ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دست و صورتم را میبوسید. مثل بچهها التماس میکرد که برای شهادتش دعا کنم.
میگفتم:« دعا میکنم اما بعد از مرگ خودم. من تحمل داغ تو رو ندارم. تو هم پدرم هستی، هم مادرم، هم پسرم...» کف پایم را میبوسید و میگفت:« نه مامان، میخوام اجر مادر شهید شدن رو ببری قربونت برم. دعا کن تا زندهای من شهید بشم.» حالا آرزویم این است یکبار دیگر تلفن کنار عکسش زنگ بخورد و صدای محمود را بشنوم.
#تلفنهاییکهدیگرزنگنمیخورند
#پسرهاییکهبهآرزویشانرسیدهاند
#مادرهاییکهدلتنگولیسرافرازند
#سردار_محمودباقری
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پدرم در یکی از سفرهایش پزشکی را دیده بود که یک روز هفته اش را برای خدمت به مردم گذاشته بود. از خدا خواسته بود پسری بهش بدهد که هفته ای یک روز به مردم خدمت کند.
خدا بهش پسری داد که همه عمرش را به مردم خدمت کرد.
#شهیدامیرعلیحاجیزاده
#روایتخواهرانه
#اشکبهضمیمهبود
#روایتچه
#چمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
با گله و شکایت گفتم: « حقوق من که خیلی پایینه، اصلا کفاف نمیده.» خندید و چیزی نگفت. فکر کردم لابد سپاه به او که ماموریتهای خطرناک میرود خیلی بیشتر میدهد. پاپیچ شدم و مبلغ را از زیر زبانش کشیدم. خیلی کمتر از مال من بود. باور نکردم. پس چرا هیچ وقت نق نمیزد؟ چند مدت بعد، یکی از همکارهایش را دیدم.
گفتم: «راسته که میثم ساعتی این قدر برای ماموریتهاش میگیره؟» گفت: «تازه اگه اعلام کنه و درخواست بده. فعلا که همیشه ما براش نوشتیم و درخواست دادیم!»
#حقماموریتهارایکجادریافتکرد
#طرحخریدنبهشتباماموریتهاییکهبهخاطرپولنبود
#شهیدمیثممعظمی
#بهروایتپسردایی
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
سخنرانی آقا که پخش میشد، میرفت نزدیک تلوزیون و صدا را هم زیاد میکرد. به ما میگفت سر و صدا نکنیم و آهسته حرف بزنیم. به دقت به حرفهای آقا گوش میداد و یادداشت برمیداشت. حتی اگر خودش توی آن جلسه حضور داشت باز شب مراسم را از تلوزیون میدید. تصویر آقا که پخش میشد، جلوی تلوزیون دراز نمیکشید. حتی پایش را هم دراز نمیکرد، جوری باادب مینشست که انگار واقعا در محضر ایشان بود.
#قدر_زر_زرگر_شناسد_قدر_گوهر_گوهری
#یککلمهاشهمزمیننیفتد
#روایتخواهرانه
#شهیدمحمودباقری
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
با همه دعوایش میشد. سالها بود که از ساختار سازمانی گله داشت. دست آخر هم اخراج شد و با قهر رفت. روز اول جنگ آمده بود دم دژبانی. میگفت حاضرم هر کاری بکنم؛ نگهبانی خدماتی هر چی. فقط بگذارید من هم در این جنگ نقشی داشته باشم.
#همانکهباقهررفتهبود
#همانکهاولویتهاراخوبمیشناخت
#همانکهایرانرابیشترازغرورخودشدوستداشت
#هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
با خنده از جلسه خواستگاریشان تعریف میکرد. میگفت:« پدرتان یک برگه کاغذ از جییش درآورد که سر خط اولش این بود: آرزوی من اینه در راه خدا شهید بشم.»
مادر بله را داده بود و با هم رفته بودند زیر یک سقف. بانوی مؤمنهای بود که هیچوقت نشد بیکار ببینیمش؛ یا سرگرم امور خانه بود یا مشغول پیگیری مجالس حفظ و تفسیر قرآن. همیشه با وضو بود. خواندن سوره واقعه، زیارت عاشورا و حدیث کساء، برنامه هر روزش بود. مامان هم مثل بابا هیچوقت به وضع موجود راضی نمیشد و دوست داشت در حال پیشرفت و رو به جلو باشد.
مادرم هیچ وقت بیکار نمینشست. حتی وقتی پیکرش را پیدا کردند هم سر نماز بود!
شهیده فاطمه اکبری (همسر شهید سردار جعفری)
#بیکاریممنوع
#حتیدرلحظهشهادت
#مباحثمهمجلسهخواستگاری
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
مشغول حفظ قرآن بودم اما جریان خواستگاری و ازدواجمان که پیش آمد، درگیر کار و زندگی شدم و کمتر به کلاسم میرسیدم.
مهدی اما حواسش بیشتر از من به حفظ قرآنم بود. هربار پیگیری میکرد و میگفت:«چیزی که تو دنیا و آخرت واسهات میمونه همین قرآنه. حفظش و هیچ وقت کنار نذار»
همیشه عصرها زنگ میزد. روز شهادتش اما صبح تماس گرفت. دلشورهی عجیبی به جانم افتاد. گفت: «دخترم که بزرگ شد بهش بگو بابا رفته با اسرائیل جنگیده. امیدوارم تا دنیا اومدنش اسرائیل نابود شده باشه»
بغضم را نگه داشتم تا متوجه نشود و تماس قطع شد. این آخرين تماس ما بود.
بعد او حال روحیام اصلا مساعد نبود اما کلاسهای حفظم را ادامه دادم و به حفظ قرآن پناه بردم. جایی که یقین داشتم لبخند رضایت مهدی را دارم.
راوی: همسر شهید مهدی جوهری ماهانی
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دوستانش که شهید میشدند میگفت: «مهدیه، دعا کن منم شهید بشم.»
تحمل نبودنش را نداشتم. به شوخی و خنده میانداختم و میگفتم: «شهادت قسمت شما نمی شه آقامحسن»
سید محسن هم خودش را نمیباخت. جواب میداد که: «نترس فرشتههای خدا دنبال من نمیآن مهدیه خانم.»
حرفهایمان با خنده تمام میشد ولی میدانستم محسن عاشق شهید همدانی است. زیاد پیش آمده بود این را بهم بگوید:«دوست دارم مثل شهید همدانی ابروهام سفید بشه، صد خودم رو گذاشته باشم، بعد بگم هیچ کاری نمونده انجام بدم و شهید بشم.»
ابروهایش سفید نشد ولی شاید همه کارهایش را انجام داده بود که به آرزویش رسید.
شهید سید محسن صابری
راوی:همسر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پدرش جانباز دفاع مقدس بود. مثل خودش که از سوریه جانباز برگشته بود. عنوان شغلیش میگفت او "فرماندهی سامانهی پهپادی" است اما توی ماموریتها هرکاری روی زمین مانده بود را انجام میداد. از رانندگی گرفته تا کارهای پشتیبانی. مهم برایش این بود که کارها درست و به موقع انجام شوند.
نخ تسبیح همهی تعریفهایی که از او میکردند یک چیز بود؛ نمازشب. فرقی نمیکرد کجا باشد. توی خانه یا وسط ماموریتهای سخت کاری. توی بدترین شرایط هم نماز شبش ترک نمیشد. تا دوم تیر ۱۴۰۴ که پاداش همهی آن نمازها را یکجا گرفت.
شهید یاسر غلامعلیزاده
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دلیلی منطقی برای جا به جایی شیفت
مهمان زیاد داشتیم. همه می آمدند دیدنمان. یک روز گروهی از همکارانش آمدند. آخرین نفر، وقتی روی مبل نشست خودش را معرفی کرد. تقریبا هم سن و سال مجتبی بود.
بدون این که نگاهم کند سرش را انداخت پایین و با صدایی لرزان گفت:« مجتبی قرار نبود اون روز اونجا باشه. شیفت من بود و جای من رفت. قبلش دم گوشم گفت تو اگر بری و شهید بشی، پدر و مادرت تنها میشن. ولی من پنج تا برادر دیگه دارم...»
سرم را گرفتم بالا و به خواهر برادرهایش نگاه کردم. رد نگاهم به قاب عکس رهبر هم رسید که به دیوار پذیرایی زده بودیم. زیرلب گفتم: «آقا جان! پنج تا پسر دیگهام هم فدای اسلام.»
شهید سید مجتبی حسینینسب
راوی: پدر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دلشوره ای که از داغ سنگین تر بود
پدرش جانباز قطع نخاع بود. پنج سال توی خانه روی تخت خوابیده بود. نه حرفی میزد و نه حرکتی داشت. توی آن سال ها محسن در خدمت پدرش بود. غذا دهانش میگذاشت. دستش را میبوسید و به کارهایش رسیدگی میکرد. تا لحظهای که پدرش چشمهایش را بست و شهید شد.
بعد از پدرش دلم به محسن گرم بود. که خدا او را هم به دست اسرائیل جنایتکار به شهادت رساند.
رفتن پسرم جگرم را سوزاند اما همان روزها هم رنج بزرگتری دلم را می سوزاند. دلشورهی مدام داشتم برای سلامتی حضرت آقا. تا وقتی که شب عاشورا وارد حسینیهی امام خمینی شدند؛ با دیدنشان دل سوختهام آرام و دلتنگیام تمام شد.
شهید محسن یاسایی
راوی: مادر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خیبرشکن های بابا
شبی که موشکهای خیبرشکن به سمت اسرائیل شلیک شد، شب خاصی برای ما بود.
آن شب، یاد بابا جور دیگری برای ما زنده شد. ذوق و شوقش برای این موشک از ذهنم پاک نمیشود.
میگفت:« اسمش را (خیبر) گذاشته بودند ولی من گفتم موشکی که قرار است مواضع صهیونیستها را ویران کند، اسمش باید (خیبرشکن) باشد»
بعدها نقل کردند همین موشک ها سرنوشت جنگ را عوضکرد و اسرائیل را ترساند.
شهید محمد جعفری
راوی: دختر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran