14.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت چهارم
#آقایموشکها
#کههمسریکشیرزنبود
#سردارشهیدمحمودباقری
#شهدایهوافضا
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وصیتنامه شهید محمودباقری
#سردارشهیدمحمودباقری
#رمزعاقبتبهخیری
#جمعشهدا
#شهدایهوافضا
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
10.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت پنجم
#دلتنگی
#پدرتمامجوانان
#فرماندهگمنامموشکی
#سردارشهیدمحمودباقری
#شهدایهوافضا
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
*یه وقت قاطی نکنی!*
پاسدار هوافضا بود و کارش کم نبود. اما مسجد برایش مهم بود. آنقدر که عضو هیئت امنای کانون مسجد هم بود. وقت میگذاشت و با بچههای نوجوان حرف میزد. کلی برنامه و کلاس و کارگاه برایشان برگزار میکرد.
به من که پابهپایش توی کارهای کانون بودم همیشه میگفت: «حواست به نیتت باشه. یه وقت رضایت مردم رو قاطی رضایت خدا نکنی!»
همین نیت خالص کاری کرد که حالا که خودش نیست و من تنها توی کانون پای کار بچهها هستم میبینم که چقدر حرفهایش به جان بچهها نشسته. چقدر دوستش دارند.
دانهای را که آن روزها با نیت خالص در دل آنها کاشته؛ حالا جوانه زده و کمکم به ثمر مینشیند.
شهید علی توری
روای: همسر شهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قسمت اول
#مثل_امیر
#سردارحاجیزاده
#چَمروش
#شهدایهوافضا
#روایتچه_های_تصویری
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اگه تنگه هرمز بسته بشه چی میشه؟!
#موشکقادر
#شهدایهوافضا
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
داماد بهشتی
آتش دشمن سنگینتر می شد.
خبر رسید که برای اعزام آماده باشید. اما مهدی غیبش زده بود.
یکی داد زد:« کجا رفت باز؟ نکنه رفته با نامزدش حرف بزنه.» آن یکی در جوابش گفت:« نه بابا چند روز دیگه عقدشه. از حالا رفته گل بچینه»
شلیک خنده بچهها رفت توی هوا.
همان موقع مهدی آمد.سرش خیس بود و قطره های آب از گردنش رد میشد و یقهی لباسش را خیس میکرد. کم نیاورد و با خنده گفت:« بابا یه غسل شهادت که این همه حاشیه نداره! چرا شلوغش می کنید؟» بند پوتین هایش را سفت کرد و با بچهها راهی سوله آمادهسازی موشک شدند.
روز عقدمهدی بود که پیکرش روی دستها به سمت حجله بهشتیاش میرفت.
شهید مهدی قهرمانی
راوی: فرمانده شهید
#شهید_مهدیقهرمانی
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خستگیاش در رفت
اولین جلسه خواستگاری بود. بدون این که نگاهش کنم گفتم:«ببخشید شما شغلتون چیه؟»
لبخند زد و گفت: «سرباز امام زمان هستم». هرچه خوشی و شیرینی بود ریخت روی دلم.
همین یک جمله کافی بود تا جواب مثبت را بدهم.
هجده سال بعد از آن جلسه خواستگاری، رفته بود دیدار آقا. صدای زنگ که آمد دیدم تمام صورتش می خندید. جعبه کوچکی را داد توی دستم و گفت:« اینو برای شما آوردم.» انگشتر زیبایی با نگین یاسی و رکاب نقرهایی داخلش بود.
گفتم:« اینو از آقا گرفتی؟» گفت:«بله، بهشون گفتم من از شما انگشتر میخوام، اما نه برای خودم برای همسرم.» خیلی خوشحال شدم. انگار کل خستگی این مدت و نبودنهایش را فراموش کردم.
وقتی خبر شهادتش را دادند یاد زمانی افتادم که یکی از دوستانش در حمله اسراییل به سوریه شهید شده بود. با گریه میگفت:« در شهادت همیشه بازه اما این که به دست شقیترین آدمها شهید بشی توفیق بزرگیه، خوشبحالش!»
همانطور که خودش میخواست رفت، به دست شقیترین آدمها.
خوشحالم که خستگیش در رفت!
راوی: همسر شهید
#شهید_محمدباقرطاهرپور
#شهدای_هوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
همیشه حسین، همه جا حسین
سال ۶۸ شب تولد امام حسین( ع) در بیمارستان امام حسین (ع) به دنیا آمد. اسم پدرش محمدحسین بود و مادرش هم گریه کن حسین. پژواک نام حسین همه جای زندگیاش بود. شاید برای همین عجیب عشق به ارباب توی جانش ریشه داشت. آنقدر که وقت ازدواج به تأسی از ایشان به همسر آیندهاش گفته بود: « دلم میخواد اگه خدا بهم چندتا پسر داد اسم همهشون رو علی بذارم» همین کار را هم کرد از چهار فرزندی که خدا به او داد؛ اولی و آخری علی شدند. علیاکبر و علیرضا.
وقتی شهید شد علی اکبر یک حاجت بزرگ داشت. دلش کربلا میخواست و این را از بابا مرتضایش خواست. بابا هم جور قشنگی حاجتش را داد. آنقدر که چهلم بابا مرتضی؛ علی اکبرش توی مسیر اربعین بود.
شهید مرتضی میثمی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خدای مهربانتر از بابا
روزهای کرونا بود. پروتکلهای کرونا خیلی از کسب و کارها را کساد کرده بود. اوضاع زندگی؛ کنار مریضی و بیماری فشار را چند برابر کرده بود. مخصوصا برای خانوادههای نیازمند. محسن چند ماهی کارش این بود که از حقوقش بستههای ارزاق می خرید و به ما میداد تا به دست خانوادههای نیازمند برسانیم. حواسش بود اگر خانوادهای بچه داشت حتما توی بستهشان اسباببازی هم باشد. این در حالی بود که دلش نمیخواست کسی از کاری که می کند مطلع شود.
او بچهها را دوست داشت و حواسش به ساختن ذوق، توی چشم بچهها بود. اما حالا خودش نیست و سیدعلیاش تازه بابا گفتن را یاد گرفته. کسی شک دارد که خدای مهربان هم ویژه حواسش به سید علی او هست؟
شهید محسن کاظمی
راوی: پدر شهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
ماموریتهای پس از شهادت
مادر است دیگر. تو بگو اگر بروی قلهی قاف بچهات خوب میشود، چادرش را میپیچد پر کمرش و یاعلیگویان می رود بالا. شنیده بود شهدا حاجت میدهند. رفت سر مزار شهید ساکی که تازه شهید شده بود. برگه آزمایش پسرش توی دستش مچاله شده بود.انگار میخواست مدرک داشته باشد.
سنش زیاد نبود ولی دلش میخواست کمشنوا بود و «سرطان خون» را به آن واضحی از زبان دکتر نشنیده بود. سرمزار شهید چهل روز نذر کرد زیارت عاشورا بخواند.روز چهلم که رسید بین خوف و رجا بچه را برد بیمارستان و دوباره آزمایش داد.
این بار خوشحال بود گوشهایش آنقدری سالم است که از زبان دکتر بشنود:
«عفونت خون بوده. خودش برطرف شده.بچهات سالمه شکر خدا»
شهید مسعود ساکی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran