ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
«حمام یک ثانیه»
کارم شده بود دستمال خیس کردن. بچهها در هروله و رفت و آمد بودند. شرایط کار سخت بود. گرمی هوا هم قوز بالا قوز شده بود. لباسها چسبیده بود به تنشان. حمام کردن هم که در آن شرایط معنی نداشت. تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که دستمال خیس کنم و تند و تند، همینطور که در رفت و آمد بودند بکشم به بدنهایشان. همان ذرات آب هم غنیمت بود و خنک و سرحالشان میکرد.
◇صحنههایی از رشادتهای مردان هوافضای سپاه پاسداران◇
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
🌱بیست و سوم خرداد قرار عقدش را گذاشته بودند.بعد از اعلام آماده باش آمده بود سرکار.
هرچه مرتضی بهش گفت:« امروز برو خونه کارهای عقدت را انجام بده بعد بیا» گوشش بدهکار نبود.
میگفت:« عقدمون ساعت شیشه، هنوز کلی وقت هست تا اون موقع.» ساعت پنج بود که با کلی قسم و آیه راضیاش کردیم برود.
🍃ساعت نه شب بود، بین بچهها کسی به چشمم آشنا آمد. دقت که کردم دیدم امیرحسین است. عقد را که خوانده بودند، برگشته بود سر کار.
داماد تونلی ندیده بودیم که دیدیم.
◇صحنههایی کوتاه از رشادتهای مردان هوافضای سپاه پاسداران◇
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
فرمانده درجه یکی بود. از آنها که جانش برای نیروهایش در میرفت. با اینکه یک بار به خاطر اشتباه آنها توبیخ شده و ارتقا درجهاش به تعویق افتاده بود اما ناراحت نبود. هر کس میپرسید پس کی سردار میشید؟ با خنده میگفت: « حالا حالاها نمیتونید سردار صدام کنید. »
روز هفتم هشتم جنگ بود که شنید پایگاهشان را اسرائیل زده و چند نفر از نیروهایش زیر آوار ماندهاند. برای ماموریتی رفته بود جایی و کیلومترها از آنها فاصله داشت. نفهمید خودش را چهطوری به محل واقعه رساند. نصف راه را با اتوبوس رفت و بقیهاش را با ماشین و کمی از راه را هم پیاده رفت. ساعتها ایستاد بالای تل آوار و با تجهیزات حرارتی دنبال جسم نیمهجان بچههایش گشت. ولی خدا برایشان جدایی نخواسته بود. پهپادهای اسرائیل از راه رسیدند و سردار یاسر بنیاسد کنار نیروهایش به شهادت رسید.
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
امروز خوشروزی بودیم و مهمون یه خونهی نورانی شدیم. خونهی شهید مهدی شعبانی. البته مادر و پدرشون گفتن از هشت سالگی حاجمهدی صداش میکردن!😬😳 از وقتی که رفته حج عمره نه فقط پدر و مادر، کل فامیل و همسایهها هم حتی مقید بودن اون حاج اول اسمش رو بگن☺️😅
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حاج مهدی از بچگی یه آرزو داشته!
ببینید.
(یعنی دوتا رو اینجا می گه ولی اولیش براش مهمتر بوده.)
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
بله حاج مهدی به آرزوش رسید و از این دوره یکسالههای حفظ رفت و حافظ کل شد.
مامانش میگفت تو اون دوره روزی چهار پنج ساعت باهم قرآن میخوندیم.🥲
#ازاینمامانهاییکهآدموازخودشناامیدمیکنن😒
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
به جز قرآن حاج مهدی تو چندتا ورزش هم پیشرفت کرد.
تو شنا و تنیس روی میز و بسکتبال.
شاید به خاطر بسکتبال بود که قدش یک و نود شده بود.
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
چَمروش🚀
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
از هجده سالگی که این قول رو به خدا داده بود با همون قد ۱۹۰ و هیکل ورزشکاری خم میشد و کف پای مادر و پدرش رو میبوسید.
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
مسجد محلشون فعال بود و رشته علومقرآنی دانشگاه ادیان و مذاهب قبول شد و کلی شاگرد قرانی داشت.
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
اما یه دیدار اتفاقی با سردار حاجیزاده سرنوشتش رو عوض کرد و باعث شد بره هوافضا.😎
#شهیدحاجیزاده
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
البته شاید اون دیدار اتفاقی بود، ولی انتخاب این شغل برای حاج مهدی با فکر و انگیزهی مشخص انجام شد.
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
میگفت و گریه میکرد. همزمان صدایش از شوق میلرزید. چه حس غریبی داشت پسرم، موقع تعریف کردن آن لحظه. همان لحظهای که بعد از پایان دوره آموزشی سپاه برای اولین بار با لباس سبز پاسداری وارد حرم حضرت معصومه شده بودند و خادمی با گریه به استقبالشان آمده بود. فقط هم گریه نمیکرد. به اصرار میخواست دست و لباسشان را ببوسد و آن ها هرکدام باهاش کشتی کج میگرفتند که نگذارند. علت کارش را پرسیده بودند و گفته بود: «دیشب در خواب سیدی نورانی به من سپرده که حتما صبح زود به استقبال سربازانش که با لباس سبز به زیارت می آیند، بیایم.» آن روز مهدی همین را می گفت و گریه میکرد. همزمان صدایش از شوق میلرزید. بعد از شهادتش این کاغذ را در وسایلش پیدا کردم که انگیزه اش از ورودش به سپاه را نوشته بود. حق داشت بچهم که آن قدر ذوق زده باشد.
راوی: مادرشهید
#شهیدمهدیشعبانی
#شهدایهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran