ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خودش دیگر نبود.کوئیک سفید اما هنوز گوشهای از محوطه سازمان هوافضا پارک شده بود. پرسیدم: «قضیه این ماشین چیه؟ چرا تحویل خانواده ندادین؟» یکی از بچهها گفت: «وصیت کرده بود هر وقت شهید شد ماشین رو بدن سازمان، خرج تحقیقات بشه.»
محمد دِکامی خیلی جوان بود، هنوز ازدواج نکرده بود. همیشه به شوخی و جدی، قبل اسمش مینوشت شهید. حالا هر وقت از محوطه رد میشوم و ماشین را میبینم، صورت خندانش میآید جلوی چشمم. ماشین و پرچم ایران پهنشده روی کاپوت، فضای سازمان را قشنگتر از همیشه کرده،مثل کلمهی شهید قبل از محمد دکامی.
#ماشینهاییکهقشنگترشدهاند
#اسمهاییکهقشنگترشدهاند
#اصلارنگخداهرچیزیراقشنگترمیکند
#ماهممیتوانیمقشنگترشویم
#شهیدمحمددکامی
#شهیدهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
وسط جنگ دوازده روزه بودیم. سکویش را پیش چشمهای خودم زدند. با بچهها رفتیم کمک. آمبولانس هم سر رسید. وضعش خراب بود. توی بیمارستان صحرایی نمی شد کاری برایش کرد. آمبولانس شهری خبر کردیم. تحویلش دادیم و برگشتیم سر پست. کمی جلوتر آمبولانس را هم زدند. آتش و خاک بود که رفت روی هوا. بچهها اشکهایشان را پاک کردند و دوباره برگشتند روی سکوها. وقتی برای عزادرای نداشتیم. جانِ ایران از همه چیز مهمتر بود.
#زندگیدرمیدان
#عزاداریبهسبکجهادی
#اشکیکهزودبایدخشکشود
#کلیکاررویزمینوهواموندههنوز
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پوست آفتابسوختهاش برق میزد. گونه و پیشانیاش خیس عرق بود. خبر شهادت برادرش، تازه توی پادگان نیروی هوایی پیچیده بود. فرمانده به سمتش پا تند کرد. بغلش کرد و تسلیت گفت. فرصت نبود توی آغوش هم بمانند و عزاداری کنند. با عجله گفت:«اون که به آرزوش رسید. سکوی پرتابم رو زدن! یه سکو بدید برم جوابشون رو بدم.»
#تمامماجراهمینه
#اینکهدنبالآرزوهاتباشی
#وبهچنگشونبیاری
#آروزهاتولیبایددوربردباشن
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
ایستاده بود روبهروی آینه و لباسش را مرتب می کرد. فرصت مناسبی بود که سر حرف را باز کنم. مدتی بود از حضرت آقا نشان فتح گرفته بود ولی روی لباسش نصب نمیکرد.
رفتم نزدیک و گفتم:«جای نشان روی لباستون خالیه حاجی، خیلی ها آرزوی این نشان رو دارن.»
عینکش را مرتب کرد و گفت: « پسرجان، تا وقتی رفقایی در مجموعه هستند که حق استادی به گردن من دارند و هنوز نشان نگرفتند، من این رو نصب نمیکنم.»
نشان توی کشوی میز ماند. تا وقتی که او نشان شهادت را از اباعبدالله گرفت و ما نشان دنیایی را به سینهی لباسش آویزان کردیم.
#حاجمحمودباقری
#فرماندهموشکیهوافضا
#طبعیکهخیلیبلندبالابود
#تحویلنشانفتحفقطدرسالنتشریفاتبهشت
#لطفااصرارنکنید
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
حالش کمی بهتر شده بود. به هوش آمده بود و متوجه اطراف میشد. لولهی تنفسی هنوز توی دهانش بود. تقلا میکرد حرف بزند. سرم را بردم کنار گوشش و گفتم:«تا دو ساعت دیگه لوله رو برمیدارن، یه کم دیگه صبر کن» راضی نشد. خودکار را گذاشتم لای انگشتش. خطش خوانا نبود. دوباره نوشت. باز هم متوجه نشدم. بار سوم جمله را خواندم.
نوشته بود: «آقا زنده است؟» خیالش را از بابت سلامتی آقا راحت کردم. دو ساعت بعد لوله را برداشتند. باز اولین جملهای که گفت همین بود:
«مطمئنی آقا سالمه؟ به من دروغ نمیگی؟»
#شهیدمیثممعظمیگودرزی
#جنگ۱۲روزه
#نستعلیقِنگرانی
#اولینوآخرینسوال
#سرِفرماندهسلامت
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
اولی نیم ساعت زودتر از دومی به دنیا آمده بود. دوقلوهای همسان بودند. همه کارشان باهم بود؛ هوافضا رفتنشان هم. جنگ که شروع شد باهم آمادهباش گرفتند. وقت انفجار هم هر دو آسیب دیدند. برادر اول نیم ساعت زودتر از دومی شهید شد.
#مصطفی_و_مرتضی_شریفی_نسب
#همسانوهمعاقبت
#نیمساعتپشتدربهشتمیمونمتابرسی
#جنگ۱۲روزه
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پدرم دوست داشت ما فن و حرفهای بلد باشیم. دبیرستان که تمام شد،رفتم تراشکاری. امیر هم قبل از من برقکاری می کرد. از وقتی درگیر انقلاب و جنگ شد،رها کرد. فرماندهش در جبهه حسن مقدم بود. همیشه به من قطعه سفارش می داد. اما همین که امیر فرمانده هوافضا شد بخشنامه کرد که دیگر کسی حق ندارد با این افراد همکاری کند. شماره اول لیست اسم من بود.
#سابقهومهارتعالی
#همراهباشائبهیپارتیبازی
#میشودمحرومیتبهجرمبرادری
#سردار_حاجیزاده
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دست و صورتم را میبوسید. مثل بچهها التماس میکرد که برای شهادتش دعا کنم.
میگفتم:« دعا میکنم اما بعد از مرگ خودم. من تحمل داغ تو رو ندارم. تو هم پدرم هستی، هم مادرم، هم پسرم...» کف پایم را میبوسید و میگفت:« نه مامان، میخوام اجر مادر شهید شدن رو ببری قربونت برم. دعا کن تا زندهای من شهید بشم.» حالا آرزویم این است یکبار دیگر تلفن کنار عکسش زنگ بخورد و صدای محمود را بشنوم.
#تلفنهاییکهدیگرزنگنمیخورند
#پسرهاییکهبهآرزویشانرسیدهاند
#مادرهاییکهدلتنگولیسرافرازند
#سردار_محمودباقری
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پدرم در یکی از سفرهایش پزشکی را دیده بود که یک روز هفته اش را برای خدمت به مردم گذاشته بود. از خدا خواسته بود پسری بهش بدهد که هفته ای یک روز به مردم خدمت کند.
خدا بهش پسری داد که همه عمرش را به مردم خدمت کرد.
#شهیدامیرعلیحاجیزاده
#روایتخواهرانه
#اشکبهضمیمهبود
#روایتچه
#چمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
با گله و شکایت گفتم: « حقوق من که خیلی پایینه، اصلا کفاف نمیده.» خندید و چیزی نگفت. فکر کردم لابد سپاه به او که ماموریتهای خطرناک میرود خیلی بیشتر میدهد. پاپیچ شدم و مبلغ را از زیر زبانش کشیدم. خیلی کمتر از مال من بود. باور نکردم. پس چرا هیچ وقت نق نمیزد؟ چند مدت بعد، یکی از همکارهایش را دیدم.
گفتم: «راسته که میثم ساعتی این قدر برای ماموریتهاش میگیره؟» گفت: «تازه اگه اعلام کنه و درخواست بده. فعلا که همیشه ما براش نوشتیم و درخواست دادیم!»
#حقماموریتهارایکجادریافتکرد
#طرحخریدنبهشتباماموریتهاییکهبهخاطرپولنبود
#شهیدمیثممعظمی
#بهروایتپسردایی
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
سخنرانی آقا که پخش میشد، میرفت نزدیک تلوزیون و صدا را هم زیاد میکرد. به ما میگفت سر و صدا نکنیم و آهسته حرف بزنیم. به دقت به حرفهای آقا گوش میداد و یادداشت برمیداشت. حتی اگر خودش توی آن جلسه حضور داشت باز شب مراسم را از تلوزیون میدید. تصویر آقا که پخش میشد، جلوی تلوزیون دراز نمیکشید. حتی پایش را هم دراز نمیکرد، جوری باادب مینشست که انگار واقعا در محضر ایشان بود.
#قدر_زر_زرگر_شناسد_قدر_گوهر_گوهری
#یککلمهاشهمزمیننیفتد
#روایتخواهرانه
#شهیدمحمودباقری
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran