eitaa logo
چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
783 دنبال‌کننده
171 عکس
121 ویدیو
0 فایل
چَمروش؛ پرنده‌ای اساطیری است که در قله البرز زندگی می‌کند. او مسئول نابودی دشمنان ایران است. این‌جا خرده‌روایت‌های مستندی از قهرمانان هوافضای ایران می‌خوانید.
مشاهده در ایتا
دانلود
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا لیست خریدم با همیشه فرق داشت:«پرچم،پلاستیک،کفن» برای تشیع شهدا آماده می‌شدیم. بهترین آدم برای سفارش لیست قاسم بود؛ رفیقم که کارخانه‌ی پارچه داشت. زنگ زدم و با اولین بوق گوشی را برداشت‌.صدایش مثل همیشه گرم و‌ پرانرژی بود.گفتم پرچم لازم دارم. گفت:«سید اندازه بگو» مکثی کردم و گفتم:«اندازه یک تابوت.» با بغض گفت:«خط تولید رو همین الان تعطیل می‌کنم تا بیست دقیقه دیگه بیا ببر.» عجله نداشتیم و قرار شد چهار عصر بروم دنبال‌ پرچم‌ها. عصر‌ که شد، با پرچم‌های توی دستش آمد پیشم. بسته را گذاشت روی میز.نگاهم کرد و گفت:« سید من تو این مملکت تو‌ی هر اغتششات وسط میدون بودم. نه مثل این بچه مچه‌ها کنار وایسم و شعار بدم، دقیقا وسط میدون بودم. سه بار رفتم زندان. ولی به امام حسین الان جون و مال و زندگیم رو میدم که شما فقط این عوضی‌هارو بزنید.» حرفش را زد و رفت و من ماندم و پرچم‌های روی میز‌! چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا  از خاطرات جوانی‌اش می‌گفت که: « دلم می‌خواست پزشک‌ می‌شدم؛ چون پزشک‌ها هیچ وقت بازنشستگی ندارن و تا آخر عمر جون مردم رو‌ نجات می‌دن‌.» می‌پرسیدیم: « پس چرا پزشک نشدید؟» لبخند می‌زد و می‌گفت: «حسن آقا طهرانی مقدم مسیرم رو عوض کرد.بهم گفت بیا تو این راه جعفری، اینجا بیشتر می‌تونی به مردم کمک کنی.» می‌پرسیدیم:« راضی هستید؟» می خندید و می‌گفت: « من دو‌ مدال افتخار دارم؛ اول اینکه عضو سپاهم و دوم اینکه جزو خانواده هوا‌فضا هستم.» فکر می‌کنم، مدال افتخار بعدی پدرم شهادتش بود که همراه مادر نصیبش شد. شهید سردار محمد جعفری و شهیده فاطمه اکبری راوی: دخترشهید چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا سرکار بودم که‌ تلفنم زنگ خورد. مصطفی بود. با همان لحن همیشگی‌اش گفت:« داداش پس‌فردا می‌آیی با هم بریم کولر بخریم؟» هیچ وقت به درخواست‌هایش نه نمی‌گفتم. چند ساعت قبل از قرارمان زنگ‌زد و گفت:« فعلاً از خیرش گذشتم.» مصطفی آدمی نبود که‌ زیر حرفش بزند. نه فقط مصطفی، مرتضی هم همینطور بود. یاد ندارم از دهان این دو تا برادر دروغی شنیده باشم. پاپیچش شدم و گفتم:« مگه کولرتان نسوخته؟ چرا کنسل می‌کنی؟» اولش چیزی نمی گفت بعد به‌زحمت از زیر زبانش کشیدم که پول را به همکارش که مشکل مالی پیدا کرده قرض داده است. حاضر بود در خانه گرما بکشد اما گره از کار رفیقش باز کند.  شهیدان شریفی نسب راوی برادرشهید 🚀چَمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran https://www.instagram.com/chamrosh_iran_media
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا می‌توانست آن شب برود خانه. وسط جنگ بود. توی پادگان دراندشت دنبال کارها بود که با موتورش خورد زمین. نه اولین بارش بود که موتور سوار می‌شد و نه بهانه‌ای برای زمین خوردن وجود داشت. ابر و باد و مه و خورشید و فلک تصمیم گرفته بودند این اتفاق بیفتد. پاهایش آسیب دیده و‌ کمی زخم شده بود. توی درمانگاه کمی سرپا شد. دکتر گفت:« امشب رو برو خونه و‌ استراحت کن.» لبخندی زد و گفت: «من خونه برو‌ نیستم. امشب شهید می‌شم دکتر!» ماند و شهید شد. شهید حسین قربانی چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا «حمام یک ثانیه» کارم شده بود دستمال خیس کردن. بچه‌ها در هروله و رفت و آمد بودند. شرایط کار سخت بود. گرمی هوا هم قوز بالا قوز شده بود. لباس‌ها چسبیده بود به تن‌شان. حمام کردن هم که در آن شرایط معنی نداشت. تنها کاری که از دستم بر‌می‌آمد این بود که دستمال خیس کنم و تند و تند، همین‌طور که در رفت‌ و آمد بودند بکشم به بدن‌هایشان. همان ذرات آب هم غنیمت بود و خنک و سرحال‌شان می‌کرد. ◇صحنه‌هایی از رشادت‌های مردان هوافضای سپاه پاسداران 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا 🌱بیست و سوم خرداد قرار عقدش را گذاشته بودند.بعد از اعلام آماده باش آمده بود سرکار. هرچه‌ مرتضی بهش گفت:« امروز برو خونه کارهای عقدت را انجام بده بعد بیا» گوشش بدهکار نبود. می‌گفت:« عقدمون ساعت شیشه، هنوز کلی وقت هست تا اون موقع.» ساعت پنج بود که با کلی قسم و آیه راضی‌اش کردیم برود. 🍃ساعت نه شب بود، بین بچه‌ها کسی به‌ چشمم آشنا آمد. دقت که کردم دیدم امیرحسین است. عقد را که خوانده بودند، برگشته بود سر کار. داماد تونلی ندیده بودیم که دیدیم. ◇صحنه‌هایی کوتاه از رشادت‌های مردان هوافضای سپاه پاسداران 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا فرمانده درجه یکی بود. از آن‌ها که جانش برای نیروهایش در می‌رفت. با اینکه یک بار به خاطر اشتباه آن‌ها توبیخ شده و ارتقا درجه‌اش به تعویق افتاده بود اما ناراحت نبود. هر کس می‌پرسید پس کی سردار می‌شید؟ با خنده می‌گفت: « حالا حالاها نمی‌تونید سردار صدام کنید. » روز هفتم هشتم جنگ بود که شنید پایگاه‌شان را اسرائیل زده و چند نفر از نیروهایش زیر آوار مانده‌اند. برای ماموریتی رفته بود جایی و کیلومترها از آنها فاصله داشت. نفهمید خودش را چه‌طوری به محل واقعه رساند. نصف راه را با اتوبوس رفت و بقیه‌اش را با ماشین و کمی از راه را هم پیاده رفت. ساعت‌ها ایستاد بالای تل آوار و با تجهیزات حرارتی دنبال جسم نیمه‌جان بچه‌هایش گشت. ولی خدا برایشان جدایی نخواسته بود. پهپاد‌های اسرائیل از راه رسیدند و سردار یاسر بنی‌اسد کنار نیروهایش به شهادت رسید. 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
امروز خوش‌روزی بودیم و مهمون یه خونه‌ی نورانی شدیم. خونه‌ی شهید مهدی شعبانی. البته مادر و پدرشون گفتن از هشت سالگی حاج‌مهدی صداش می‌کردن!😬😳 از وقتی که رفته حج عمره نه فقط پدر و مادر، کل فامیل و همسایه‌ها هم حتی مقید بودن اون حاج اول اسمش رو بگن☺️😅 🚀چمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج مهدی از بچگی یه آرزو داشته! ببینید. (یعنی دوتا رو این‌جا می گه ولی اولی‌ش براش مهم‌تر بوده.) چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
بله حاج مهدی به آرزوش رسید و از این دوره یکساله‌های حفظ رفت و حافظ کل شد. مامانش می‌گفت تو اون دوره روزی چهار پنج ساعت باهم قرآن می‌خوندیم.🥲 😒 🚀چَمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
به جز قرآن حاج مهدی تو چندتا ورزش هم پیشرفت کرد. تو شنا و تنیس روی میز و بسکتبال. شاید به خاطر بسکتبال بود که قدش یک و نود شده بود. چَمروش🚀 راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran
از هجده سالگی که این قول رو به خدا داده بود با همون قد ۱۹۰ و هیکل ورزشکاری خم می‌شد و کف پای مادر و پدرش رو می‌بوسید. 🚀چَمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran