eitaa logo
تقدیمی مقدیمی
41 دنبال‌کننده
740 عکس
25 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
زمستون تازه شروع شده، ولی انگار از مدت‌ها قبل منتظرش بودم. هوا هنوز اون‌قدر سرد نیست که دستام یخ کنن، اما یه خنکی خاصی داره که بوی شروع می‌ده. کوچه‌ها ساکت‌تر شدن، برگای آخر پاییز هنوز گوشه‌ی خیابون جمعن و با هر قدم صدای خش‌خش می‌دن. آدما توی خیابون لباسای ضخیم‌تر پوشیدن، و مغازه‌ها پر شدن از بخار چای و صدای بخاری. یه حس عجیبی توی هواست؛ نه غم، نه شادی، یه جور آرامش قبل از طولانی شدن شب‌ها. منم مثل شهر، آماده‌م برای زمستونی که نمی‌دونم قراره چه حالی بده شاید سرد، شاید آرام، شاید متفاوت. فقط می‌دونم دلم می‌خواد امسال، کمی بیشتر حواسم به لحظه‌ها باشه. https://eitaa.com/june9thh
زمستون امسال عجیب بود نه اون‌قدر سرد که ازش فرار کنم، نه اون‌قدر آروم که بشه دوستش داشت. یه جور بینابینِ نامعلوم. آسمونش بیشتر وقتا مه و خاکستری بود، انگار تصمیم نداشت بباره یا آفتاب کنه. آدما توی خیابون کم‌تر حرف می‌زدن، حتی صدای خنده‌ها هم یه جور خستگی توش داشت. منم عجیب بودم، مثل هوا. یه روز پر از انرژی، یه روز بی‌حوصله، یه روز دلم می‌خواست برم، ولی نمی‌دونستم کجا. هیچ چیز سرجاش نبود حتی ساعت دیواری اتاقم یه روز عقب افتاد و نفهمیدم کی. یه‌بار وسط همین روزای خاکستری، یه بچه با دستای یخ‌زده برف جمع می‌کرد و می‌خندید؛ اون لحظه تنها چیزی بود که واقعی به‌نظر می‌رسید. شاید زمستون امسال عجیب بود چون خودِ من عوض شده بودم، یا شاید چون بالاخره فهمیدم هیچ زمستونی مثل قبلی نیست. https://eitaa.com/moewly
نمی‌دونم چرا، ولی زمستون امسال اون‌قدرها قشنگ نیست. نه اینکه بد باشه، فقط یه چیزی توش کمه، یه گرمای کوچیک که پارسال بود و امسال نیست. برف باریده، خیابون‌ها سفید شدن، ولی اون هیجان همیشگی رو ندارم. پارسال تو همین موقع با هر دونه برف ذوق می‌کردم، حالا فقط نگاهشون می‌کنم که آروم می‌نشینن و آب می‌شن. حتی چای داغم هم اون طعم خاص همیشگی رو نداره، انگار بخارش خسته‌ست. آدما هم کمتر لبخند می‌زنن، شاید چون امسال هوا سردتره، یا شاید چون همه یه‌جور خسته‌ن. با خودم فکر می‌کنم شاید پارسال نه هوا بهتر بود، نه روزها بلندتر فقط من فرق داشتم. زمستون امسال آرام‌تره، ولی انگار توی دلش چیزی کم داره… همون حس ساده‌ای که دیگه نمی‌دونم کجاست. https://eitaa.com/eminemgirl
زمستون امسال واقعاً باحال بود! از همون روزی که اولین برف اومد، حس کردم یه چیز خاص توی هواست. همه‌چی یه‌جور بازی شده بود؛ من، خیابون، برف، حتی صدای موزیکی که از یه مغازه می‌اومد. هر روز یه دلیل جدید برای خندیدن داشتم پریدن وسط برف، پرت شدن گلوله‌ی برف از دوستام، بخار نفس‌هام که تو هوا می‌رقصیدن. یه روز اون‌قدر دویدیم که دستام یخ زد، ولی مهم نبود، چون خنده‌هامون گرممون می‌کرد. شبا با نوشیدنی داغ و موزیک، حس می‌کردم زندگی دقیقاً همینه: ساده، پر‌صدا، و یه‌ذره بی‌نظم. حتی روزایی که بارون می‌اومد و همه غر می‌زدن، من عاشق اون حال‌و‌هوای خیس و سرد بودم. نمی‌دونم چی فرق کرده بود، ولی زمستون امسال دقیقاً همون مدلی بود که دلم می‌خواست؛ پر از لحظه‌هایی که شاید کوچیک بودن، ولی تا مدت‌ها یادم می‌مونن @bdhhd_44
زمستون داره شروع می‌شه و من اصلاً دلم نمی‌خواد بیاد. هوا تازه داره سرد می‌شه، نفس‌هام بخار می‌شن، و شهر کم‌کم رنگ تیره می‌گیره. آدما لباسای ضخیم پوشیدن، بخار از دهنشون بلند می‌شه، و مغازه‌ها بوی بخاری می‌دن. ولی من فقط به این فکر می‌کنم که دوباره باید صبحا سخت بیدار شم، دوباره آفتاب کم بشه، دوباره شب زود برسه. همه می‌گن زمستون قشنگه، ولی من از اون سکوت طولانی و روزای کوتاهش خسته‌م. دلم نمی‌خواد دوباره برگردم به اون حالِ یخ‌زده‌ی همیشگی کاش می‌شد زمستون یه‌کم دیرتر بیاد یا حداقل این بار، یه دلیل خوب برای اومدنش داشته باشه. @Riasosad
زمستون امسال بوی سیگار می‌داد. نه از اون بوی خسته‌کننده‌اش، یه بویی که با سرمای هوا قاطی می‌شد و یه جور عجیبی واقعی بود. یه شب برف می‌اومد، من بیرون بودم، و لای انگشتام شروع کرد خون اومدن، چون دستکش نپوشیده بودم. خون با سرمای برف قاطی می‌شد و حس عجیبی داشت. مثل یادآوری اینکه هنوز یه ذره گرما تو وجودم هست. سیگارمو روشن کردم و به بخار نفس‌هام نگاه کردم که با دود قاطی می‌شدن، مثل یه گفت‌وگوی بی‌صدا با خودم. شهر ساکت بود، فقط رد ماشینا و یه صدایی از دوردست ها نمی‌دونم چرا، ولی اون لحظه، با همه‌ی سردی و دردش، حس زنده بودن داشتم. شاید همین تضاد خون و برف، دود و نفس، بود که اون شبو از بقیه زمستونا جدا کرد. https://eitaa.com/TheVaMpare
اولین شب زمستون بود و آسمون پر از ستاره. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور، فقط آرام و ثابت، مثل یه یادآوری صبور از چیزای خوب. هوای سرد صورتمو گز می‌زد، ولی نگاه کردن به ستاره‌ها یه جور گرمای عجیب می‌داد. پیاده‌روی کردم، دستام توی جیب، و حس کردم همه‌چی آرومه، حتی اگر خیابون خالی و تاریک باشه. کتابی که با خودم آورده بودم باز کردم، ولی بیشتر از اینکه بخونم، به ستاره‌ها نگاه می‌کردم. یه لحظه حس کردم شاید زندگی هم مثل همون ستاره‌ها باشه؛ دور، ساکت، اما هنوز نور داره. و شاید همین، بهترین قسمت زمستون امسال بود یه شب، ستاره‌ها، و سکوتی که می‌تونه همه چیزو پر کنه. زمستون داره تموم میشه ولی اون شب سرد و پرستاره رو فراموش نخواهم کرد. https://eitaa.com/joinchat/3122267206C4b4ad60924
زمستون کنار دریا یه چیز دیگه‌ست. ساحل خالیه، موجا بی‌صدا می‌خورن به سنگا و برمی‌گردن، انگار خسته‌ن از تکرار. باد سرد بوی نمک و بارون میاره، و شن‌های خیس زیر پام مثل یخن. همه می‌گن دریا مال تابستونه، ولی من زمستونش رو بیشتر دوست دارم وقتی ساکته، وقتی کسی نیست، وقتی می‌تونی صدای خودتو بین موجا پیدا کنی. نشستم روی یه سنگ، به افق نگاه کردم که با مه قاطی شده بود، و چای داغم بخار می‌کرد. اون لحظه حس کردم شاید این همون آرامشی باشه که دنبالش بودم؛ نه شادی، نه غم، فقط سکوتی نم‌زده از جنس دریا. یه کبوتر تنها بالای سرم پر زد و رفت، و حس کردم حتی کوچیک‌ترین زندگی هم تو این سکوت اهمیت داره. و من، همون‌جا نشسته، فهمیدم بعضی زمستون‌ها لازم نیست پرهیاهو باشن تا خاطره بشن. https://eitaa.com/hischibi
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا