[الو ... لطفاً دو تا پیتزا، رست بیف لطفاً! بله. کد اشتراک... چند دقیقه طول میکشه؟ یه ربع؟ باشه، منتظرم.]
-راستی چرا یهجوری حرف میزنی که انگار باید تنها برم؟ پس تو چی؟ تکلیف تو چی میشه؟ تو کجا میری؟
جوابم را نداد.
دیگر داشتم ضعف میکردم.
داشتم به حرفهای قبلی ماهدخت فکر میکردم. به رفتن، به افغانستان، به بابام، خانوادهام، محلّهمان و... که بالاخره صدای زنگ در آمد.
یک دستی به سرم کشیدم، همانطوری که ماهدخت داشت از داخل اتاق حرف میزد و صدای زنگ را نشنیده بود و صدای تلوزیون هم بلند بود، رفتم دم در.
مرد پیتزایی بود.
- سلام خانم! اشتراک...؟
- سلام، بله!
- بفرمایید. ببخشید طول کشید. دو تا رست بیف بود دیگه؟
- آره آقا! بده به من، مردم از گشنگی!
- ببخشید، بفرمایید. فقط لطفاً اینجا رو هم امضا کنین!
- امضا؟ مگه اداره پست هست؟ باشه، کجا؟
- اینجا...
تا گفت اینجا، دفترچه کوچکی را باز کرد و بهطرفم گرفت. تا دفترچه را بهطرفم گرفت، تپش قلب گرفتم. از آن جا خوردنهایی که تا مغز استخوان آدم سست میشود! چون در آن صفحه کوچک دفترچه نوشته بود:
«بکشونش افغانستان!
تا ترکیه هم بکشونیش، کافیه!
فقط یه کاری کن از اسرائیل باهات بیاد بیرون!
بقیّهش با ما!
همهچیز تحت کنترله، فقط بیارش!
یا حسین
ارادتمند: محمّد!»
رمان #نه
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
بسم الله الرحمن الرحیم
🔥 #نه 🔥
✍️نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
💥 «قسمت پنجاه و چهارم»
🔺مخزن الاسباب!
دست همدیگر را گرفته بودیم، امّا حرفی نمیزدیم و به صندلی تکیه داده بودیم. به چیزهایی که در شبها و روزهای قبل اتّفاق افتاده بود فکر میکردم. به مؤسّسه تحقیقات، شیرین و بقیّه دوستانش، اساتیدمان، حرفهای قشنگ و جذّابی که یاد گرفته بودم و فکر کنم بهطور کلّی داشتم عوض میشدم که ناگهان چیزهای تازهتری در زندگیام اتّفاق افتاد، مثلاً داستان کتابخانه، نفوذی، نزدیک شدنش به من، خطّ و ربط به قفسه و شماره سالن، کتاب نه!، افغانستان، ژن و ...
آخ گفتم ژن و یاد زنان و مردان زندانی شده در آن زندان (بخوانید آزمایشگاه جهنّمی) افتادم؛ یاد لیلما و هایده بهخیر! وقتی یادشان میافتم اشکم جاری میشود و متوجّه اطرافم نمیشوم؛ دخترانی که نه اوّلین زنان ربوده شده کشورم هستند و نه آخرینش.
در همین فکرها بودم که ماهدخت سرش را از کنار پنجره هواپیما جدا کرد. من همینطوری که سرم را به صندلی تکیه داده بودم، گفتم: «لیلما! چقدر دستات داغه! آخ ببخشین! میخواستم بگم ماهدخت، امّا گفتم لیلما. ماهدخت! چرا اینقدر داغی؟!»
ماهدخت گفت: «هنوز به اونا فکر میکنی؟!»
گفتم: «الان فقط به تو فکر میکنم. نگفتی، چرا داغه بدنت؟ چرا دستات آتیشه؟»
با صدای ضعیفش گفت: «نمیدونم! دارم خودمم میترسم، یهجوریم!»
گفتم: «فوبیای پرواز داری؟»
گفت: «نه، نداشتم! ندارم. من فوبیای هیچی ندارم! وای سمن! داره سرم گیج میره.»
این را گفت و سرش آرام روی شانه من افتاد.
من که ترسیده بودم چراغ بالای سرم را زدم که مهماندار هواپیما بیاید. بدنش یک تکّه آتش شده بود و داشت میسوخت. خیلی ترسیده بودم، اینقدر که دکمه بالای سرم را چندین مرتبه فشار دادم در حالی که میدانستم چند بار فشار دادنش اثر خاصّی ندارد و فقط باید یک بار فشار بدهم.
مهماندار آمد. ترک بود، امّا انگلیسی حرف می¬زد. گفت: «امرتون؟»
تند و با دلهره گفتم: «دوستم حالش بده، دکتر یا پرستار خبر کنین. لطفاً سریعتر!»
هیچ تغییر خاصّی در قیافه مهماندار رخ نداد. من فکر میکردم الان او هم هول میشود، میدود، همه را بسیج میکند و... امّا نه، خیلی عادّی گفت: «متوجّه شدم. لطفاً منتظر بمونین تا برگردم.»
رفت و چند ثانیه بعد، با یک نفر دیگر برگشت. زنی نسبتاً تو پر و درشت هیکل، تا او را دیدم و لب به سلام گشود، فهمیدم که افغانستانی است.
خوشحال شدم که او را دیدم، گفتم الان به کمکم می¬آید و همهچیز را درست میکند، امّا او هم خیلی طبیعی بود. گفت: «جای نگرانی نیست؛ بذارین تا آنکارا راحت بخوابه.»
با تعجّب و کمی عصبانیّت گفتم: «ینی چی راحت بخوابه؟ انسانیّت هم خوب چیزیه، میگم داره میسوزه! نمیفهمین؟!»
کمی جلوتر آمد و انگشت اشارهاش را بهطرف ماهدخت نزدیک کرد. صورتش را هم جلوتر آورد و با نوک انگشتش و خیلی با احتیاط روی گردن ماهدخت دست کشید.
مـن کـه داشـتم شـاخ درمـیآوردم، گـفـتـم: «خـانم چیکار مـیکنی؟ مثلاً داری کـمـکـش میکنی؟»
به حرفم توجّهی نکرد و دقیقتر نگاه کرد.
من هم که داشتم از کنجکاوی میمردم، به زور سرم را برگرداندم و نگاه کردم ببینم دارد چهکار میکند. دیدم یک خطّ خیلی باریک، کوچک و کم رنگ مثل وقتی جایی را عمل میکنند، روی گردن ماهدخت دیده و دارد روی آن دست میکشد!
من با اینکه بارها ماهدخت را از نزدیک دیده بودم، امّا هنوز آن خط را روی گردنش ندیده بودم. از بس کمرنگ بود و مشخّص نبود. بهخاطر همین داشتم شاخ درمیآوردم که چطوری آن زن، آن خط را...؟
دستش را برداشت، راست ایستاد و لباس ماهدخت را هم مرتّب کرد. نگاهی به من کرد و خیلی معمولی گفت: «روزتون بهخیر!»
گفتم: «ینی چی؟ همین؟ یه دست کشیدی به گردنش و رفتی؟ دوستم داره از تب میسوزه، با اینکه تا دو ساعت پیش اینجوری نبود.»
با زبان افغانستانی خیلی فصیح و خودمانی گفت: «نگران نباش دخترم، خدا بزرگه!» این را گفت و رفت.
اگر خیلی تکان میخوردم، ماهدخت که به من تکیه کرده بود روی زمین میافتاد، بهخاطر همین نمیتوانستم کار خاصّی بکنم. چیزی نگفتم و سر جایم نشستم. تنها کاری که کردم، دستم را به سمت گردن ماهدخت بردم تا من هم ببینم چه بوده است که آن زن به آن دقّت کرد، امّا ترسیدم ناگهان بیدار بشود یا کسـی ما را ببیند و زشت بشود! بهخاطر همین سرجایم نشستم، ماهدخت را نگه داشتم و برای آرامش خودم شروع به قرآن خواندن کردم: ﴿بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ۞ أَللَّهُ الصَّمَدُ ۞ لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ ۞ وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ¬﴾
رمان #نه
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
بسم الله الرحمن الرحیم
🔥 #نه 🔥
✍️نویسنده: محمدرضا حدادپور جهرمی
💥 «قسمت پنجاه و پنجم»
🔺با لحنش آرامم، امّا با کلماتش ترسو!
ماهدخت جوری خوابیده بود که انگار قرار نبود تا قیامت بیدار بشود. دلم برایش میسوخت، بیحس با نفسهای شمرده و عمیق. نمیدانستم باید نگران باشم یا نباشم، امّا وقتی حالات و بیخیالی مهماندارها مخصوصاً همان زن افغانستانی را دیدم، کمی ته دلم قرصتر و استرسم کمتر شد.
من هم آمدم چشمانم را ببندم و در همان فکرها بودم که احساس کردم یک نفر آمد و کنار دستم نشست؛ چون صندلی آن طرفیام خالی بود.
چشمم را باز کردم. دیدم همان زن درشت هیکل، در لباس مهمانداری آمده و کنارم نشسته بود! کمی خودم را جمعوجورتر کردم.
او که تعجّب و جمعوجور کردن مرا دید، گفت: «راحت باش دخترم!»
گفتم: «راحتم! میشه بگین اینجا چه خبره؟»
در حالی که راحت به صندلیاش تکیه داده بود گفت: «خبر خاصّی نیست، غصّه نخور! هر خبری هست، بعداً پیش میاد. تو باید خیلی محکم و استوار باشی!»
با تعجّب پرسیدم: «متوجّه منظورتون نمیشم. از چی صحبت میکنین؟!»
گفت: «تا الان نمیدونم تو چه شرایطی بودین، لزومی هم نداره من بدونم، امّا اون چیزی که مشخّصه اینه که شما اوضاعواحوال پیچیدهای خواهید داشت. لطفاً خودتونو برای شرایط خاص آماده کنین!»
یادم رفته بود که یک آدم 80 – 70 کیلویی سرش را روی شانه¬ام گذاشته و بخشـی از ســــنگینی بـدنـش هـم روی مـن افـتـاده اســـت، بـا وجـد و تعجّب بیشتر گــفتم: «شمـا مهماندار نیستین، شما احتمالاً باید امنیّتی باشین! درسته؟!»
تکیه داده بود و چیزی نمیگفت، کمی هم چشمانش را روی هم گذاشته بود.
دوباره پرسیدم: «درسته؟!»
چشمانش را آرام باز کرد، یک نفس عمیق کشید و به آرامی گفت: «یه استاد داشتیم اهل عراق بود. اوّلین بار لبنان دیدمش. دخترش هم پیش خودمون بود. اونوقت من خیلی جوونتر بودم، یهکم هم خوشکلتر و سرحالتر از الان بودم. اون خانم به من، یا بهتره بگم به همهمون برای بار اوّل معنی محبّت واقعی رو چشوند. یادش بهخیر! مثل مادرمون بود، ولی یه مادر نترس، جسور و بسیار شجاع.
وقتایی که حال داشت و حال داشتیم، میومد تو آسایشگاهمون و دورش جمع میشدیم و برامون حرفای خودمونی و دخترونه و چیزایی که لازم داشتیم میزد. یه بار میگفت: «درست اینه که هرکسـی سر جای خودش باشه! درست اینه که کسـی جای دیگری رو نگیره! درست اینه که وقتی برمیگردی و پشتسر خودت نگاه میکنی، پشیمون نشی و نگی کاش یه جور دیگه بودم!»
مهم نیست امنیّتی هستم یا نه؛ مهم اینه که در کنارم احساس امنیّت کنن! حالا تو در کنارم این احساسو داری یا نه؟!»
من واقعاً گیج شده بودم. گیج که نمیدانم بیشتر مبهوتش بودم. بعداز کلّی آدمها، دخترها، زنان آنطوری و اسرائیلی و نچسب و وطنفروش به همچنین زنی رسیدن، هرکسی را شوکّه میکند! بهخاطر همین فقط نگاهش میکردم. حتّی قادر به اینکه چه کلمهای را انتخاب کنم نبودم و نمیدانستم چه باید بگویم.
فقط میفهمیدم که کنارش آرام هستم و نگاهش مثل نگاه مامانم است، پر از امنیّت و آرامش!
سؤالم یادم رفته بود.
آن خانم گفت: «بگذریم! دخترم! یه نفر یه پیام داده که باید خدمتتون بگم. ببخشید شفاهی هست، امّا با توجّه به شرایطی که شما دارین، چارهای نیست.
به من گفتن که بهتون بگم: نقشه تغییری نکرده، امّا میزان دسترسی ما به شما اندکی محدودتر میشه! لذا جای نگرانی نیست اگه مدّتها پیدامون نشد و با شما ارتباط خاصّی نگرفتیم. چرا که همین هم بسته به شرایط شماست و با توجّه به شرایط وابستگی ماهدخت به شما و اینکه بیشتر توسّط بقیّه زیر ذرّهبین خواهید بود ما نمیتونیم با ارتباط با شما نیروی خودمون رو سوخت کنیم و یا جون شما رو در خطر بندازیم!»
سر تکان میدادم، داشتم کلمات را از توی دهانش میقاپیدم و میگرفتم.
به ساعتش نگاهی انداخت، بعد هم نگاهی به چهره ماهدخت کرد. ادامه داد و گفت: «فقط چشم ازش برندارین! مطمئن باشین که اون هم چشم از شما برنمیداره. شما خیلی طبیعی کارتون رو انجام بدین، دقیقاً طبق آموزههای اسرائیلی و چیزایی که بهتون یاد دادن و برنامههایی که ازتون خواستن و توقّعاتی که ازتون دارن پیش برین و کلّاً راحت باشین!»
یک لحظه میخواستم حرفش را قطع کنم که نگذاشت و گفت: «فرصتمون محدوده. اجازه بدین کلامم تموم بشه. ببین دخترم! لطفاً شما رو به جون بابا جونتون قسم میدم، دختر معمولی باشین! یه دختر تحصیل کرده و امروزی، با احساس و با حال، خیلی طبیعی و حتّی پر از شیطنتهای گذشته و هر چی که قبلاً بودین. حتّی یه لحظه هم حسّ و جوّ امنیّتی و پلیسبازی و چریک مریک بودن سراغتون نیاد! جسارت نباشه، امّا حیفه که مجبور بشیم تصمیم بگیریم که از طرف شما احساس بدی بهمون دست بده و اقدام به حذف شما کنیم!»
در حالی که از این حرفش دلهره گرفته بودم، گفتم: «متوجّهم!»
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
گفت: «جسارت منو ببخشین! بهخاطر خودتونه. بذارین این بازی تموم بشه نه اینکه با حرکت نسنجیده شما خراب بشه! بچّههای ما اشتباه نمیکنن! شما فقط مراقب خودتون باشین نه چیزایی که به شما ارتباطی نداره.»
با اینکه با لحنش آرام میشدم، امّا با کلماتش میترسیدم، فقط توانستم بگویم: «چشم!»
آرام گفت: «چشمتون روشن! موقع خداحافظیست، امری ندارین؟!»
شوکّه شده بودم که باید از پیشم برود. گفتم: «نه؛ ینی نمی¬دونم! حالا چی میشه؟ برم ترکیه چیکار؟ بقیّهش؟»
گفت: «خودتون میدونین، نمیدونم! امّا حدسم اینه که باید به سفرتون ادامه بدین.»
گفتم: «ببخشید! میدونم نباید کنجکاوی کنم، امّا چرا روی گردن ماهدخت رو معاینه کردین؟ اون جای زخم چی بود؟»
گفت: «عزیز مادر! وقتی میدونی که نباید کنجکاوی کنی، پس کنجکاوی نکن! فراموشش کن، مبادا به سرت بزنه و بهش دقّت کنی و باهاش درباره این چیزا حرف بزنی! دقّت کن دخترم.»
گفتم: «چشم!»
گفت: «وقت رفتنه، امیدوارم موفّق باشین.»
خداحافظی کردیم و آن خانم رفت.
او رفت در حالی که من جمع اضداد شده بودم! سؤالهایم زیادتر شده بود، امّا نباید به آن فکر میکردم؛ میترسیدم، امّا نباید میترسیدم؛ حرف داشتم، امّا باید وانمود میکردم که همهچیز اُکی هست.
آدمهای جالبی هستند، امّا...
آرامند، امّا گاها گوشت تلخ!
با لحنشان آرامی و با کلماتشان ترسو!
خدا حفظشان کند!
رمان #نه
ادامه دارد...
@Mohamadrezahadadpour
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
⚠️ تـلنـگـر
📢 نـگـذاریـد در قـیـامت قــــرآن از شـما شـکـایـت کـند...
اگـر شـده روزی یـک آیـه از قـرآن را بـخـوانـیـد ولـی بـی قـرآن روزتـان را سـپـری نـکـنـید
☺️💞بـرنـامـه امـروز آیـه ۱۸۸ سـوره مـبـارکـه آل عمران هـمـراه بـا تـرجـمـه تـصـویـری بـسـیـار زیـبـا🌼🌸
📖لا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ يَفْرَحُونَ بِما أَتَوْا وَ يُحِبُّونَ أَنْ يُحْمَدُوا بِما لَمْ يَفْعَلُوا فَلا تَحْسَبَنَّهُمْ بِمَفازَةٍ مِنَ الْعَذابِ وَ لَهُمْ عَذابٌ أَلِيمٌ «۱۸۸»
گمان مبر كسانى كه به آنچه كردهاند، شادمانى مىكنند و دوست دارند براى آنچه نكردهاند ستايش شوند، مپندار كه آنها از عذاب الهى رستهاند، (زيرا) براى آنها عذابى دردناك است
﷽❣ #سلام_امام_زمانم ❣﷽
سلام مولای ما ، مهدی جان
خدا کند به نبودنتان عادت نکنیم ...
خدا کند ندیدنتان ، همواره بزرگترین اندوهمان باشد...
خدا کند زندگی فریبمان ندهد ...
خدا کند دعا برای ظهورتان از اعماق جانمان باشد ...
خدا کند غیبت و غربتتان، جانمان را آتش بزند ...
خدا کند قلبمان خانه ی مهرتان باشد ...
خدا کند فرزندان خوبی برایتان باشیم ...
#اللﮩـم_عجـل_لولیـڪ_الفـرجــــ
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
در بین تصاویر ، همین اولِ صبح
چشمم به شکوهِ گنبدت روشن شد
#شاه_نجف
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
16.78M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
در محضر ولایت
امیرالمؤمنین حضرت علی علیه السلام فرمود این پنج کلمه را از من فرابگیرید
شرح حدیث حضرت آیتالله خامنهای در ابتدای جلسات درس خارج فقه
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
حرف قشنگ 🌱
🎙حاج حسین یکتا :
شهادت آمدنی نیست، رسیدنی است.
باید آنقدر بدوی تا به آن برسی.
اگر بنشینی تا بیاید،
همه السابقون میشوند،
میروند و تو جا میمانی.
(#تلنگر) اگرشهیدنشیم میمیریم...
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
این دوقلوها قلب مادرشونن، از کدومقسمت قلبش دِل بکنه ...!
اسرائیل کارش زدن قلب زنان فلسطینی است💔
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
رکوردی که آیتالله آلهاشم در انتخابات نصیب خود کرد جای تأمل دارد، در یک استان طوری کار کرده که ملت به روحانیت ارادت ویژه پیدا کردهاند. این ثمرهی زیستِ واقعی با مردم است
سن و سالی نداشتم که وارد ارتش شدم، آقا سید برای هم سن و سالهای من وقت زیادی صرف میکرد، مبارک مردم تبریز.
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
پیام تسلیت رهبر انقلاب در پی درگذشت آیتالله امامی کاشانی
🔹درگذشت عالم بزرگوار مرحوم آیتالله آقای حاج شیخ محمد امامی کاشانی رحمتاللهعلیه را به خاندان محترم و بازماندگان و شاگردان و ارادتمندان ایشان تسلیت عرض میکنم.
🔹این عالم متقی و خدوم در طول سالهای متمادی، چه پیش از پیروزی انقلاب در مجموعۀ روحانیت مبارز و چه پس از آن در جایگاههای حساس مانند شورای نگهبان، مجلس خبرگان، امامت جمعۀ تهران، سازمان تبلیغات اسلامی، مدرسه شهید مطهری منشاء خدمت به کشور و نظام جمهوری اسلامی بودهاند، و امید است این همه در نامۀ حسنات ایشان مقبول درگاه الهی باشد.
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
21.33M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 مدیریت افتضاح صدا و سیما در سلبریتی سازی و مجری بی حیای که با کشف حجاب به ریش همه ما میخندد !
آقای مسئولین برخیز از خواب بلند زمستانی
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
نیروهای اداره برق تو این وضعیت دارن میرن مشکل برق رو تو سیستان و بلوچستان به پایداری برسونن
حالا بعضی سلبریتی ها و رسانه ها نشستن زیر پتو میگن به داد سیستان برسید، شما اگه کمک خاصی از دستت بر میاد پاشو برو چرا نشستی تو خونه؟
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
رهبر انقلاب صبح امروز بر پیکر آیتالله امامی کاشانی نماز اقامه کردند.
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
🌼آیت الله بهجت رحمه الله علیه:
انسانی که نان خشکی او را سیر می کند، و یا با سبزی و ماست و پنیر می تواند زندگی کند، این همه حرص و طمع به دنیا و مال دنیا برای چه؟!
علمای سابق که آن همه در علم و عمل موفق بودند و عمر با برکت داشتند و از انحراف فکری سالم بودند، در اثر خوردن #غذای_حلال و #سالم و #اجتناب_از_غذاهای_شبهه_ناک بوده است.
🌷 قسمتی از اعمال ماه شعبان 🌷
✅ اوّل: هر روز ۷۰ مرتبه بگويد: « اَسْتَغْفِرُاللَّهَ وَ اَسْئَلُهُ التَّوْبَةَ »
✅ دوم: هر روز ۷۰ مرتبه بگويد :
«اَسْتَغْفِرُاللَّهَ الَّذى لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ الْحَىُّ الْقَيّوُمُ وَ اَتُوبُ اِلَيْهِ»
✅ سوم: صدقه بدهد در اين ماه اگرچه به نصف دانه خرمايى باشد تا حق تعالى بدن او را برآتش جهنّم حرام گرداند.
✅ چهارم: روزه در این ماه هر مقدار که در توان شخص بود. در روایت است که پیامبر صلیاللهعلیهوآله [جز رمضان] هیچ ماهی را کامل روزه نمیگرفت، مگر ماه شعبان را. روايت شده كه در هر روز پنجشنبه ماه شعبان زينت مى كنند آسمانها را. پس ملائكه عرض مى كنند خداوندا بيامرز روزه داران اين روز را و دعاى ايشان را مستجاب گردان.
✅ پنجم: در تمام اين ماه هزار بار بگويد: « لا اِلهَ اِلَّا اللَّهُ وَلانَعْبُدُ اِلاَّ اِيَّاهُ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ وَ لَوُ كَرِهَ الْمُشْرِكُونَ»
كه ثواب بسيار دارد از جمله آنكه عبادت هزار ساله در نامه عملش بنويسند.
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
۱۵۰ تیم عملیاتی امدادی تو #سيستان_بلوچستان از همان ساعات اولیه سیل در حال کمک رسانی هستند، بعد سلبریتی ما پای شومینه تو تهران با عکس فیک درحال اظهار نظره، 😏
این همه سیاه نمایی، هنر میخواد که فقط از اینا برمیاد!
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
🔻️از برکات جمهوری اسلامی دست و پا درآوردن جدید
🔹ایشون مگه پارسال دستش قطع نشده بود؟ اهان جای دستش جوونه زد وسبز شد
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
😍😍
روح مرحوم علامه مصباح شاد.
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 بچهها خیال میکنند بستههای غذایی است و برای گرفتنش شنا میکنند، اما بمب است، ابتکاری تازه برای کشتن!😔
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
در مورد درصد مشارکت در انتخابات
یه حرف مهم مونده
که باید یه جای مهم میزدمش
اومدم اینجا و گفتم
منظر کلیپ جدید باشید
تا دقایقی دیگر
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
☑️ ۱۰ دلیل برای اینکه ما را مجاب کند که از کاشت درخت "کاج" به شدت پرهیز کنیم.
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 کلیپ آموزشی کاشت صحیح درخت بر اساس حدیثی از پیامبر اسلام(ص)
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil
سیل میاد؟
پای کارن
انتخابات؟
پای کارن
چه کسایی؟! آفرین همونایی که تو مجازی فحش میخورن و تو حقیقی خاک
جهادی هایِ کفِ صحنه رو میگم :)
࿐჻ᭂ⸙🍃🌸🍃⸙჻ᭂ࿐
به کانال کمیل بپیوندید
@chanel_komeil