ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پارتی بی پارتی!
پا سفت کرده بود هر جور شده وارد هوافضا شود. یک روز کشیدمش کنار و گفتم: «یادت نیست من نبودم چقدر سخت بود براتون؟ سپاهی شدن یعنی دربهدری. از اینور به اونور رفتن! بشین سر درست و معلم شو پسر.» سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت.
دوباره شروع کردم و از در دیگر وارد شدم: «مهدی تو حافظ قرآنی! مدرک بین المللی سه زبانه داری! می دونی یعنی چی؟ مثل برگ برنده است برای استخدام. تا قوانین عوض نشده ازش استفاده کن.» اخمی روی صورتش آورد و گفت:«من قرآن را برای دل خودم حفظ کردم نه برای استخدام و استفاده.»
خواستم گربه را دم حجله بکشم. گفتم :«باشه پس اگه تصمیمتو گرفتی، نباید روی من هیچ حسابی بکنی. فکر کن پدرت هیچ کاره است. از پارتی بازی خبری نیست، والسلام.» بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت:«بله بابا، چشم »
تا آخرش هم هیچجا نمیگفت پسر من است و هیچکس نفهمید حافظ قرآن است.
شهید مهدی شعبانی
روای: پدر شهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
دیدار آخر
از مدل زنگ زدنش فهمیدم پسرم مجتبی است. وقتی توی درگاهی که جلویم سبز شد، خوشحال شدم حدسم درست بوده.
در حالیکه دست فاطمهسادات و سیدمحمدصالحش را گرفته بود، با خنده و شوخی وارد خانه شدند.
پنح شنبه بود و باید برای کاری میرفتم بیرون. قبلش نگاهی به مجتبی کردم و به شوخی گفتم:« سید نکنه اومدی که فردا عید غدیر دیگر نیای اینجا؟» نگاهم کرد و با خنده گفت:«نه، گفتم شاید عمرم به دنیا نموند، بیام به بابای خوبم یه سری بزنم.!.»
مجتبی همیشه هوای من و مادرش را داشت،
قبل از شهادتش هم داشت آمادهمان میکرد!
شهید سید مجتبی حسینی نسب
راوی:پدرشهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
سکو مثل بچه عزیز است
خدا نکند یکی از ما، مریض میشدیم، یک سرماخوردگی ساده مثلا. با آن همه مشغله که داشت، تند تند زنگ میزد:« آب میوه خوردی؟ دارو خوردی؟ حالت چطوره؟»
بابا و مامان قبل از ما بچهای را در هفت سالگی از دست داده بودند. برای همین به ما خیلی وابسته بودند.
وقتی توی کلیپی که ازشان پخش شد دیدم بابا میگوید:«اگر سکویتان خراب است، فکر کنید بچهتان مریض است.» تازه فهمیدم سکوها چهقدر برای بابا عزیز بودند، مثل بچههایش!
شهید محمد جعفری
راوی: دختر شهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
هدایت شده از کانال رسمی سردار سرلشکر شهید حاج محمود باقری
510K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🚨صدای شهید شاهنظری هنگام شلیک موشک به سمت اسرائیل
کانال رسمی سردار سرلشکر شهید محمود باقری
@sardar_shahid_mahmood_bagheri
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
لیست خریدم با همیشه فرق داشت:«پرچم،پلاستیک،کفن»
برای تشیع شهدا آماده میشدیم. بهترین آدم برای سفارش لیست قاسم بود؛ رفیقم که کارخانهی پارچه داشت. زنگ زدم و با اولین بوق گوشی را برداشت.صدایش مثل همیشه گرم و پرانرژی بود.گفتم پرچم لازم دارم. گفت:«سید اندازه بگو» مکثی کردم و گفتم:«اندازه یک تابوت.» با بغض گفت:«خط تولید رو همین الان تعطیل میکنم تا بیست دقیقه دیگه بیا ببر.» عجله نداشتیم و قرار شد چهار عصر بروم دنبال پرچمها.
عصر که شد، با پرچمهای توی دستش آمد پیشم. بسته را گذاشت روی میز.نگاهم کرد و گفت:« سید من تو این مملکت توی هر اغتششات وسط میدون بودم. نه مثل این بچه مچهها کنار وایسم و شعار بدم، دقیقا وسط میدون بودم. سه بار رفتم زندان. ولی به امام حسین الان جون و مال و زندگیم رو میدم که شما فقط این عوضیهارو بزنید.»
حرفش را زد و رفت و من ماندم و پرچمهای روی میز!
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
از خاطرات جوانیاش میگفت که: « دلم میخواست پزشک میشدم؛ چون پزشکها هیچ وقت بازنشستگی ندارن و تا آخر عمر جون مردم رو نجات میدن.» میپرسیدیم: « پس چرا پزشک نشدید؟» لبخند میزد و میگفت: «حسن آقا طهرانی مقدم مسیرم رو عوض کرد.بهم گفت بیا تو این راه جعفری، اینجا بیشتر میتونی به مردم کمک کنی.»
میپرسیدیم:« راضی هستید؟»
می خندید و میگفت: « من دو مدال افتخار دارم؛
اول اینکه عضو سپاهم و دوم اینکه جزو خانواده هوافضا هستم.»
فکر میکنم، مدال افتخار بعدی پدرم شهادتش بود که همراه مادر نصیبش شد.
شهید سردار محمد جعفری و شهیده فاطمه اکبری
راوی: دخترشهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
سرکار بودم که تلفنم زنگ خورد. مصطفی بود. با همان لحن همیشگیاش گفت:« داداش پسفردا میآیی با هم بریم کولر بخریم؟» هیچ وقت به درخواستهایش نه نمیگفتم. چند ساعت قبل از قرارمان زنگزد و گفت:« فعلاً از خیرش گذشتم.»
مصطفی آدمی نبود که زیر حرفش بزند. نه فقط مصطفی، مرتضی هم همینطور بود. یاد ندارم از دهان این دو تا برادر دروغی شنیده باشم. پاپیچش شدم و گفتم:« مگه کولرتان نسوخته؟ چرا کنسل میکنی؟»
اولش چیزی نمی گفت بعد بهزحمت از زیر زبانش کشیدم که پول را به همکارش که مشکل مالی پیدا کرده قرض داده است. حاضر بود در خانه گرما بکشد اما گره از کار رفیقش باز کند.
شهیدان شریفی نسب
راوی برادرشهید
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
https://www.instagram.com/chamrosh_iran_media
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
میتوانست آن شب برود خانه. وسط جنگ بود. توی پادگان دراندشت دنبال کارها بود که با موتورش خورد زمین. نه اولین بارش بود که موتور سوار میشد و نه بهانهای برای زمین خوردن وجود داشت. ابر و باد و مه و خورشید و فلک تصمیم گرفته بودند این اتفاق بیفتد. پاهایش آسیب دیده و کمی زخم شده بود. توی درمانگاه کمی سرپا شد. دکتر گفت:« امشب رو برو خونه و استراحت کن.»
لبخندی زد و گفت: «من خونه برو نیستم. امشب شهید میشم دکتر!»
ماند و شهید شد.
شهید حسین قربانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
«حمام یک ثانیه»
کارم شده بود دستمال خیس کردن. بچهها در هروله و رفت و آمد بودند. شرایط کار سخت بود. گرمی هوا هم قوز بالا قوز شده بود. لباسها چسبیده بود به تنشان. حمام کردن هم که در آن شرایط معنی نداشت. تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که دستمال خیس کنم و تند و تند، همینطور که در رفت و آمد بودند بکشم به بدنهایشان. همان ذرات آب هم غنیمت بود و خنک و سرحالشان میکرد.
◇صحنههایی از رشادتهای مردان هوافضای سپاه پاسداران◇
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
🌱بیست و سوم خرداد قرار عقدش را گذاشته بودند.بعد از اعلام آماده باش آمده بود سرکار.
هرچه مرتضی بهش گفت:« امروز برو خونه کارهای عقدت را انجام بده بعد بیا» گوشش بدهکار نبود.
میگفت:« عقدمون ساعت شیشه، هنوز کلی وقت هست تا اون موقع.» ساعت پنج بود که با کلی قسم و آیه راضیاش کردیم برود.
🍃ساعت نه شب بود، بین بچهها کسی به چشمم آشنا آمد. دقت که کردم دیدم امیرحسین است. عقد را که خوانده بودند، برگشته بود سر کار.
داماد تونلی ندیده بودیم که دیدیم.
◇صحنههایی کوتاه از رشادتهای مردان هوافضای سپاه پاسداران◇
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
فرمانده درجه یکی بود. از آنها که جانش برای نیروهایش در میرفت. با اینکه یک بار به خاطر اشتباه آنها توبیخ شده و ارتقا درجهاش به تعویق افتاده بود اما ناراحت نبود. هر کس میپرسید پس کی سردار میشید؟ با خنده میگفت: « حالا حالاها نمیتونید سردار صدام کنید. »
روز هفتم هشتم جنگ بود که شنید پایگاهشان را اسرائیل زده و چند نفر از نیروهایش زیر آوار ماندهاند. برای ماموریتی رفته بود جایی و کیلومترها از آنها فاصله داشت. نفهمید خودش را چهطوری به محل واقعه رساند. نصف راه را با اتوبوس رفت و بقیهاش را با ماشین و کمی از راه را هم پیاده رفت. ساعتها ایستاد بالای تل آوار و با تجهیزات حرارتی دنبال جسم نیمهجان بچههایش گشت. ولی خدا برایشان جدایی نخواسته بود. پهپادهای اسرائیل از راه رسیدند و سردار یاسر بنیاسد کنار نیروهایش به شهادت رسید.
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
امروز خوشروزی بودیم و مهمون یه خونهی نورانی شدیم. خونهی شهید مهدی شعبانی. البته مادر و پدرشون گفتن از هشت سالگی حاجمهدی صداش میکردن!😬😳 از وقتی که رفته حج عمره نه فقط پدر و مادر، کل فامیل و همسایهها هم حتی مقید بودن اون حاج اول اسمش رو بگن☺️😅
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran