نمیدونم از کی شروع شد، ولی چند روزه که زمستون یهجور دیگهست.
همون خیابونای همیشه، همون بوی چای دارچینی و قهوه و بخار شیشهها، ولی یه چیزی فرق کرده.
شاید چون چند روز پیش، وقتی داشتم از کنار اون مغازهی قدیمی رد میشدم، نگاهم بهش خورد.
یه لبخند کوتاه، یه سلام معمولی، ولی از همون لحظه انگار هوا گرمتر شد.
حالا هر بار که میرم اونطرف، ناخودآگاه دورتر نمیرم، کندتر راه میرم، انگار دلم نمیخواد لحظهی دیدن تموم شه.
زمستون امسال دیگه ساکت نیست؛ یه موسیقی آروم داره، فقط برای من.
حتی سکوتش هم پر از حرف شده، پر از فکر، پر از تصویر.
یه چیز کوچیک و بیصدا شروع شده، اما حس میکنم قراره توی همین سرما، چیزی تو دلم جوانه بزنه.
@borndeadinside
من تازه برگشتم به این شهر.
زمستون نصفهنیمهای داره، نه خیلی سرد، نه خیلی زنده.
همهچی غریبهست، حتی کوچههایی که یه زمانی با چشم بسته بلد بودم.
مغازهها هنوز همونجان، فقط صاحبها پیرتر شدن، و من شاید ساکتتر.
تو خیابون قدم میزنم، دستهام توی جیب، هدفون توی گوش، و آهنگی که از قبل بلد بودم ولی حالا یه جور دیگه میفهممش.
هیچکس منتظرم نیست، هیچ قراری ندارم، و عجیبه که این حس تنهایی اصلاً آزاردهنده نیست.
یه وقتایی لازمه بری، برگردی، و ببینی که هیچ چیز سر جاش نیست — حتی خودت.
شهر ساکتتر از قبل شده، ولی انگار داره برام جا باز میکنه، مثل دوستی قدیمی که هنوز قهرش تموم نشده.
یه بخاری روشن توی مغازهی سر کوچه دیدم، بخارش رو هوا پخش بود و بوی چای میاومد.
برای اولینبار بعد از مدتها، دلم خواست برم تو. شاید همین یعنی دارم دوباره شروع میکنم.
https://eitaa.com/myhomeeeeee
فکر میکردم برگشتن سختتر از رفتنه، ولی راستش نه.
همهچی خیلی معمولیتر از اونیه که تو ذهنم ساخته بودم.
شاید من همیشه تو ذهنم با یه ذره اغراق زندگی میکردم حس میکردم هر چیزی یا قراره عمیق باشه، یا اصلاً نباشه.
ولی حالا میبینم زندگی نه اونقدر دراماتیکه، نه اونقدر بیحس.
صبح بیدار میشی، قهوهت رو میخوری، میری بیرون، یه سلام کوتاه به کسی میدی، و همین خودش کافیه.
زمستون داره کمکم تموم میشه، و من دارم یاد میگیرم لازم نیست هر حس کوچیکی رو بزرگ کنم تا معنی پیدا کنه.
گاهی یه روز معمولی بدون اغراق، خودش بهترین روز دنیاست.
امروز مثلاً یه دختر تو مغازه لبخند زد و گفت «هوا بوی تموم شدن زمستونو میده».
نمیدونم چرا، ولی از همون لحظه حس کردم راست میگه.
یه بوی تازه تو هوا بود، نه از برف، نه
از خاک، از یه شروع جدید.
https://eitaa.com/84982324/1078
سوز سردی از لای پنجره میاومد و من دوباره یادم افتاد که هنوز زمستونه.
کتاب نیمهخواندهم روی میز بود، همونطور باز مونده بین دو فصل، درست مثل ذهنم که بین دو حال معلقه.
یه فنجون چای درست کردم، بخارش بالا میرفت و با نور کمرنگ بعدازظهر قاطی میشد.
صفحهی بعد رو که باز کردم، جملهای دیدم که نوشته بود: «بعضی فصلها برای موندن نیستن، فقط میان که چیزی یادمون بدن.»
نمیدونم نویسنده چی تو ذهنش بوده، ولی برای من همون لحظه یه معنی تازه پیدا کرد.
شاید سوز سرد بیرون هم لازم بود تا قدر گرمای توی اتاق، یا آرامش سادهی یه کتاب باز رو بدونم.
زمستون هنوز تموم نشده، ولی فکر میکنم من دیگه ازش نمیترسم.
https://eitaa.com/joinchat/3410035625C5696a14e74
تو اون مود عجیبیام که نه میخوام کسی حرف بزنه، نه میخوام تنها باشم.
کتاب بازه، اما کلمهها از چشمم فرار میکنن، مثل خاطرههایی که دیگه زور نداری مرورشون کنی.
هوای سردی از لای پنجره میاد تو و هر بار انگار یه تکه از فکرهامو با خودش میبره.
گاهی دلم میخواد همهچیو پاک کنم، پیامها، عکسها، حتی صداهایی که فقط توی ذهنم پخش میشن.
زندگی شده اغراق بزرگی از احساساتی که یه روز جدی بودن، حالا فقط نقش بازی میکنن.
دیگه به عشق فکر نمیکنم، فقط نگاهش میکنم مثل یه فیلم قدیمی که آخرش رو از حفظی.
یه جورایی حس میکنم از عاشق بودن که دست کشیدم، تازه دارم یاد میگیرم خودمو تحمل کنم.
و شاید این تنها پیشرفت واقعی من تو این زمستون باشه.
https://eitaa.com/fuckingmind
این روزا نه ناراحتم، نه خوشحال. یه جور بیوزنی بین کارای تکراری و فکرای نصفه.
صبحا با صدای زنگ گوشی بیدار میشم، قهوه درست میکنم و تا داغه، فقط نگاش میکنم.
بیرون هنوز سوز داره، ولی من دیگه حس نمیکنم سردمه. شاید چون از درون سردتر شدم.
آدما توی خیابون با عجله رد میشن، و من به این فکر میکنم که چقدر همه چیز داره با سرعت میگذره، بدون اینکه کسی واقعا حواسش باشه.
یه وقتایی به خودم میگم شاید این همون بزرگشدنه، همون آرامِ بیهیجان که همیشه ازش میترسیدم.
اما عجیب اینکه دیگه نمیترسم. فقط میپذیرمش، همونطور که روزای کوتاه زمستونو پذیرفتم.
گاهی شبها چراغ اتاقو خاموش میکنم و به صدای باد گوش میدم، یه صدای خسته ولی آشنا.
انگار باد داره جای من حرف میزنه، حرفایی که دیگه نه دلم میخواد بگم، نه کسی هست که بخواد بشنوه.
https://eitaa.com/ILOCH3
مدتیه همهچیز برام غریبه شده.
خیابونهایی که هر روز ازشون رد میشم، چهرههایی که باید یادم باشن، حتی صدای خودم وقتی حرف میزنم.
یهجور حس دارم انگار از خودم فاصله گرفتم، مثل تماشاچی فیلمی که بازیگرش رو نمیشناسه ولی باهاش غصه میخوره.
زمستون امسال نه سرد بود نه گرم، فقط طولانی بود. پر از سکوتهای کشدار و روزایی که هیچ اتفاقی توش نمیافتاد.
کتابام روی میز تلنبار شدن، ولی نمیتونم حتی یه صفحه ورق بزنم. انگار کلمهها هم باهام غریبه شدن.
آدما هنوز لبخند میزنن، هنوز حرف میزنن، ولی من فقط نگاهشون میکنم و به این فکر میکنم که از کی همهچیز اینقدر دور شد.
گاهی دلم میخواد برگردم به جایی که هنوز هیچی غریبه نبود
نه من، نه دنیا، نه احساسم.
ولی بعد یادم میافته که شاید خود من اون غریبهام که باید باهاش کنار بیام.
@Haamimlight
زمستون امسال یه جور دیگه بود.
نه پر از برف، نه پر از غم، فقط پر از لحظههای کوچیکی که نمیدونم چرا انقدر دوستداشتنی بودن.
صبحا زودتر بیدار میشدم، پنجره رو باز میذاشتم تا هوای سرد بیاد تو و اتاقو زنده کنه.
یه بخار سبک از چای بلند میشد و من حس میکردم دارم درست همونجایی زندگی میکنم که باید.
حتی خیابونای خاکستری شهر هم قشنگتر بودن، انگار با همهی سردیشون یه گرمای پنهون داشتن.
چند بار با خودم رفتم قدمزدن، بدون هدف، فقط برای اینکه صدای قدمهامو روی زمین یخزده بشنوم.
یه روز یه پیرمردو دیدم که به کبوترها دونه میداد، لبخند زد و گفت «هوا سرده ولی قشنگه» راست میگفت.
شاید قشنگیِ این زمستون همین بود؛ بیهیاهو، بیاتفاق، اما پر از حس آرامی که نمیخواستم تموم شه.
https://eitaa.com/desultory1
زمستون تازه شروع شده، ولی انگار از مدتها قبل منتظرش بودم.
هوا هنوز اونقدر سرد نیست که دستام یخ کنن، اما یه خنکی خاصی داره که بوی شروع میده.
کوچهها ساکتتر شدن، برگای آخر پاییز هنوز گوشهی خیابون جمعن و با هر قدم صدای خشخش میدن.
آدما توی خیابون لباسای ضخیمتر پوشیدن، و مغازهها پر شدن از بخار چای و صدای بخاری.
یه حس عجیبی توی هواست؛ نه غم، نه شادی، یه جور آرامش قبل از طولانی شدن شبها.
منم مثل شهر، آمادهم برای زمستونی که نمیدونم قراره چه حالی بده
شاید سرد، شاید آرام، شاید متفاوت.
فقط میدونم دلم میخواد امسال، کمی بیشتر حواسم به لحظهها باشه.
https://eitaa.com/june9thh
زمستون امسال عجیب بود
نه اونقدر سرد که ازش فرار کنم، نه اونقدر آروم که بشه دوستش داشت. یه جور بینابینِ نامعلوم.
آسمونش بیشتر وقتا مه و خاکستری بود، انگار تصمیم نداشت بباره یا آفتاب کنه.
آدما توی خیابون کمتر حرف میزدن، حتی صدای خندهها هم یه جور خستگی توش داشت.
منم عجیب بودم، مثل هوا. یه روز پر از انرژی، یه روز بیحوصله، یه روز دلم میخواست برم، ولی نمیدونستم کجا.
هیچ چیز سرجاش نبود حتی ساعت دیواری اتاقم یه روز عقب افتاد و نفهمیدم کی.
یهبار وسط همین روزای خاکستری، یه بچه با دستای یخزده برف جمع میکرد و میخندید؛ اون لحظه تنها چیزی بود که واقعی بهنظر میرسید.
شاید زمستون امسال عجیب بود چون خودِ من عوض شده بودم، یا شاید چون بالاخره فهمیدم هیچ زمستونی مثل قبلی نیست.
https://eitaa.com/moewly
نمیدونم چرا، ولی زمستون امسال اونقدرها قشنگ نیست.
نه اینکه بد باشه، فقط یه چیزی توش کمه، یه گرمای کوچیک که پارسال بود و امسال نیست.
برف باریده، خیابونها سفید شدن، ولی اون هیجان همیشگی رو ندارم.
پارسال تو همین موقع با هر دونه برف ذوق میکردم، حالا فقط نگاهشون میکنم که آروم مینشینن و آب میشن.
حتی چای داغم هم اون طعم خاص همیشگی رو نداره، انگار بخارش خستهست.
آدما هم کمتر لبخند میزنن، شاید چون امسال هوا سردتره، یا شاید چون همه یهجور خستهن.
با خودم فکر میکنم شاید پارسال نه هوا بهتر بود، نه روزها بلندتر فقط من فرق داشتم.
زمستون امسال آرامتره، ولی انگار توی دلش چیزی کم داره… همون حس سادهای که دیگه نمیدونم کجاست.
https://eitaa.com/eminemgirl
زمستون امسال واقعاً باحال بود!
از همون روزی که اولین برف اومد، حس کردم یه چیز خاص توی هواست.
همهچی یهجور بازی شده بود؛ من، خیابون، برف، حتی صدای موزیکی که از یه مغازه میاومد.
هر روز یه دلیل جدید برای خندیدن داشتم
پریدن وسط برف، پرت شدن گلولهی برف از دوستام، بخار نفسهام که تو هوا میرقصیدن.
یه روز اونقدر دویدیم که دستام یخ زد، ولی مهم نبود، چون خندههامون گرممون میکرد.
شبا با نوشیدنی داغ و موزیک، حس میکردم زندگی دقیقاً همینه: ساده، پرصدا، و یهذره بینظم.
حتی روزایی که بارون میاومد و همه غر میزدن، من عاشق اون حالوهوای خیس و سرد بودم.
نمیدونم چی فرق کرده بود، ولی زمستون امسال دقیقاً همون مدلی بود که دلم میخواست؛
پر از لحظههایی که شاید کوچیک بودن، ولی تا مدتها یادم میمونن
@bdhhd_44