eitaa logo
چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
783 دنبال‌کننده
171 عکس
121 ویدیو
0 فایل
چَمروش؛ پرنده‌ای اساطیری است که در قله البرز زندگی می‌کند. او مسئول نابودی دشمنان ایران است. این‌جا خرده‌روایت‌های مستندی از قهرمانان هوافضای ایران می‌خوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا خستگی‌اش در رفت اولین جلسه خواستگاری بود. بدون این که نگاهش کنم گفتم:«ببخشید شما شغل‌تون چیه؟» لبخند زد و گفت: «سرباز امام زمان هستم». هرچه خوشی و شیرینی بود ریخت روی دلم.  همین یک جمله کافی بود تا جواب مثبت را بدهم. هجده سال بعد از آن جلسه خواستگاری، رفته بود دیدار آقا. صدای زنگ که آمد دیدم تمام صورتش می خندید. جعبه کوچکی را داد توی دستم و گفت:« اینو‌ برای شما آوردم.» انگشتر زیبایی با نگین یاسی و رکاب نقره‌ایی داخلش بود. گفتم:« اینو از آقا گرفتی؟» گفت:«بله، بهشون گفتم من از شما انگشتر می‌خوام، اما نه برای خودم برای همسرم.» خیلی خوشحال شدم. انگار کل خستگی این مدت و‌ نبودن‌هایش را فراموش کردم. وقتی خبر شهادتش را دادند یاد زمانی افتادم که یکی از دوستانش در حمله اسراییل به سوریه شهید شده بود. با گریه می‌گفت:« در شهادت همیشه بازه اما این که به دست شقی‌ترین آدم‌ها شهید بشی توفیق بزرگیه، خوشبحالش!» همان‌طور که خودش می‌خواست رفت، به دست شقی‌ترین آدم‌ها.  خوشحالم که خستگیش در رفت!   راوی: همسر شهید 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا همیشه حسین، همه جا حسین سال ۶۸ شب تولد امام حسین( ع) در بیمارستان امام حسین (ع) به دنیا آمد. اسم پدرش محمدحسین بود و مادرش هم گریه کن حسین. پژواک نام حسین همه جای زندگی‌اش بود. شاید برای همین عجیب عشق به ارباب توی جانش ریشه داشت. آنقدر که وقت ازدواج به تأسی از ایشان به همسر آینده‌اش گفته بود: « دلم می‌خواد اگه خدا بهم چندتا پسر داد اسم همه‌شون رو علی بذارم» همین کار را هم‌ کرد از چهار فرزندی که خدا به او داد؛ اولی و آخری علی شدند. علی‌اکبر و علیرضا. وقتی شهید شد علی اکبر یک حاجت بزرگ داشت. دلش کربلا میخواست و این را از بابا مرتضایش خواست. بابا هم جور قشنگی حاجتش را داد. آنقدر که چهلم بابا مرتضی؛ علی اکبرش توی مسیر اربعین بود‌.  شهید مرتضی میثمی چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا خدای مهربان‌تر از بابا روزهای کرونا بود. پروتکل‌های کرونا خیلی از کسب و کارها را کساد کرده بود. اوضاع زندگی؛ کنار مریضی و بیماری فشار را چند برابر کرده بود. مخصوصا برای خانواده‌های نیازمند. محسن چند ماهی کارش این بود که از حقوقش بسته‌های ارزاق می خرید و به ما می‌داد تا به دست‌ خانواده‌های نیازمند برسانیم. حواسش بود اگر خانواده‌ای بچه داشت حتما توی بسته‌شان اسباب‌بازی هم باشد. این در حالی بود که دلش نمی‌خواست کسی از کاری که می کند مطلع شود.  او بچه‌ها را دوست داشت و حواسش به ساختن ذوق، توی چشم بچه‌ها بود. اما حالا خودش نیست و سیدعلی‌اش تازه بابا گفتن را یاد گرفته. کسی شک دارد که خدا‌ی مهربان هم ویژه حواسش به سید علی او هست؟ شهید محسن کاظمی راوی: پدر شهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا ماموریت‌های پس از شهادت مادر است دیگر. تو بگو اگر بروی قله‌ی قاف بچه‌ات خوب می‌شود، چادرش را می‌پیچد پر کمرش و یاعلی‌گویان می رود بالا. شنیده بود شهدا حاجت می‌دهند. ‌رفت سر مزار شهید ساکی که تازه شهید شده بود. برگه آزمایش پسرش توی دستش مچاله شده بود.انگار می‌خواست مدرک داشته باشد.  سنش زیاد نبود ولی دلش می‌خواست کم‌شنوا بود و «سرطان خون» را به آن واضحی از زبان دکتر نشنیده بود. سر‌مزار شهید چهل روز نذر کرد زیارت عاشورا بخواند.روز چهلم که رسید بین خوف و ‌رجا بچه را برد بیمارستان و دوباره آزمایش داد. این بار خوشحال بود گوش‌هایش آنقدری سالم است که از زبان دکتر بشنود: «عفونت خون بوده. خودش برطرف شده.بچه‌ات سالمه شکر خدا» شهید مسعود ساکی چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا پدرم برایمان تعریف می‌کرد هرسال آذر‌ماه که می‌شد انگار کسی دکمه محمود را می‌زد. می‌آمد می‌ایستاد جلوی میز و‌ به صندلی ضربه می‌زد و‌‌ می‌گفت: حاج آقا رفاقت و‌ برادری‌مان به کنار. اگر فکر می‌کنی کسی هست بهتر از من کار و جلو ببره بگو من برم. دلبستگی به این میز و‌صندلی ندارم! نگاهش می‌کردم و می‌خندیدم و می‌گفتم: «محمود ما با هم اومدیم، دوتایی هم می‌ریم!» همین‌طور هم شد. دو‌نفری شهید شدند. به روایت پسر سردار حاجی‌زاد‌ه 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا *راز مگو* بعد از عقد، مراسم که تمام شد مهمان‌ها را بدرقه کردیم و رفتیم بیرون. می‌دانستم کجا می‌رویم. دوران نامزدی چندین بار رفته بودیم و پاتوقمان بود. وارد گلزار شهدا که شدیم حال و هوایش عوض شد. دستم را گرفت و‌ گفت:« بیا می‌خوام یه رازی بهت بگم.» دستش را بلند کرد و‌ به یک گوشه اشاره کرد و گفت:« من شهید می‌شم و جای من هم همین‌جاست.» یک لحظه گوش‌هایم نشنید. نگاه کردم به جایی که می‌گفت و سرم را تکان دادم. کی فکرش را می‌کرد اولین راز زندگی مشترک آدم اطلاع از محل دفن همسرش باشد؟ همان اولین راز، سخت‌ترین راز زندگی‌ام شد. حالا ولی رازمان را همه فهمیدند. مزارش همان‌جا شد که نشان داده بود.  شهید مجید قاسمی راوی: همسر شهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا با اینکه پسر بود اما بلد بود. تا مادر یا پدرم وارد خانه می‌شدند،‌ بلند می‌شد می‌رفت جلو دست و پایشان را می‌بوسید. من و برادرم به او می گفتیم:« علیرضا! تو چرا با ما فرق داری؟چه خوب بلدی محبتت رو ابراز کنی » چیزی نمی گفت. فقط می خندید.  رفیقش علی بهاروند که شهید شد نمی دانم چرا چیزی ته دلم فروریخت. صدایش کردم و پرسیدم: «داداش! اگه تو هم یه روزی شهید بشی دوست داری کجا خاک بشی؟» شعف توی چشم‌هایش نشست: «گلزار شهدا». خیلی طول نکشید که به آرزویش رسید. هم شهادت در نبرد با اسرائیل و هم دفن شدن در گلزار شهدا.  اتفاقی که نیست. لابد بلد بوده برای خدا هم دلبری کند. شهید علیرضا سبزی‌پور راوی: خواهر شهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا سرباز سید علی فرقی نمی‌کرد آقا برای دانشجویان حرف زده باشد یا بانوان، ورزشکاران یا مسئولان. بعد از هر سخنرانیِ آقا، سردار جلسه می‌گذاشت و ما را جمع می‌کرد. جرأت داشتیم بگوییم سخنرانی را گوش نداده‌ایم! درباره دغدغه آقا حرف می‌زد و آن را برای اجرایی کردن در مجموعه هوافضا مناسب سازی می‌کرد. مثلا اگر آقا گفته بود ما باید از هشتاد میلیون ایرانی ده میلیون حافظ قرآن داشته باشیم،حساب می‌کرد که بین جمعیت هوافضا چقدر باید قرآنی داشته باشیم و برایش برنامه می‌ریخت‌. یا اگر آقا از اولویت فرزندآوری می‌گفت سردار طرح ساخت خانه‌های سازمانی را تصویب می‌کرد که مجردهای سازمان را تشویق به ازدواج کند. همسرش می‌گفت در زندگی بیشترین چیزی که حاجی را سر ذوق می آورد دیدار آقا بود. از یک هفته قبل برایش آماده می‌شد و تا یک هفته بعد حرفش را می‌زد. چه عنوان درستی را برای امضای وصیت‌نامه‌اش انتخاب کرده بود:  «امیرعلی حاجی‌زاده؛ سرباز سید علی» چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا شب که می‌شد تازه شیفت سیده زهرا شروع می‌شد. تا خود صبح پلک نمی‌زد. انگار کارمندی باشد که قرارداد بسته و‌‌حسابی متعهد است کارش را درست انجام دهد. هرچه فن بلد بودم رویش می زدم ولی کار‌ساز نبود. این وسط تنها چیزی که آرامم می‌کرد، همراهی محمود بود.نیمه‌های شب ‌خواب آلود کنارم بیدار بود و‌ تا صبح پا به پایم بچه را نگه‌ می‌داشت. صبح هم خسته و کوفته لباس می‌پوشید و‌ می‌رفت سرکار.  الان خیالم راحت است که بعد شهادت راحت می‌خوابد و خستگی‌اش در می‌رود. شهید سید محمود ظهرابی راوی:همسر شهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا کل هفته راجع به این که چه هدیه‌ای بگیریم و چه وسایلی برای پذیرایی تهیه کنیم، حرف زدیم. شب جمعه در حال آماده‌کردن پاورپوینت‌های پایان‌نامه ارشدش بودیم. سید محسن دل به کار نمی‌داد. چند بار بلندشد با سید عمار بازی کرد. صدایم که درآمد عمار را رها کرد و‌ رفت سر کمد. گردوهایی که توی کمد بود را آورد و شروع کرد به شکستن. شاکی شدم و گفتم:« آقا محسن. الان وقت این کارها نیست. فایل پایان‌نامه‌ات را آماده کن.» بدون این که نگاهم کند گفت:« لازمت میشه!» گردوها که تمام شد به خیال این بودم که‌ دیگر می‌رود سر پایان نامه. رفت سررسیدش را درآورد و روی مبل نشست. دل‌شوره‌ام بیشتر شد و گفتم:« باز چه‌کار می‌کنی که نمی‌نشینی سر سیستم؟» با حالت مخصوص خودش جواب داد:« عید غدیر سال خمسی منه مهدیه. دارم خمسم را حساب می‌کنم.» دسته پول نویی که برای عیدی غدیر گرفته بود روی میز بود. همانطور هم دست‌نخورده ماند تا شهادتش. مثل پایان نامه. الان با استاد راهنمایش کنار هم هستند، سه مزار بین شان فاصله است.  شهید سید محسن صابری راوی:همسر شهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا یک روز غیرمعمولی بعد از فوت پدر هر شب به مادرش زنگ می‌زد. شب آخر مادر خبر داد: «دست فرشید شکسته.» ناراحت شد و گفت: «فردا می‌آم برت می‌دارم می‌ریم عیادتش.»  حق هر کسی است برود مادرش را ببیند و با هم به عیادت برادرش بروند. اما برای حاجی که سالهای سال در لیست ترور بود، زندگی معمولی معنا نداشت. رعایت سفت و سخت مسائل امنیتی به اندازه ای مشکل است که آدم خود به خود برای خلاصی از آنها آرزوی شهادت بکند! حاجی هم در انتخاب نوع مردنش به چیزی جز شهادت فکر نمی کرد. ولی اهل ابراز آرزویش نبود. هر کس می‌آمد و می‌گفت: «کِی بشه ما هم شهید بشیم؟» می‌گفت: «این حرفا رو نزنید. این همه کار ریخته اینجا. همه بخوان شهید شند، پس کی کارا رو انجام بده؟»  حالا بعد از مدت‌ها می‌خواست یک نصف روز جمعه مثل آدم های معمولی زندگی کند. اما شهادت آمد و نگذاشت معمولی باشد. مادر به جای عیادت از فرشید بالای پیکر امیر حاضر شد. همیشه برادرها اعتراض داشتند که «امیر را بیشتر از ما دوست داری!» آن روز ولی همگی اعتراف کردند که امیر واقعا دوست داشتنی بود. این را مردم ایران هم روز تشییع به زبان آوردند. کسی که از همه چیزش برای قوی کردن ایران زد. از زندگی معمولی‌اش و حتی از آرزویش! شهید امیرعلی‌حاجی‌زاده چمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا به وساطت امامِ رئوف  اولین دلخوری‌مان بعد از عقد بود. وقتی خطبه را خواندند و رضا با چشم‌هایی که برق می‌زد آرام زیر گوشم‌ گفت: «من شهید می شم!»حرصم‌ گرفت. انگار نمی‌دانست چقدر دوستش دارم. با لج گفتم: «اگه می‌دونستی شهید می‌شی اصلا چرا ازدواج کردی؟!» حسابی خورد توی ذوقش: «مگه شهیدا حق زندگی ندارن؟» جنگ سوریه که شروع شد می‌خواست برود. کارهایش را هم‌ کرد. من اما راضی نبودم. به خودش هم گفتم : «خیالت راحت! تو پات به خاک سوریه نمی‌رسه.» همین هم‌ شد. شب اعزام که می‌شد زنگ می‌زدند و رفتنش کنسل می‌شد. تقصیر خودش بود. می خواست این‌قدر خوب نباشد. نمی‌شد از او دل‌ کند. دخترهایمان که بدتر از من وابسته‌اش بودند. اما بعد از حاج‌قاسم زندگی‌مان زیر و رو شد. من خادم امام رضا(ع) شده بودم. اصلا کار خود امام بود که دلم را راضی کرد. یک روز به زبانم آمد: «رضا! اگه میخوای شهید بشی باید اهل نماز شب بشی.» به گمانم خودش هم فهمیده بود که قفل شهادتش را امام رئوف باز کرد که توی وصیت‌نامه‌اش برایم نوشت: «به‌جز خادمی امام رضا(ع) از باقی کارهای متفرقه فاکتور بگیر و به خانواده رسیدگی کن» شهید رضا براتی راوی: همسر شهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran