خواندن این متن بیست ثانیه طول می کشد!
#فرمولموفقیتدربیستثانیه
#میخوایموفقبشی
#کیهکهبدشبیاد
#توصیههایرفاقتی
#صددرصدتضمینی
#امتحانشده
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
خواندن این روایت ۱۵ ثانیه طول می کشد.
#راننده_چرخ_دستی یا #فرمانده_موشکی
#پدریکهدوستشداشتموهیچوقتنبود
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
خواندن این متن نیم دقیقه طول می کشد!
#مردانگیبهپرچمِدرِمغازهربطداره
#نسیهدادهمیشود
#مخصوصابهشما
#روزیکهسپهکارتهاهمشهیدشدند
#روایتچه
#چمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
خواندن این متن کمتر از یک دقیقه طول می کشد.
#رومهمونینرفتناصرارنکنید
#بهخصوصاگهولیمهحجپدرمادرباشه
#خداشوخیندارهدراینموارد😬
#حضوراجباریدرمعیتملائکهالله😉
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
خودش دیگر نبود.کوئیک سفید اما هنوز گوشهای از محوطه سازمان هوافضا پارک شده بود. پرسیدم: «قضیه این ماشین چیه؟ چرا تحویل خانواده ندادین؟» یکی از بچهها گفت: «وصیت کرده بود هر وقت شهید شد ماشین رو بدن سازمان، خرج تحقیقات بشه.»
محمد دِکامی خیلی جوان بود، هنوز ازدواج نکرده بود. همیشه به شوخی و جدی، قبل اسمش مینوشت شهید. حالا هر وقت از محوطه رد میشوم و ماشین را میبینم، صورت خندانش میآید جلوی چشمم. ماشین و پرچم ایران پهنشده روی کاپوت، فضای سازمان را قشنگتر از همیشه کرده،مثل کلمهی شهید قبل از محمد دکامی.
#ماشینهاییکهقشنگترشدهاند
#اسمهاییکهقشنگترشدهاند
#اصلارنگخداهرچیزیراقشنگترمیکند
#ماهممیتوانیمقشنگترشویم
#شهیدمحمددکامی
#شهیدهوافضا
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
وسط جنگ دوازده روزه بودیم. سکویش را پیش چشمهای خودم زدند. با بچهها رفتیم کمک. آمبولانس هم سر رسید. وضعش خراب بود. توی بیمارستان صحرایی نمی شد کاری برایش کرد. آمبولانس شهری خبر کردیم. تحویلش دادیم و برگشتیم سر پست. کمی جلوتر آمبولانس را هم زدند. آتش و خاک بود که رفت روی هوا. بچهها اشکهایشان را پاک کردند و دوباره برگشتند روی سکوها. وقتی برای عزادرای نداشتیم. جانِ ایران از همه چیز مهمتر بود.
#زندگیدرمیدان
#عزاداریبهسبکجهادی
#اشکیکهزودبایدخشکشود
#کلیکاررویزمینوهواموندههنوز
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
پوست آفتابسوختهاش برق میزد. گونه و پیشانیاش خیس عرق بود. خبر شهادت برادرش، تازه توی پادگان نیروی هوایی پیچیده بود. فرمانده به سمتش پا تند کرد. بغلش کرد و تسلیت گفت. فرصت نبود توی آغوش هم بمانند و عزاداری کنند. با عجله گفت:«اون که به آرزوش رسید. سکوی پرتابم رو زدن! یه سکو بدید برم جوابشون رو بدم.»
#تمامماجراهمینه
#اینکهدنبالآرزوهاتباشی
#وبهچنگشونبیاری
#آروزهاتولیبایددوربردباشن
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
ایستاده بود روبهروی آینه و لباسش را مرتب می کرد. فرصت مناسبی بود که سر حرف را باز کنم. مدتی بود از حضرت آقا نشان فتح گرفته بود ولی روی لباسش نصب نمیکرد.
رفتم نزدیک و گفتم:«جای نشان روی لباستون خالیه حاجی، خیلی ها آرزوی این نشان رو دارن.»
عینکش را مرتب کرد و گفت: « پسرجان، تا وقتی رفقایی در مجموعه هستند که حق استادی به گردن من دارند و هنوز نشان نگرفتند، من این رو نصب نمیکنم.»
نشان توی کشوی میز ماند. تا وقتی که او نشان شهادت را از اباعبدالله گرفت و ما نشان دنیایی را به سینهی لباسش آویزان کردیم.
#حاجمحمودباقری
#فرماندهموشکیهوافضا
#طبعیکهخیلیبلندبالابود
#تحویلنشانفتحفقطدرسالنتشریفاتبهشت
#لطفااصرارنکنید
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا
حالش کمی بهتر شده بود. به هوش آمده بود و متوجه اطراف میشد. لولهی تنفسی هنوز توی دهانش بود. تقلا میکرد حرف بزند. سرم را بردم کنار گوشش و گفتم:«تا دو ساعت دیگه لوله رو برمیدارن، یه کم دیگه صبر کن» راضی نشد. خودکار را گذاشتم لای انگشتش. خطش خوانا نبود. دوباره نوشت. باز هم متوجه نشدم. بار سوم جمله را خواندم.
نوشته بود: «آقا زنده است؟» خیالش را از بابت سلامتی آقا راحت کردم. دو ساعت بعد لوله را برداشتند. باز اولین جملهای که گفت همین بود:
«مطمئنی آقا سالمه؟ به من دروغ نمیگی؟»
#شهیدمیثممعظمیگودرزی
#جنگ۱۲روزه
#نستعلیقِنگرانی
#اولینوآخرینسوال
#سرِفرماندهسلامت
#روایتچه
#چَمروش
🚀
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran