اولین شب زمستون بود و آسمون پر از ستاره.
نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور، فقط آرام و ثابت، مثل یه یادآوری صبور از چیزای خوب.
هوای سرد صورتمو گز میزد، ولی نگاه کردن به ستارهها یه جور گرمای عجیب میداد.
پیادهروی کردم، دستام توی جیب، و حس کردم همهچی آرومه، حتی اگر خیابون خالی و تاریک باشه.
کتابی که با خودم آورده بودم باز کردم، ولی بیشتر از اینکه بخونم، به ستارهها نگاه میکردم.
یه لحظه حس کردم شاید زندگی هم مثل همون ستارهها باشه؛ دور، ساکت، اما هنوز نور داره.
و شاید همین، بهترین قسمت زمستون امسال بود
یه شب، ستارهها، و سکوتی که میتونه همه چیزو پر کنه.
زمستون داره تموم میشه ولی اون شب سرد و پرستاره رو فراموش نخواهم کرد.
https://eitaa.com/joinchat/3122267206C4b4ad60924
زمستون کنار دریا یه چیز دیگهست.
ساحل خالیه، موجا بیصدا میخورن به سنگا و برمیگردن، انگار خستهن از تکرار.
باد سرد بوی نمک و بارون میاره، و شنهای خیس زیر پام مثل یخن.
همه میگن دریا مال تابستونه، ولی من زمستونش رو بیشتر دوست دارم وقتی ساکته، وقتی کسی نیست، وقتی میتونی صدای خودتو بین موجا پیدا کنی.
نشستم روی یه سنگ، به افق نگاه کردم که با مه قاطی شده بود، و چای داغم بخار میکرد.
اون لحظه حس کردم شاید این همون آرامشی باشه که دنبالش بودم؛ نه شادی، نه غم، فقط سکوتی نمزده از جنس دریا.
یه کبوتر تنها بالای سرم پر زد و رفت، و حس کردم حتی کوچیکترین زندگی هم تو این سکوت اهمیت داره.
و من، همونجا نشسته، فهمیدم بعضی زمستونها لازم نیست پرهیاهو باشن تا خاطره بشن.
https://eitaa.com/hischibi