عاشق بچه ها بودم امازن اولم بهم نارو زد وهرگز بچه دار نشد،میلی به ازدواج نداشتم اما میخواستم بچه دار بشم،یک روز دختر زیبایی وارد مطبم شد تا در مورد مراحل عمل مادرش باهام صحبت کنه،تو تمام مدت محو چشم های زیبایش بودم،نمیتونست هزینهی عمل قلب مادرش رو جور کنه و میخواست کمکش کنم،با تمام سنگ دلی ازش خواستم مدتی عقد موقتم بشه و برام بچه بیاره منم در عوض مادرش رو رایگان عمل میکنم،چارهای جز قبول کردن نداشت!یک سال از عقد موقتمون گذشته بود،وقتی دیدم باردار نشد بیخبر ترکش کرده و رفتم،هرشب خواب چشم هاشو میدیدم اما غرورم اجازه نمیداد باور کنم عاشقش شدم،مدتی بعد که برگشتم ایران رفتم سراغش،خودش خونه نبود و مادرش با بچه ای تو خونه تنها بود،با خودم گفتم حتماً بچهی یکی از فامیل هاشون هست،بچه ای که خیلی به دلم نشسته بود و نمی خواستم از بغلم بذارمش زمین،مادرش با نگرانی نگاهم میکرد اما نگاهش رو درک نمیکردم.در خونه که زده شدمادرش رفت درو باز کرد، دلم برای دیدن چکاوک پرپر میزد،رفتم پشت ورودی ایستادم تا ببینمش که شنیدم مادرش بهش گفت:-دکتر ستوده اینجاست چکاوک؟
صدای بهت زدهی چکاوک بلند شد:- چی؟ اون اینجا چیکار میکنه؟وای مامان آرتان روکه ندید؟
مادرش صدایش را پایین آورد و گفت:- چرا،الانم تو بغلشه!
صدای نالان چکاوک به گوشم رسید که گفت:-یا خدا،اگر بفهمه پسر خودشه حتماً ازم میگیرتش،بدبخت شدم مامان!
گوشام سوت کشیدند،اینا چی میگفتن، یعنی این بچهای که تو بغلمه،بچهی خودمه!؟
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
❤️🔥#تو_از_کدوم_قصهای⁉️
IR 10
فاطمه هستم 18 سالمه .....
16سالگی مادرم بزور کتک و تهدید منو داد به پسر همسایه، بعد از شش ماه دعوا و کتک کاری شکستن دستم مجبور شدم به حرف مادرم گوش کنم !
با خانواده همسرم رفتیم حرم امام رضا عقد کنیم ولی من از ته دلم راضی نبودم و میخاستم قبل عقد فرار کنم اما وقتی مادرشوهرم فهمید منو کتک زده😭
وقتی مادر شوهرم به مادر پدرم گفت اون ها هم همراهیش کردن و منو تا پای مرگ کتک زدن 😭😢
وقتی به همسرم گفت اون منو وادار به کاری کردو.....😱😶🌫❤️🔥👇👇
https://eitaa.com/joinchat/4256695474C19a2829a6e
همراهم باش تا اتفاق زندگیم برات تعریف کنم❗️
🌱🌱
بجای تماشای پنجره زندگی دیـگران
از کتاب عمرت لذت ببر. داشتههایت
را جلوی چشمانت قاب بگیر و برای
نداشتههایت تلاش کن.
حسرت باغچه دیگران را نخور. در
عوض باغبان دنیای خودت باش.
✍زهراسادات عسگری / روانشناس و درمانگر
❣➕@positivepsychology
.
من گل پری دختر حاج رحیم مزرعه دارم که این روزها تو رویاهام به فکر جشن عروسی با پسرخاله هستم...فقط یه ماه مونده به پایان سربازی احمد و عروس شدن من...
روزگار بر وفق مرادم بود ، تا اینکه از بخت بدم برادرم پسر حاج غفارخان روستای زرآباد رو کشت و فرار کرد...😔
آدمهای خان با قشون به خانه ما حمله کردن و برادرم رو بردن و اینجا بود که پدرم تصمیم گرفت برای نجات جان پسرش و باز شدن طناب دار از گردن برادرم ، من عروس خونبس شوم😱
ولی بد ماجرا اینجا بود که اصلا نمیدونستم چی در انتظارمه و قراره چه بلایی سرم بیاد تا به خودم اومدم جلو در عمارت حاج غفار سالاری بودم ... وقتی وارد خونه ی پسرخان شدم ، خانزاده تصمیمی گرفت که از شنیدنش قالب تهی کردم او قصد داشت ...😭😭
برای خوندن ادامهی داستان روی لینک زیر بزنید👇
https://eitaa.com/joinchat/508036779C51454204a2
هدایت شده از آژانس تبلیغاتی فراتبلیغ
خودکار بیک؛ حامی آموزش و یادگیری دانشآموزان ایران
🔹 آموزش تخصصی و رایگان پایه اول تا نهم
لینک کانال های درسونه👇🏽
اول دبستان 👈🏼 @darsoone1
دوم دبستان 👈🏼 @darsoone2
سوم دبستان 👈🏼 @darsoone3
چهارم دبستان 👈🏼 @darsoone4
پنجم دبستان 👈🏼 @darsoone5
ششم دبستان 👈🏼 @darsoone6
پایه هفتم 👈🏼 @darsoone7
پایه هشتم 👈🏼 @darsoone8
پایه نهم 👈🏼 @darsoone9
آموزش زبان 👈🏼 @en_darsoone
466.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آرزو میکنم:
خــــدا یه جــوری بــــــــرات درستش کنــــه....
که ازخوشحالــــــــی ندونی بخنــــــــدی
یا گریــــه کنی☘✨
●☆༊࿐𖡹💞𖡹࿐༊☆●
🚩 زیرچتر شهدا 🚩
\╭┓ ╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃 ┗╯\ #قسمت_۷۰۴ #رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم) به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی) عمه دستش رو گ
\╭┓
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\
#قسمت_۷۰۵
#رمان_آنلاین_نرگس(فصل دوم)
به قلم #زهرا_حبیباله(لواسانی)
درست میگفت هر وقت این دوتا نباشن ما جمع گرم و صمیمی داریم ولی وقتی باشن همه میافتن به جون همدیگه ولی از طرفی من نمیتونم ببینم بزرگ یه خونواده از نبود اینها ناراحته و چشم به راهشونه گوشیمو برداشتم اومدم توی اتاق در،رو بستم شماره ناهیدو گرفتم هرچی زنگ خورد برنداشت دوباره گرفتم تو دلم گفتم به نیت پنج تن پنج بار بهش زنگ میزنم اگه جواب نده دیگه بیخیال میشم... دفعه پنجم آخرای زنگ بود با صدای سردی گفت
_ سلام
_ سلام حالت خوبه
آهی کشید
_ چیکار به حال من داری
_ ببین ناهید خانم من نمیخوام از گذشته حرف بزنم که چی شده و حق با کی بوده. از الان میخوام بهت بگم که خدا پدرتو از اون دنیا برگردونده که بیاد اینجا و حلالیت بگیره الان وقت قهر کردن نیست پاشو بیا اینجا
چند لحظه گذشت و صدایی ازش نشنیدم
_ ناهید خانم صدامو داری
_ آره شنیدم
_ میخوای بیام دنبالت
_ نه
_ به خاطر مامانت بیا، اونو که دوست داری مادرت که برات همه چی تموم بوده الان جای تو براش خالیه، پاشو بیا
با صدای ضعیف و لرزون جواب داد
_ مگه نمیگی بابای من برگشته به دنیا که رضایت اونهایی رو که بهشون ظلم کرده بگیره
_ بله گفتم
_ خب رضایت بگیره
_ منظورت چیه ناهید جان، یعنی میگی پدرت بیاد خونتون اونجا ازت رضایت بگیره؟
با لحن دلخوری جواب داد
_ چی داری میگی برای خودت نرگس، من از وقتی که فهمیدم یه موجودی به نام بابا دارم دست محبت ازش ندیدم، بابای من چطور میخواد ظلمی رو که سالها در حق من کرده با یه ببخشید حلش کنه
یه لحظه دلم براش سوخت
_ حق با توئه تو میتونی ببخشی یا نبخشی خدا این حقو بهت داده ولی اینم در نظر بگیر که الان خیلیها از این رفتار تو ناراحت میشن از جمله مادرت و ناصر که میدونی دوستت داره و حتماً پسر خودت سید عباس، اون الان دلش میخواد تو این جمع باشه امروز اینجا همه جمعن، گوسفند کشتیم جای تو خیلی خالی بود
_ نرگس تو دختر راستگویی هستی دروغ نگو من مطمئنم که امروز خیلیا از نبودن من خوشحال شدن، حتی خودت
_ نه همه خوشحال نشدن در مورد منم داری اشتباه میکنی من دوست داشتم تو اینجا باشی اگر نمیخواستم برای چی بهت زنگ زدم و دارم التماس میکنم که بیای خونه بابات
_ این زنگ زدن تو هر دلیلی داشته باشه دلیلش برای خودم نیست، به خاطر یه سری از ملاحظاته که میگی بیام اونجا...
جمعه ها و روزهای تعطیل پارت نداریم🙏
⛔️کُپی حَرام اَست⛔️ و پیگرد الهی و قانوی دارد❌
پارت اول👇👇
https://eitaa.com/chatreshohada/78183
╭🌺🍂🍃🌺🍂🍃
┗╯\