eitaa logo
تقدیمی مقدیمی
41 دنبال‌کننده
740 عکس
25 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
چند هفته از شروع زمستون گذشته و دیگه سرما برام غریب نیست. صبح‌ها هنوز سردن ولی وقتی از خواب پا می‌شم، حس می‌کنم بیشتر آماده‌م تا با روز روبه‌رو بشم. خیابون‌ها خیس و گاهی گل‌آلود شدن، ولی دیگه قدم زدن توشون اذیت‌کننده نیست. چترم بعضی روزا باز می‌شه، بعضی روزا نه، فقط می‌ذارم بارون روی موهام بیفته و کمی خنک شم. کافه‌ها پر از آدم هستن، ولی من ترجیح می‌دم کنار پنجره بشینم و از دور نگاه کنم. گاهی صدای خنده یا صحبت کسی که از کنارم رد می‌شه، حسی عجیب می‌ده که انگار زمستون هنوز زنده‌ست. یه روز دیدم نور خورشید کمی از پشت ابرها تابیده و همه‌چی یه رنگ روشن‌تر شد. فهمیدم بعضی روزا زمستون می‌تونه شبیه یه تنفس عمیق باشه، نه فقط سرما و سکوت. روزای سرد هنوز هستن، ولی حالا حس می‌کنم می‌تونم ازشون لذت ببرم. زمستون، با همه‌ی خستگی‌ها و روزای کوتاهش، هنوز جای خودش رو داره. https://eitaa.com/Past_777
زمستون امسال واقعاً حس خوبی داره. صبح‌ها که می‌زنم بیرون، زمین پر از گودال‌های آب بارون و برفه و نمی‌تونم جلوی خودم رو بگیرم، هی می‌پرم توشون و خیس می‌شم. کل شهر بوی بارون و برف گرفته، یه بوی تازه و خوشایند که آدمو سرحال می‌کنه. آدم‌ها با لباسای ضخیم‌شون عجله می‌کنن، ولی من با شال و هودی‌م قدم می‌زنم و از همه‌چی لذت می‌برم. کافه‌ها بوی شیرقهوه و شکلات داغ می‌دن و صداشون با صدای بارون قاطی شده، یه حس عجیب و خوب ایجاد می‌کنه. برف کم‌کم روی شاخه‌ها جمع شده و وقتی باد می‌زنه، تیکه‌هاش میریزن روی پیاده‌رو و من مجبور می‌شم بپرم عقب. یه روز پیاده‌روی طولانی کردم، بارون ریز می‌ریخت و موهام خیس شده بود، ولی حس خوبی داشت، انگار همه چیز تازه شده. حتی سرما هم اذیت نمی‌کنه، فقط حس زندگی رو بیشتر می‌کنه. کودک درونم از دیدن آب‌پریدن و برف‌بازی دوباره سرحال می‌شه و نمی‌خواد تموم بشه. هر گوشه‌ی شهر پر از صدا و بوی زمستونه و انگار همه چیز برای تجربه کردن آماده‌ست. این زمستون پر از بازی‌های ساده و لحظه‌های واقعی‌ست، یه زمستون که نه شبیه عکساست، نه شبیه فیلم‌ها، فقط خودشه،خیلی واقعی. https://eitaa.com/xxxpridictx
زمستون امسال یه حس عجیب داره. صبح که از خواب پا می‌شم، شهر هنوز نیمه‌خوابیده و مه نرم روی خیابون‌ها نشسته. یه گربه خاکستری همیشه پشت پنجره‌ی همسایه نشسته، و وقتی نگاش می‌کنم، انگار داره به من سلام می‌کنه. بارون کم‌کم می‌ریزه و صدای قطره‌ها روی سقف‌ها با صدای گربه ترکیب شده، یه ریتم آرامش‌بخش درست می‌کنه. راه می‌رم و گربه‌ها رو توی حیاط‌ها می‌بینم که بین برف و خاک بازی می‌کنن یا سرشون رو گرم پیدا کردن یه جا برای خوابیدن می‌کنن. یه گربه سیاه کوچیک هم کنار درخت نشسته بود، دمش رو تکون می‌داد و هر بار که بهش نگاه می‌کردم، چشم‌های درخشانش انگار داستانی از زمستون می‌گفت. بعضی وقتا فکر می‌کنم این زمستون، بیشتر از سرما و برف، متعلق به گربه‌ها و آدم‌هایی مثل منِ آرامه که دوست دارن لحظه‌ها رو فقط نگاه کنن. حتی سردی هوا هم حالا حس خوبی داره، چون با نگاه کردن به بارون، انگار همه‌چی آروم و امنه. زمستون امسال پر از لحظه‌های ساده و شیرینیه، و گربه‌ها یه جورایی نگهبان این لحظه‌ها هستن. @blueeeeer
زمستون امسال یه حس عجیب و آرام داره. صبح‌ها هوا سرده ولی آفتاب کم‌نور روی شیشه‌ها می‌تابه و اتاقو یه جور گرمای نرم پر می‌کنه. صبحونه دیر می‌خورم و قهوه داغ دستم رو گرم می‌کنه، یه حس راحتی که فقط زمستون می‌ده. پیاده‌روی کوتاه تا سر کوچه، با صدای خش‌خش برگ‌های خشک زیر پام، حس خوبی به آدم می‌ده. مردم با لباسای گرم قدم می‌زنن، بعضی‌ها عجله دارن، بعضی‌ها آروم، ولی همه یه ریتم زمستونی پیدا کردن. پنجره‌ها روشن شدن، چراغ‌های خیابون کمی زرد و نرمن، و من نگاه می‌کنم و حس می‌کنم این فصل هنوز وقت داره تا کامل خودش رو نشون بده. روزها کوتاهن ولی هنوز پر از لحظه‌های ساده و دلچسبن، مثل قهوه‌ی داغ، کتاب‌های روی میز، و سکوتی که آزار نمی‌ده. زمستون امسال نه شلوغه، نه بی‌روح؛ یه فصلیه که آدمو وادار می‌کنه کندتر حرکت کنه و از لحظه‌ها لذت ببره. شاید هم دارم اغراق می‌کنم و این زمستون برام زمستون سال پیش نمیشه و اینارو فقط دارم به رسم هرسال می‌نویسم تا این دفتر،پر بشه. https://eitaa.com/ventcaptif
زمستون انگار همه چیزو یه‌کم آروم‌تر کرده. حتی صدای موتور ماشین‌ها توی خیابون گرفته‌تر شده، انگار هوا خودش صداها رو می‌بلعه. مغازه‌دارا بخاری‌ها رو تا ته زیاد کردن و بخار از درهای نیمه‌بازشون می‌زنه بیرون. یه حس تنبلی تو هوا پخشه، از اون حس‌هایی که آدم رو وسوسه می‌کنه یه فنجون چای بریزه و فقط به دیوار نگاه کنه. آدم‌ها کمتر حرف می‌زنن، بیشتر تو فکر خودشونن. هر جا می‌ری، بوی لباس پشمی و کرم دست و چای دارچین حس می‌کنی. بعضی شب‌ها وقتی از پنجره بیرونو نگاه می‌کنم، فقط نورای زرد و لرزون مغازه‌ها رو می‌بینم، انگار شهر یه پتوی ضخیم رو خودش کشیده. زمستون امسال سرد نیست، ساکته. ساکتیِ خوب، از اونایی که آدم توش خودش رو یه‌کم بهتر می‌فهمه. @sok2oot
نمی‌دونم از کی شروع شد، ولی چند روزه که زمستون یه‌جور دیگه‌ست. همون خیابونای همیشه، همون بوی چای دارچینی و قهوه و بخار شیشه‌ها، ولی یه چیزی فرق کرده. شاید چون چند روز پیش، وقتی داشتم از کنار اون مغازه‌ی قدیمی رد می‌شدم، نگاهم بهش خورد. یه لبخند کوتاه، یه سلام معمولی، ولی از همون لحظه انگار هوا گرم‌تر شد. حالا هر بار که می‌رم اون‌طرف، ناخودآگاه دورتر نمی‌رم، کندتر راه می‌رم، انگار دلم نمی‌خواد لحظه‌ی دیدن تموم شه. زمستون امسال دیگه ساکت نیست؛ یه موسیقی آروم داره، فقط برای من. حتی سکوتش هم پر از حرف شده، پر از فکر، پر از تصویر. یه چیز کوچیک و بی‌صدا شروع شده، اما حس می‌کنم قراره توی همین سرما، چیزی تو دلم جوانه بزنه. @borndeadinside
من تازه برگشتم به این شهر. زمستون نصفه‌نیمه‌ای داره، نه خیلی سرد، نه خیلی زنده. همه‌چی غریبه‌ست، حتی کوچه‌هایی که یه زمانی با چشم بسته بلد بودم. مغازه‌ها هنوز همون‌جان، فقط صاحب‌ها پیرتر شدن، و من شاید ساکت‌تر. تو خیابون قدم می‌زنم، دست‌هام توی جیب، هدفون توی گوش، و آهنگی که از قبل بلد بودم ولی حالا یه جور دیگه می‌فهممش. هیچ‌کس منتظرم نیست، هیچ قراری ندارم، و عجیبه که این حس تنهایی اصلاً آزاردهنده نیست. یه وقتایی لازمه بری، برگردی، و ببینی که هیچ چیز سر جاش نیست — حتی خودت. شهر ساکت‌تر از قبل شده، ولی انگار داره برام جا باز می‌کنه، مثل دوستی قدیمی که هنوز قهرش تموم نشده. یه بخاری روشن توی مغازه‌ی سر کوچه دیدم، بخارش رو هوا پخش بود و بوی چای می‌اومد. برای اولین‌بار بعد از مدت‌ها، دلم خواست برم تو. شاید همین یعنی دارم دوباره شروع می‌کنم. https://eitaa.com/myhomeeeeee
فکر می‌کردم برگشتن سخت‌تر از رفتنه، ولی راستش نه. همه‌چی خیلی معمولی‌تر از اونیه که تو ذهنم ساخته بودم. شاید من همیشه تو ذهنم با یه ذره اغراق زندگی می‌کردم حس می‌کردم هر چیزی یا قراره عمیق باشه، یا اصلاً نباشه. ولی حالا می‌بینم زندگی نه اون‌قدر دراماتیکه، نه اون‌قدر بی‌حس. صبح بیدار می‌شی، قهوه‌ت رو می‌خوری، می‌ری بیرون، یه سلام کوتاه به کسی می‌دی، و همین خودش کافیه. زمستون داره کم‌کم تموم می‌شه، و من دارم یاد می‌گیرم لازم نیست هر حس کوچیکی رو بزرگ کنم تا معنی پیدا کنه. گاهی یه روز معمولی بدون اغراق، خودش بهترین روز دنیاست. امروز مثلاً یه دختر تو مغازه لبخند زد و گفت «هوا بوی تموم شدن زمستونو می‌ده». نمی‌دونم چرا، ولی از همون لحظه حس کردم راست می‌گه. یه بوی تازه تو هوا بود، نه از برف، نه از خاک، از یه شروع جدید. https://eitaa.com/84982324/1078
سوز سردی از لای پنجره می‌اومد و من دوباره یادم افتاد که هنوز زمستونه. کتاب نیمه‌خوانده‌م روی میز بود، همون‌طور باز مونده بین دو فصل، درست مثل ذهنم که بین دو حال معلقه. یه فنجون چای درست کردم، بخارش بالا می‌رفت و با نور کم‌رنگ بعدازظهر قاطی می‌شد. صفحه‌ی بعد رو که باز کردم، جمله‌ای دیدم که نوشته بود: «بعضی فصل‌ها برای موندن نیستن، فقط میان که چیزی یادمون بدن.» نمی‌دونم نویسنده چی تو ذهنش بوده، ولی برای من همون لحظه یه معنی تازه پیدا کرد. شاید سوز سرد بیرون هم لازم بود تا قدر گرمای توی اتاق، یا آرامش ساده‌ی یه کتاب باز رو بدونم. زمستون هنوز تموم نشده، ولی فکر می‌کنم من دیگه ازش نمیترسم. https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
تو اون مود عجیبی‌ام که نه می‌خوام کسی حرف بزنه، نه می‌خوام تنها باشم. کتاب بازه، اما کلمه‌ها از چشمم فرار می‌کنن، مثل خاطره‌هایی که دیگه زور نداری مرورشون کنی. هوای سردی از لای پنجره میاد تو و هر بار انگار یه تکه از فکرهامو با خودش می‌بره. گاهی دلم می‌خواد همه‌چیو پاک کنم، پیام‌ها، عکس‌ها، حتی صداهایی که فقط توی ذهنم پخش می‌شن. زندگی شده اغراق بزرگی از احساساتی که یه روز جدی بودن، حالا فقط نقش بازی می‌کنن. دیگه به عشق فکر نمی‌کنم، فقط نگاهش می‌کنم مثل یه فیلم قدیمی که آخرش رو از حفظی. یه جورایی حس می‌کنم از عاشق بودن که دست کشیدم، تازه دارم یاد می‌گیرم خودمو تحمل کنم. و شاید این تنها پیشرفت واقعی من تو این زمستون باشه. https://eitaa.com/fuckingmind
این روزا نه ناراحتم، نه خوشحال. یه جور بی‌وزنی بین کارای تکراری و فکرای نصفه. صبحا با صدای زنگ گوشی بیدار می‌شم، قهوه درست می‌کنم و تا داغه، فقط نگاش می‌کنم. بیرون هنوز سوز داره، ولی من دیگه حس نمی‌کنم سردمه. شاید چون از درون سردتر شدم. آدما توی خیابون با عجله رد می‌شن، و من به این فکر می‌کنم که چقدر همه چیز داره با سرعت می‌گذره، بدون اینکه کسی واقعا حواسش باشه. یه وقتایی به خودم می‌گم شاید این همون بزرگ‌شدنه، همون آرامِ بی‌هیجان که همیشه ازش می‌ترسیدم. اما عجیب این‌که دیگه نمی‌ترسم. فقط می‌پذیرمش، همون‌طور که روزای کوتاه زمستونو پذیرفتم. گاهی شب‌ها چراغ اتاقو خاموش می‌کنم و به صدای باد گوش می‌دم، یه صدای خسته ولی آشنا. انگار باد داره جای من حرف می‌زنه، حرفایی که دیگه نه دلم می‌خواد بگم، نه کسی هست که بخواد بشنوه. https://eitaa.com/ILOCH3
مدتیه همه‌چیز برام غریبه شده. خیابون‌هایی که هر روز ازشون رد می‌شم، چهره‌هایی که باید یادم باشن، حتی صدای خودم وقتی حرف می‌زنم. یه‌جور حس دارم انگار از خودم فاصله گرفتم، مثل تماشاچی فیلمی که بازیگرش رو نمی‌شناسه ولی باهاش غصه می‌خوره. زمستون امسال نه سرد بود نه گرم، فقط طولانی بود. پر از سکوت‌های کش‌دار و روزایی که هیچ اتفاقی توش نمی‌افتاد. کتابام روی میز تلنبار شدن، ولی نمی‌تونم حتی یه صفحه ورق بزنم. انگار کلمه‌ها هم باهام غریبه شدن. آدما هنوز لبخند می‌زنن، هنوز حرف می‌زنن، ولی من فقط نگاهشون می‌کنم و به این فکر می‌کنم که از کی همه‌چیز این‌قدر دور شد. گاهی دلم می‌خواد برگردم به جایی که هنوز هیچی غریبه نبود نه من، نه دنیا، نه احساسم. ولی بعد یادم می‌افته که شاید خود من اون غریبه‌ام که باید باهاش کنار بیام. @Haamimlight