشید کمی از پشت ابرها تابیده و همهچی یه رنگ روشنتر شد.
فهمیدم بعضی روزا زمستون میتونه شبیه یه تنفس عمیق باشه، نه فقط سرما و سکوت.
روزای سرد هنوز هستن، ولی حالا حس میکنم میتونم ازشون لذت ببرم.
زمستون، با همهی خستگیها و روزای کوتاهش، هنوز جای خودش رو داره.
https://eitaa.com/Past_777
زمستون امسال واقعاً حس خوبی داره.
صبحها که میزنم بیرون، زمین پر از گودالهای آب بارون و برفه و نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم، هی میپرم توشون و خیس میشم.
کل شهر بوی بارون و برف گرفته، یه بوی تازه و خوشایند که آدمو سرحال میکنه.
آدمها با لباسای ضخیمشون عجله میکنن، ولی من با شال و هودیم قدم میزنم و از همهچی لذت میبرم.
کافهها بوی شیرقهوه و شکلات داغ میدن و صداشون با صدای بارون قاطی شده، یه حس عجیب و خوب ایجاد میکنه.
برف کمکم روی شاخهها جمع شده و وقتی باد میزنه، تیکههاش میریزن روی پیادهرو و من مجبور میشم بپرم عقب.
یه روز پیادهروی طولانی کردم، بارون ریز میریخت و موهام خیس شده بود، ولی حس خوبی داشت، انگار همه چیز تازه شده.
حتی سرما هم اذیت نمیکنه، فقط حس زندگی رو بیشتر میکنه.
کودک درونم از دیدن آبپریدن و برفبازی دوباره سرحال میشه و نمیخواد تموم بشه.
هر گوشهی شهر پر از صدا و بوی زمستونه و انگار همه چیز برای تجربه کردن آمادهست.
این زمستون پر از بازیهای ساده و لحظههای واقعیست، یه زمستون که نه شبیه عکساست، نه شبیه فیلمها، فقط خودشه،خیلی واقعی.
https://eitaa.com/xxxpridictx
زمستون امسال یه حس عجیب داره.
صبح که از خواب پا میشم، شهر هنوز نیمهخوابیده و مه نرم روی خیابونها نشسته.
یه گربه خاکستری همیشه پشت پنجرهی همسایه نشسته، و وقتی نگاش میکنم، انگار داره به من سلام میکنه.
بارون کمکم میریزه و صدای قطرهها روی سقفها با صدای گربه ترکیب شده، یه ریتم آرامشبخش درست میکنه.
راه میرم و گربهها رو توی حیاطها میبینم که بین برف و خاک بازی میکنن یا سرشون رو گرم پیدا کردن یه جا برای خوابیدن میکنن.
یه گربه سیاه کوچیک هم کنار درخت نشسته بود، دمش رو تکون میداد و هر بار که بهش نگاه میکردم، چشمهای درخشانش انگار داستانی از زمستون میگفت.
بعضی وقتا فکر میکنم این زمستون، بیشتر از سرما و برف، متعلق به گربهها و آدمهایی مثل منِ آرامه که دوست دارن لحظهها رو فقط نگاه کنن.
حتی سردی هوا هم حالا حس خوبی داره، چون با نگاه کردن به بارون، انگار همهچی آروم و امنه.
زمستون امسال پر از لحظههای ساده و شیرینیه، و گربهها یه جورایی نگهبان این لحظهها هستن.
@blueeeeer
زمستون امسال یه حس عجیب و آرام داره.
صبحها هوا سرده ولی آفتاب کمنور روی شیشهها میتابه و اتاقو یه جور گرمای نرم پر میکنه.
صبحونه دیر میخورم و قهوه داغ دستم رو گرم میکنه، یه حس راحتی که فقط زمستون میده.
پیادهروی کوتاه تا سر کوچه، با صدای خشخش برگهای خشک زیر پام، حس خوبی به آدم میده.
مردم با لباسای گرم قدم میزنن، بعضیها عجله دارن، بعضیها آروم، ولی همه یه ریتم زمستونی پیدا کردن.
پنجرهها روشن شدن، چراغهای خیابون کمی زرد و نرمن، و من نگاه میکنم و حس میکنم این فصل هنوز وقت داره تا کامل خودش رو نشون بده.
روزها کوتاهن ولی هنوز پر از لحظههای ساده و دلچسبن، مثل قهوهی داغ، کتابهای روی میز، و سکوتی که آزار نمیده.
زمستون امسال نه شلوغه، نه بیروح؛ یه فصلیه که آدمو وادار میکنه کندتر حرکت کنه و از لحظهها لذت ببره.
شاید هم دارم اغراق میکنم و این زمستون برام زمستون سال پیش نمیشه و اینارو فقط دارم به رسم هرسال مینویسم تا این دفتر،پر
بشه.
https://eitaa.com/ventcaptif
زمستون انگار همه چیزو یهکم آرومتر کرده.
حتی صدای موتور ماشینها توی خیابون گرفتهتر شده، انگار هوا خودش صداها رو میبلعه.
مغازهدارا بخاریها رو تا ته زیاد کردن و بخار از درهای نیمهبازشون میزنه بیرون.
یه حس تنبلی تو هوا پخشه، از اون حسهایی که آدم رو وسوسه میکنه یه فنجون چای بریزه و فقط به دیوار نگاه کنه.
آدمها کمتر حرف میزنن، بیشتر تو فکر خودشونن.
هر جا میری، بوی لباس پشمی و کرم دست و چای دارچین حس میکنی.
بعضی شبها وقتی از پنجره بیرونو نگاه میکنم، فقط نورای زرد و لرزون مغازهها رو میبینم، انگار شهر یه پتوی ضخیم رو خودش کشیده.
زمستون امسال سرد نیست، ساکته.
ساکتیِ خوب، از اونایی که آدم توش
خودش رو یهکم بهتر میفهمه.
@sok2oot
نمیدونم از کی شروع شد، ولی چند روزه که زمستون یهجور دیگهست.
همون خیابونای همیشه، همون بوی چای دارچینی و قهوه و بخار شیشهها، ولی یه چیزی فرق کرده.
شاید چون چند روز پیش، وقتی داشتم از کنار اون مغازهی قدیمی رد میشدم، نگاهم بهش خورد.
یه لبخند کوتاه، یه سلام معمولی، ولی از همون لحظه انگار هوا گرمتر شد.
حالا هر بار که میرم اونطرف، ناخودآگاه دورتر نمیرم، کندتر راه میرم، انگار دلم نمیخواد لحظهی دیدن تموم شه.
زمستون امسال دیگه ساکت نیست؛ یه موسیقی آروم داره، فقط برای من.
حتی سکوتش هم پر از حرف شده، پر از فکر، پر از تصویر.
یه چیز کوچیک و بیصدا شروع شده، اما حس میکنم قراره توی همین سرما، چیزی تو دلم جوانه بزنه.
@borndeadinside
من تازه برگشتم به این شهر.
زمستون نصفهنیمهای داره، نه خیلی سرد، نه خیلی زنده.
همهچی غریبهست، حتی کوچههایی که یه زمانی با چشم بسته بلد بودم.
مغازهها هنوز همونجان، فقط صاحبها پیرتر شدن، و من شاید ساکتتر.
تو خیابون قدم میزنم، دستهام توی جیب، هدفون توی گوش، و آهنگی که از قبل بلد بودم ولی حالا یه جور دیگه میفهممش.
هیچکس منتظرم نیست، هیچ قراری ندارم، و عجیبه که این حس تنهایی اصلاً آزاردهنده نیست.
یه وقتایی لازمه بری، برگردی، و ببینی که هیچ چیز سر جاش نیست — حتی خودت.
شهر ساکتتر از قبل شده، ولی انگار داره برام جا باز میکنه، مثل دوستی قدیمی که هنوز قهرش تموم نشده.
یه بخاری روشن توی مغازهی سر کوچه دیدم، بخارش رو هوا پخش بود و بوی چای میاومد.
برای اولینبار بعد از مدتها، دلم خواست برم تو. شاید همین یعنی دارم دوباره شروع میکنم.
https://eitaa.com/myhomeeeeee
فکر میکردم برگشتن سختتر از رفتنه، ولی راستش نه.
همهچی خیلی معمولیتر از اونیه که تو ذهنم ساخته بودم.
شاید من همیشه تو ذهنم با یه ذره اغراق زندگی میکردم حس میکردم هر چیزی یا قراره عمیق باشه، یا اصلاً نباشه.
ولی حالا میبینم زندگی نه اونقدر دراماتیکه، نه اونقدر بیحس.
صبح بیدار میشی، قهوهت رو میخوری، میری بیرون، یه سلام کوتاه به کسی میدی، و همین خودش کافیه.
زمستون داره کمکم تموم میشه، و من دارم یاد میگیرم لازم نیست هر حس کوچیکی رو بزرگ کنم تا معنی پیدا کنه.
گاهی یه روز معمولی بدون اغراق، خودش بهترین روز دنیاست.
امروز مثلاً یه دختر تو مغازه لبخند زد و گفت «هوا بوی تموم شدن زمستونو میده».
نمیدونم چرا، ولی از همون لحظه حس کردم راست میگه.
یه بوی تازه تو هوا بود، نه از برف، نه
از خاک، از یه شروع جدید.
https://eitaa.com/84982324/1078