زمستون کنار دریا یه چیز دیگهست.
ساحل خالیه، موجا بیصدا میخورن به سنگا و برمیگردن، انگار خستهن از تکرار.
باد سرد بوی نمک و بارون میاره، و شنهای خیس زیر پام مثل یخن.
همه میگن دریا مال تابستونه، ولی من زمستونش رو بیشتر دوست دارم وقتی ساکته، وقتی کسی نیست، وقتی میتونی صدای خودتو بین موجا پیدا کنی.
نشستم روی یه سنگ، به افق نگاه کردم که با مه قاطی شده بود، و چای داغم بخار میکرد.
اون لحظه حس کردم شاید این همون آرامشی باشه که دنبالش بودم؛ نه شادی، نه غم، فقط سکوتی نمزده از جنس دریا.
یه کبوتر تنها بالای سرم پر زد و رفت، و حس کردم حتی کوچیکترین زندگی هم تو این سکوت اهمیت داره.
و من، همونجا نشسته، فهمیدم بعضی زمستونها لازم نیست پرهیاهو باشن تا خاطره بشن.
https://eitaa.com/hischibi