تو اون مود عجیبیام که نه میخوام کسی حرف بزنه، نه میخوام تنها باشم.
کتاب بازه، اما کلمهها از چشمم فرار میکنن، مثل خاطرههایی که دیگه زور نداری مرورشون کنی.
هوای سردی از لای پنجره میاد تو و هر بار انگار یه تکه از فکرهامو با خودش میبره.
گاهی دلم میخواد همهچیو پاک کنم، پیامها، عکسها، حتی صداهایی که فقط توی ذهنم پخش میشن.
زندگی شده اغراق بزرگی از احساساتی که یه روز جدی بودن، حالا فقط نقش بازی میکنن.
دیگه به عشق فکر نمیکنم، فقط نگاهش میکنم مثل یه فیلم قدیمی که آخرش رو از حفظی.
یه جورایی حس میکنم از عاشق بودن که دست کشیدم، تازه دارم یاد میگیرم خودمو تحمل کنم.
و شاید این تنها پیشرفت واقعی من تو این زمستون باشه.
https://eitaa.com/fuckingmind
این روزا نه ناراحتم، نه خوشحال. یه جور بیوزنی بین کارای تکراری و فکرای نصفه.
صبحا با صدای زنگ گوشی بیدار میشم، قهوه درست میکنم و تا داغه، فقط نگاش میکنم.
بیرون هنوز سوز داره، ولی من دیگه حس نمیکنم سردمه. شاید چون از درون سردتر شدم.
آدما توی خیابون با عجله رد میشن، و من به این فکر میکنم که چقدر همه چیز داره با سرعت میگذره، بدون اینکه کسی واقعا حواسش باشه.
یه وقتایی به خودم میگم شاید این همون بزرگشدنه، همون آرامِ بیهیجان که همیشه ازش میترسیدم.
اما عجیب اینکه دیگه نمیترسم. فقط میپذیرمش، همونطور که روزای کوتاه زمستونو پذیرفتم.
گاهی شبها چراغ اتاقو خاموش میکنم و به صدای باد گوش میدم، یه صدای خسته ولی آشنا.
انگار باد داره جای من حرف میزنه، حرفایی که دیگه نه دلم میخواد بگم، نه کسی هست که بخواد بشنوه.
https://eitaa.com/ILOCH3
مدتیه همهچیز برام غریبه شده.
خیابونهایی که هر روز ازشون رد میشم، چهرههایی که باید یادم باشن، حتی صدای خودم وقتی حرف میزنم.
یهجور حس دارم انگار از خودم فاصله گرفتم، مثل تماشاچی فیلمی که بازیگرش رو نمیشناسه ولی باهاش غصه میخوره.
زمستون امسال نه سرد بود نه گرم، فقط طولانی بود. پر از سکوتهای کشدار و روزایی که هیچ اتفاقی توش نمیافتاد.
کتابام روی میز تلنبار شدن، ولی نمیتونم حتی یه صفحه ورق بزنم. انگار کلمهها هم باهام غریبه شدن.
آدما هنوز لبخند میزنن، هنوز حرف میزنن، ولی من فقط نگاهشون میکنم و به این فکر میکنم که از کی همهچیز اینقدر دور شد.
گاهی دلم میخواد برگردم به جایی که هنوز هیچی غریبه نبود
نه من، نه دنیا، نه احساسم.
ولی بعد یادم میافته که شاید خود من اون غریبهام که باید باهاش کنار بیام.
@Haamimlight
زمستون امسال یه جور دیگه بود.
نه پر از برف، نه پر از غم، فقط پر از لحظههای کوچیکی که نمیدونم چرا انقدر دوستداشتنی بودن.
صبحا زودتر بیدار میشدم، پنجره رو باز میذاشتم تا هوای سرد بیاد تو و اتاقو زنده کنه.
یه بخار سبک از چای بلند میشد و من حس میکردم دارم درست همونجایی زندگی میکنم که باید.
حتی خیابونای خاکستری شهر هم قشنگتر بودن، انگار با همهی سردیشون یه گرمای پنهون داشتن.
چند بار با خودم رفتم قدمزدن، بدون هدف، فقط برای اینکه صدای قدمهامو روی زمین یخزده بشنوم.
یه روز یه پیرمردو دیدم که به کبوترها دونه میداد، لبخند زد و گفت «هوا سرده ولی قشنگه» راست میگفت.
شاید قشنگیِ این زمستون همین بود؛ بیهیاهو، بیاتفاق، اما پر از حس آرامی که نمیخواستم تموم شه.
https://eitaa.com/desultory1
زمستون تازه شروع شده، ولی انگار از مدتها قبل منتظرش بودم.
هوا هنوز اونقدر سرد نیست که دستام یخ کنن، اما یه خنکی خاصی داره که بوی شروع میده.
کوچهها ساکتتر شدن، برگای آخر پاییز هنوز گوشهی خیابون جمعن و با هر قدم صدای خشخش میدن.
آدما توی خیابون لباسای ضخیمتر پوشیدن، و مغازهها پر شدن از بخار چای و صدای بخاری.
یه حس عجیبی توی هواست؛ نه غم، نه شادی، یه جور آرامش قبل از طولانی شدن شبها.
منم مثل شهر، آمادهم برای زمستونی که نمیدونم قراره چه حالی بده
شاید سرد، شاید آرام، شاید متفاوت.
فقط میدونم دلم میخواد امسال، کمی بیشتر حواسم به لحظهها باشه.
https://eitaa.com/june9thh
زمستون امسال عجیب بود
نه اونقدر سرد که ازش فرار کنم، نه اونقدر آروم که بشه دوستش داشت. یه جور بینابینِ نامعلوم.
آسمونش بیشتر وقتا مه و خاکستری بود، انگار تصمیم نداشت بباره یا آفتاب کنه.
آدما توی خیابون کمتر حرف میزدن، حتی صدای خندهها هم یه جور خستگی توش داشت.
منم عجیب بودم، مثل هوا. یه روز پر از انرژی، یه روز بیحوصله، یه روز دلم میخواست برم، ولی نمیدونستم کجا.
هیچ چیز سرجاش نبود حتی ساعت دیواری اتاقم یه روز عقب افتاد و نفهمیدم کی.
یهبار وسط همین روزای خاکستری، یه بچه با دستای یخزده برف جمع میکرد و میخندید؛ اون لحظه تنها چیزی بود که واقعی بهنظر میرسید.
شاید زمستون امسال عجیب بود چون خودِ من عوض شده بودم، یا شاید چون بالاخره فهمیدم هیچ زمستونی مثل قبلی نیست.
https://eitaa.com/moewly
نمیدونم چرا، ولی زمستون امسال اونقدرها قشنگ نیست.
نه اینکه بد باشه، فقط یه چیزی توش کمه، یه گرمای کوچیک که پارسال بود و امسال نیست.
برف باریده، خیابونها سفید شدن، ولی اون هیجان همیشگی رو ندارم.
پارسال تو همین موقع با هر دونه برف ذوق میکردم، حالا فقط نگاهشون میکنم که آروم مینشینن و آب میشن.
حتی چای داغم هم اون طعم خاص همیشگی رو نداره، انگار بخارش خستهست.
آدما هم کمتر لبخند میزنن، شاید چون امسال هوا سردتره، یا شاید چون همه یهجور خستهن.
با خودم فکر میکنم شاید پارسال نه هوا بهتر بود، نه روزها بلندتر فقط من فرق داشتم.
زمستون امسال آرامتره، ولی انگار توی دلش چیزی کم داره… همون حس سادهای که دیگه نمیدونم کجاست.
https://eitaa.com/eminemgirl
زمستون امسال واقعاً باحال بود!
از همون روزی که اولین برف اومد، حس کردم یه چیز خاص توی هواست.
همهچی یهجور بازی شده بود؛ من، خیابون، برف، حتی صدای موزیکی که از یه مغازه میاومد.
هر روز یه دلیل جدید برای خندیدن داشتم
پریدن وسط برف، پرت شدن گلولهی برف از دوستام، بخار نفسهام که تو هوا میرقصیدن.
یه روز اونقدر دویدیم که دستام یخ زد، ولی مهم نبود، چون خندههامون گرممون میکرد.
شبا با نوشیدنی داغ و موزیک، حس میکردم زندگی دقیقاً همینه: ساده، پرصدا، و یهذره بینظم.
حتی روزایی که بارون میاومد و همه غر میزدن، من عاشق اون حالوهوای خیس و سرد بودم.
نمیدونم چی فرق کرده بود، ولی زمستون امسال دقیقاً همون مدلی بود که دلم میخواست؛
پر از لحظههایی که شاید کوچیک بودن، ولی تا مدتها یادم میمونن
@bdhhd_44
زمستون داره شروع میشه و من اصلاً دلم نمیخواد بیاد.
هوا تازه داره سرد میشه، نفسهام بخار میشن، و شهر کمکم رنگ تیره میگیره.
آدما لباسای ضخیم پوشیدن، بخار از دهنشون بلند میشه، و مغازهها بوی بخاری میدن.
ولی من فقط به این فکر میکنم که دوباره باید صبحا سخت بیدار شم، دوباره آفتاب کم بشه، دوباره شب زود برسه.
همه میگن زمستون قشنگه، ولی من از اون سکوت طولانی و روزای کوتاهش خستهم.
دلم نمیخواد دوباره برگردم به اون حالِ یخزدهی همیشگی
کاش میشد زمستون یهکم دیرتر بیاد
یا حداقل این بار، یه دلیل خوب برای اومدنش داشته باشه.
@Riasosad
زمستون امسال بوی سیگار میداد.
نه از اون بوی خستهکنندهاش، یه بویی که با سرمای هوا قاطی میشد و یه جور عجیبی واقعی بود.
یه شب برف میاومد، من بیرون بودم، و لای انگشتام شروع کرد خون اومدن، چون دستکش نپوشیده بودم.
خون با سرمای برف قاطی میشد و حس عجیبی داشت. مثل یادآوری اینکه هنوز یه ذره گرما تو وجودم هست.
سیگارمو روشن کردم و به بخار نفسهام نگاه کردم که با دود قاطی میشدن، مثل یه گفتوگوی بیصدا با خودم.
شهر ساکت بود، فقط رد ماشینا و یه صدایی از دوردست ها
نمیدونم چرا، ولی اون لحظه، با همهی سردی و دردش، حس زنده بودن داشتم.
شاید همین تضاد خون و برف، دود و نفس، بود که اون شبو از بقیه زمستونا جدا کرد.
https://eitaa.com/TheVaMpare
اولین شب زمستون بود و آسمون پر از ستاره.
نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور، فقط آرام و ثابت، مثل یه یادآوری صبور از چیزای خوب.
هوای سرد صورتمو گز میزد، ولی نگاه کردن به ستارهها یه جور گرمای عجیب میداد.
پیادهروی کردم، دستام توی جیب، و حس کردم همهچی آرومه، حتی اگر خیابون خالی و تاریک باشه.
کتابی که با خودم آورده بودم باز کردم، ولی بیشتر از اینکه بخونم، به ستارهها نگاه میکردم.
یه لحظه حس کردم شاید زندگی هم مثل همون ستارهها باشه؛ دور، ساکت، اما هنوز نور داره.
و شاید همین، بهترین قسمت زمستون امسال بود
یه شب، ستارهها، و سکوتی که میتونه همه چیزو پر کنه.
زمستون داره تموم میشه ولی اون شب سرد و پرستاره رو فراموش نخواهم کرد.
https://eitaa.com/joinchat/3122267206C4b4ad60924
زمستون کنار دریا یه چیز دیگهست.
ساحل خالیه، موجا بیصدا میخورن به سنگا و برمیگردن، انگار خستهن از تکرار.
باد سرد بوی نمک و بارون میاره، و شنهای خیس زیر پام مثل یخن.
همه میگن دریا مال تابستونه، ولی من زمستونش رو بیشتر دوست دارم وقتی ساکته، وقتی کسی نیست، وقتی میتونی صدای خودتو بین موجا پیدا کنی.
نشستم روی یه سنگ، به افق نگاه کردم که با مه قاطی شده بود، و چای داغم بخار میکرد.
اون لحظه حس کردم شاید این همون آرامشی باشه که دنبالش بودم؛ نه شادی، نه غم، فقط سکوتی نمزده از جنس دریا.
یه کبوتر تنها بالای سرم پر زد و رفت، و حس کردم حتی کوچیکترین زندگی هم تو این سکوت اهمیت داره.
و من، همونجا نشسته، فهمیدم بعضی زمستونها لازم نیست پرهیاهو باشن تا خاطره بشن.
https://eitaa.com/hischibi