eitaa logo
چند متری‌ خدا
35.6هزار دنبال‌کننده
2هزار عکس
1.7هزار ویدیو
5 فایل
﷽ خدایا این عزت مرا بس که بنده توام و این افتخار مرا بس که تو خدای منی.. خدایا تو همانی که من می‌خواهم، مرا آن کن که تو می‌خواهی :) • تبلیغات: @tblighaat • تبادلات: @tabaadl • کانال انگشترمون @khaneh_angoshtarha #نشر_مطالب_صدقه_جاریه ❤️✨
مشاهده در ایتا
دانلود
🔸اگر این ماجرا رو تا آخر بخونید، قطعاً تحولی بزرگ در شما رخ خواهد داد. | قسمت اول سالِ هفتم طلبگیم بود و هنوز لباس روحانیت رو به تن نکرده بودم. خواهرم که معلم یه مدرسه راهنمایی تو کرج بود، ازم پرسید: بنا شده یه سخنرانی تو مدرسه‌مون برگزار کنیم. به نظرت از کی دعوت کنیم؟ من به جای اینکه کسی رو معرفی کنم، یه پیشنهاد بهش دادم و گفتم: از هر کسی می‌خواید دعوت کنید، بکنید؛ اما به جای این که تو یه سال، درباره‌ی موضوعای مختلف برای بچه‌ها سخنرانی بزارید، یه سخنران بیارید که درباره یه موضوع، درست و حسابی صحبت کنه و به سوالایِ بچه‌ها درباره‌ی همون موضوع جواب بده! اینطوری ذهن بچه‌ها انبارِ اطلاعات و آشفته نمیشه؛ بلکه مثل یه کتابخونه، قفسه بندی و منظم و قابل استفاده میشه. پرسید: حالا اولین موضوع، چی باشه؟ گفتم خدا چند روز بعد، دیدم تلفن خونه زنگ میزنه. خواهرم بود ولی لحنِ مضطربی داشت. از حرفاش فهمیدم‌ خودش‌ یه‌ سخنران دعوت کرده و تو مدرسه هم اعلام کردن که فردا جلسه‌ سخنرانیه؛ اما سخنران خبر داده که مشکلی براش پیش اومد و نمیتونه بیاد! خواهرم نمی‌دونست باید چیکار کنه از یه طرف مدیریت مدرسه بهش اعتماد کرده بود و از طرف‌ دیگه، بچه‌ها سوالاشون رو درباره‌‌ خدا آماده‌ کرده بودن و منتظر بودن که سرِ صف از سخنران بپرسن و جواب بگیرین.. خواهرم با یه صدایِ لرزون و مضطرب که توش یه بغض خوابیده بود، ازم درخواستی کرد که اصلا انتظارش رو نداشتم! ادامه دارد..
🔸اگر این ماجرا رو تا آخر بخونید، قطعاً تحولی بزرگ در شما رخ خواهد داد. | قسمت دوم ازم درخواست کرد که فردا برای سخنرانی به مدرسه‌شون برم! میگفت: آبروم در خطره؛ بیا و آبروم رو بخر از خدا که پنهون نیست، از شما چه پنهون، اون لحظه تو همه‌ی وجودم اضطراب و دلهره موج می‌زد.. آخه من تا اون روز حتی یه سخنرانی هم نکرده بودم و حالا دعوت می‌شدم برم به یه مدرسه راهنماییِ دخترونه که جلوی حدود ششصدتا دانش‌آموز سخنرانی کنم! برای همین ترسی که داشتم به خواهرم قول ندادم ولی ناامیدشم نکردم. اینکه اون شب رو چه جوری به صبح رسوندم رو یادم نیست؛ ولی یادمه صبح که از خونه اومدم بیرون به خانمم گفتم: ممکنه برم کرج برای سخنرانی؛ شایدم برم درس و ظهر برگردم خونه. حتی وقتی سوار اتوبوس واحد شدم که برسم مرکز شهر، هنوز تصمیم نگرفته بودم که برم کرج یا نه.. از اتوبوس واحد پیاده شدم یه طرف، حرم حضرت معصومه(س) بود که اگر می‌خواستم برم درس، باید از اون طرف می‌رفتم یه طرفم ماشینایی که مسافرا رو می‌بردن به پایانه مسافربری! صحبت کردن برای ششصدتا دانش‌آموز دخترِ نوجوون با موضوع پرسش و پاسخ درباره خدا، خیلی برام سخت بود؛ اما بغض گلوی خواهرم رو هم نمی‌تونستم فراموش کنم. فکر می‌کردم نیمچه امیدی که خواهرم از حرفای دیشبِ من گرفته، اون رو کرده یه منتظر تا ساعت ۳ بعد از ظهر، چشم به درِ مدرسه‌. خواهرم خیلی به گردنم حق داشت؛ اون مادرِ دوم خونه ما بود. مگه می‌شد این همه لطفی رو که از بچگی بهم داشت، فراموش کنم؟ چقدر دو راهیِ سخت و نفس‌گیری بود..
🔻اگر خدایِ واقعی رو شناخته بودیم حتی یه لحظه هم ازش غافل نمی‌شدیم! وقتی میگیم خدا بی‌نهایته منظور این نیست که فقط بزرگه، بلکه بی‌نهایت لذت‌بخشه، بی‌نهایت حرفِ تازه داره..✨ این ماجرا رو بخونید تا خدایِ واقعی رو بشناسید☺️♥️ | قسمت سوم اون روزا تلفن همراهی هم در کار نبود. از خونه که اومدم بیرون، دیگه نه با خانمم ارتباط داشتم و نه با کرج شهرِ خاطره‌‌های کودکیم! از اون طرف، خواهرمم نمی‌تونست بدونه من چه تصمیمی گرفتم.. اگه به خونه‌مونم زنگ می‌زد، همسرمم نمی‌دوست که من بناست چی کار کنم، تازه خودمم هنوز نمی‌دونستم که چه تصمیمی باید بگیرم!😂 مهربونیم که گل می‌کرد، می‌رفتم به سمت ماشینایی که می‌رفتن پایانه.. ترسم که غلبه می‌کرد، می‌رفتم به سمت مدرسه آیه الله گلپایگانی.. تو گیرودارِ مبارزه میون مهربونی و ترس، بالاخره مهربونیم پیروز شد. دلم رو یه دله کردم و رفتم به سمت پایانه؛ سمت کرج.. راستش رو بخواین، دوست داشتم تو مسیر یه اتفاقی بی‌افته که به سخنرانی نرسم اما از قم تا کرج دو ساعت و خورده بیشتر راه نبود و سخنرانی ساعت سه بعدازظهر شروع می‌شد. ماشین اگه با سرعت لاک‌پشتم حرکت می‌کرد، بازم به سخنرانی می‌رسیدم. بالاخره رسیدم کرج رفتم خونه مادرم برا دست‌بوسی هنوز نماز ظهر نشده بود، خواهرم تا فهمید که اومدم، انگار همه‌ی دنیا رو بهش دادن.. خوشحالیِ خواهرم، خیلی خوشحالم کرد اما نه اون قدری ک بتونه نگرانی و دلهره‌ی یه طلبه رو کم کنه.. طلبه‌ی‌ جوونی که برا اولین بار می‌خواد بره سر صف برا این همه نوجوون حرف بزنه! مادرم که الهی دورش بگردم متوجه نگرانیم شده بود، وقتی نمازش رو پشت سرم خوند همونجور ک روی سجاده‌ش نشسته بود و تسبیح تُربت دستش بود بهم گفت: پسرم! چرا این قدر نگرانی؟ تو که خودت عالمی، آیه الکرسی‌ای، چهارقُلی، وردی، ذکری، بخون که آروم شی.. گفتم :مادر! تو که اینا رو بلدی، خودت بخون، من الان ذکر گفتنم نمیاد یادم نیست اون روز خونه‌ی مادرم ناهار خوردم یا نه ولی یادمه که بنا شد پدرم من رو به مدرسه‌ی خواهرم ببره.. قربونش برم یه پیکان داشت که سه سالی از من بزرگ‌تر بود. خیلی هم مِیل دکتر رفتن داشت! یه روز پیش متخصص جلوبندی بود و یه روزم پیش فوق تخصص باطری و گاهی هم می‌رفت پیش دکتر عمومی همش منتظر بودم یکی خبر بیاره که جلسه منتفی شده.. ادامه دارد..