ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
با خنده از جلسه خواستگاریشان تعریف میکرد. میگفت:« پدرتان یک برگه کاغذ از جییش درآورد که سر خط اولش این بود: آرزوی من اینه در راه خدا شهید بشم.»
مادر بله را داده بود و با هم رفته بودند زیر یک سقف. بانوی مؤمنهای بود که هیچوقت نشد بیکار ببینیمش؛ یا سرگرم امور خانه بود یا مشغول پیگیری مجالس حفظ و تفسیر قرآن. همیشه با وضو بود. خواندن سوره واقعه، زیارت عاشورا و حدیث کساء، برنامه هر روزش بود. مامان هم مثل بابا هیچوقت به وضع موجود راضی نمیشد و دوست داشت در حال پیشرفت و رو به جلو باشد.
مادرم هیچ وقت بیکار نمینشست. حتی وقتی پیکرش را پیدا کردند هم سر نماز بود!
شهیده فاطمه اکبری (همسر شهید سردار جعفری)
#بیکاریممنوع
#حتیدرلحظهشهادت
#مباحثمهمجلسهخواستگاری
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
مشغول حفظ قرآن بودم اما جریان خواستگاری و ازدواجمان که پیش آمد، درگیر کار و زندگی شدم و کمتر به کلاسم میرسیدم.
مهدی اما حواسش بیشتر از من به حفظ قرآنم بود. هربار پیگیری میکرد و میگفت:«چیزی که تو دنیا و آخرت واسهات میمونه همین قرآنه. حفظش و هیچ وقت کنار نذار»
همیشه عصرها زنگ میزد. روز شهادتش اما صبح تماس گرفت. دلشورهی عجیبی به جانم افتاد. گفت: «دخترم که بزرگ شد بهش بگو بابا رفته با اسرائیل جنگیده. امیدوارم تا دنیا اومدنش اسرائیل نابود شده باشه»
بغضم را نگه داشتم تا متوجه نشود و تماس قطع شد. این آخرين تماس ما بود.
بعد او حال روحیام اصلا مساعد نبود اما کلاسهای حفظم را ادامه دادم و به حفظ قرآن پناه بردم. جایی که یقین داشتم لبخند رضایت مهدی را دارم.
راوی: همسر شهید مهدی جوهری ماهانی
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دوستانش که شهید میشدند میگفت: «مهدیه، دعا کن منم شهید بشم.»
تحمل نبودنش را نداشتم. به شوخی و خنده میانداختم و میگفتم: «شهادت قسمت شما نمی شه آقامحسن»
سید محسن هم خودش را نمیباخت. جواب میداد که: «نترس فرشتههای خدا دنبال من نمیآن مهدیه خانم.»
حرفهایمان با خنده تمام میشد ولی میدانستم محسن عاشق شهید همدانی است. زیاد پیش آمده بود این را بهم بگوید:«دوست دارم مثل شهید همدانی ابروهام سفید بشه، صد خودم رو گذاشته باشم، بعد بگم هیچ کاری نمونده انجام بدم و شهید بشم.»
ابروهایش سفید نشد ولی شاید همه کارهایش را انجام داده بود که به آرزویش رسید.
شهید سید محسن صابری
راوی:همسر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پدرش جانباز دفاع مقدس بود. مثل خودش که از سوریه جانباز برگشته بود. عنوان شغلیش میگفت او "فرماندهی سامانهی پهپادی" است اما توی ماموریتها هرکاری روی زمین مانده بود را انجام میداد. از رانندگی گرفته تا کارهای پشتیبانی. مهم برایش این بود که کارها درست و به موقع انجام شوند.
نخ تسبیح همهی تعریفهایی که از او میکردند یک چیز بود؛ نمازشب. فرقی نمیکرد کجا باشد. توی خانه یا وسط ماموریتهای سخت کاری. توی بدترین شرایط هم نماز شبش ترک نمیشد. تا دوم تیر ۱۴۰۴ که پاداش همهی آن نمازها را یکجا گرفت.
شهید یاسر غلامعلیزاده
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دلیلی منطقی برای جا به جایی شیفت
مهمان زیاد داشتیم. همه می آمدند دیدنمان. یک روز گروهی از همکارانش آمدند. آخرین نفر، وقتی روی مبل نشست خودش را معرفی کرد. تقریبا هم سن و سال مجتبی بود.
بدون این که نگاهم کند سرش را انداخت پایین و با صدایی لرزان گفت:« مجتبی قرار نبود اون روز اونجا باشه. شیفت من بود و جای من رفت. قبلش دم گوشم گفت تو اگر بری و شهید بشی، پدر و مادرت تنها میشن. ولی من پنج تا برادر دیگه دارم...»
سرم را گرفتم بالا و به خواهر برادرهایش نگاه کردم. رد نگاهم به قاب عکس رهبر هم رسید که به دیوار پذیرایی زده بودیم. زیرلب گفتم: «آقا جان! پنج تا پسر دیگهام هم فدای اسلام.»
شهید سید مجتبی حسینینسب
راوی: پدر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
دلشوره ای که از داغ سنگین تر بود
پدرش جانباز قطع نخاع بود. پنج سال توی خانه روی تخت خوابیده بود. نه حرفی میزد و نه حرکتی داشت. توی آن سال ها محسن در خدمت پدرش بود. غذا دهانش میگذاشت. دستش را میبوسید و به کارهایش رسیدگی میکرد. تا لحظهای که پدرش چشمهایش را بست و شهید شد.
بعد از پدرش دلم به محسن گرم بود. که خدا او را هم به دست اسرائیل جنایتکار به شهادت رساند.
رفتن پسرم جگرم را سوزاند اما همان روزها هم رنج بزرگتری دلم را می سوزاند. دلشورهی مدام داشتم برای سلامتی حضرت آقا. تا وقتی که شب عاشورا وارد حسینیهی امام خمینی شدند؛ با دیدنشان دل سوختهام آرام و دلتنگیام تمام شد.
شهید محسن یاسایی
راوی: مادر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خیبرشکن های بابا
شبی که موشکهای خیبرشکن به سمت اسرائیل شلیک شد، شب خاصی برای ما بود.
آن شب، یاد بابا جور دیگری برای ما زنده شد. ذوق و شوقش برای این موشک از ذهنم پاک نمیشود.
میگفت:« اسمش را (خیبر) گذاشته بودند ولی من گفتم موشکی که قرار است مواضع صهیونیستها را ویران کند، اسمش باید (خیبرشکن) باشد»
بعدها نقل کردند همین موشک ها سرنوشت جنگ را عوضکرد و اسرائیل را ترساند.
شهید محمد جعفری
راوی: دختر شهید
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این روایت تو کتاب "مردی با آرزوهای دوربرد" اومده.
ولی شنیدنش از زبون راوی ش یه لذت و کیف دیگه ای داره...
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#شهید_طهرانیمقدم
#شهید_حاجیزاده
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
12.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔸 توصیه های فرمانده موشکی نیروی هوافضا سپاه
برای موفقیت در زندگی
#فرمانده
#شهدایهوافضا
#شهیدمحمودباقری
#چَمروش
🚀
کانال رسمی سردار سرلشکر شهید محمود باقری
@sardar_shahid_mahmood_bagheri