.
میخوای #فیزیک و #ریاضی رو از یه
#دکترای_مهندسی_مکانیک یاد بگیری!
تابستون بهترین فرصت برای مرور و
پیشخوانی #فیزیک و #ریاضیه 💥
بزن روی پیوستن تا کانال رو گم نکنی!❌
سلام 👋🏻🌱
من هوشنگ صباحی هستم،
اینجام تا بهت کمک کنم فیزیک
و ریاضی رو یاد بگیری.
💥 برا رشته #تجربی و #ریاضی
💥 #دهم، #یازدهم و #دوازدهم
🔥 امتحان نهایی و کنکور
💥 آموزش رایگان و دوره مفهومی
✅ عضو کانال بشید👇👇
https://eitaa.com/joinchat/2023490636Ce3b43be5f7
.
👨علیک سلام تنبل خانم کی میخوای بیدار بشی ساعت ده دیگه پاشو😒
🧕سلام تا میرسی می خوام یه کم دیگه بخوابم، نزدیک شدید زنگ بزن🚶♀
👨خوابالو سه ساعته رسیدیم، گفتم خاله بیدارت نکنه بد خواب نشی
پس ساعت هشت و نیم از داخل سالن صدات رو شنیدم توهم نزده بودم، فکر کردم انقدر که به یادتم صدات رو شنیدم
با صدای بلند خندید☺️💍
_نه توهم نزدی از اون اتاق دل بکن بیا بیرون دیگه دلم پوسید برای دیدنت❤️🌱
برای خوندن این رمان عاشقانه و البته واقعی وارد لینک زیر بشید💍✨👇
رمان رایگان😍
http://ble.ir/join/NTI4Yjg0Yj
http://ble.ir/join/NTI4Yjg0Yj
گاندی می گوید:
اكثر انسانها حتی جسارت دور ريختن لباسهايی كه مدتهاست بدون استفاده در كمدهايشان آويخته شده را ندارند
بعد از آنها توقع داريم كه باورهای غلطی را كه قرن هاست در ذهنشان زنجير شده است به راحتي كنار بگذارند و دور بريزند ...!!!
✨ جهل نرمترين بالشی است كه بشر ميتواند سر خود را بگذارد و آرام بخوابد ...
🔥🎁کرم بیومیمتیک اصل؛ فقط برای ۲۰ نفر اول كاملاً رایگان🎁🔥
بزرگ ترین جشنواره پوستی سال توسط استاد خسرو زارعی آغاز شد😍 کرمی با چند ویژگی معجزه آسا :آبرسانی فوق العاده رفع چین و چروک و روشن کنندگی پوست
🎉ظرفیت و هدایای محدود امشب:
🎁۲۰ نفر کرم بیومیمتیک کاملا رایگان
🎖️۳۵ نفر سهمیه طلایی تخفیف ۳۰ درصدی
👇🏻همین حالا روی لینک زیر بزن و رزرو خودت رو قطعی کن
https://digiform.ir/wdd504615a
09223364608
لیست برندگان نهایی فقط در کانال زیر منتشر می شود
https://eitaa.com/joinchat/4156229120C755f1f85b1
فرصت کاملاً محدود است؛ شاید این بار قرعه به نام پوست شما بیفتد
#عکس_نوشته
🔷 عروسی هایی که توسط آمریکا به عزا تبدیل شد...
🍃🌹🇮🇷 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
استادم بد اخلاقم پسردایی ام بود اما گفته بود که نباید کسی بفهمه ما باهم فامیلیم...می دیدم خیلی از دانشجوها به دنبالشن اما او همیشه اخم داشت و بداخلاقی می کرد. تا اون روز که توی کلاسش به خاطر موضوعی ناراحت بودم که متوجه شد و بعد کلاس گفت : بریم کافه که حرف بزنیم. نمی دونستم چرا ناراحتی من اینقدر براش مهمه !!!! البته مدتی حس کرده بودم که عجیب و غریب نگاهم می کنه . بعضی وقتها هم نگاهش روم طولانی میشد.!!! وقتی رسیدم کافه که عجیب خلوتم بود!! بی حرف از کنار در ورودی که چند نوع گل بود ، یک گل صورتی رنگی رو چید و برگشت سمتم.!!! باز عجیب نگاهم کرد، و گل رو گذاشت کنار مقنعه ام...نفسم بند اومد که اومد جلوتر و ....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
_وصله ی جان...
پسره که خودش متخصص قلبه عاشقِ دخترعمه اش که شاگردش هم هست شده ولی بهش نمیگه تا اینکه یه پزشک همه چیز تمومی میاد دانشگاه و میشه استادِ دختره ....
اون موقع هست که احساس ترس می کنه ولی....
https://eitaa.com/joinchat/894173865C113f3ab15b
_ رفته عقدِ شوهرش تا به هووش تبریک بگه 😢
انگار دیر رسیده بودم که بهار حجابش را برداشته بود ومحمد صدرا داشت نگاهش می کردم.ناباور صدایش می کنم. همین چنددساعت قبل زیر گوشم می گفت دوستم داره!!
_ محمد صدرا!!
یکه خورده به سمتم برمی گردد و فورا بلند می شود.لرزان می گویم .
_ اینجا چه خبررره صدرا؟؟
بلند می شود و مچدستم را می گیرد و زیر گوشم می غُرد.
_ کی بهت گفت بیایی اینجا.؟؟
_ چرا نباید می اومدم..اومدم به عروست تبریک بگم.
_ لازم نکرده ...برو زودتر از اینجا .
_چرا ...اتفاقا یک کادو هم براش گرفتم ...
و در برابر نگاه متعجب همه دست می برد و زنجیرش که هدیه محمد صدرا بود را باز می کند و در کف دست شوهرش می گذارد.
_ بده به تازه عروست...💔
و به جمعیت ساکت نگاه می کند و فریاد می زند.
_ چرا ساکتید...شوهرم عروس آورده ( و با این حرف کل می کشد) شادی کنید.
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
من ماسوم ....دختری از دیار شمال.. با پسر عموم محمد صدرا نامزد بودم. عقد موقتش بودم .قرار بود آن شب عقد دایم ما رو بخواند که خبر رسید که محمد صدرا بهار دختر عمه ام را عقد کرده ....😔
رمان _ آتش دل ...
https://eitaa.com/joinchat/3322741774C8b0719bedb
هدایت شده از گسترده لومیو
وارد خونم شد و قرار شد خدمتکار شخصی همسرم باشه تا بدهی پدرش رو صاف کنه. ریزه میزه بود و خیلی وقتا بابت اینکه مجبور شده توی این سن کم تقاص بیعرضگی پدرش رو پس بده دلم به حالش میسوخت و هواش رو داشتم تا اینکه متوجه شدم بیست و سه سالشه و از اون روز نگاهم بهش تغییر کرد. علاقهای به همسرم نداشتم و همیشه ازش گريزان بودم و همین بهانه هم برام کافی بود که روز تولد همسرم وقتی همه سرگرم جشن بودن وارد آشپزخونه شدم. با دیدنش احساس کردم جنونزده شدم؛ در عین سادگی با زیباییهاش روح و روان منو به بازی میگرفت... متعجب و منتظر به من نگاه میکرد که نزدیک رفتم و با گرفتن دستش حلقهای که توی دستم بود رو وارد انگشتش کردم و بیتوجه به جمعی که درحال دیدن ما بودن گفتم:
- تمام بدهی رو میبخشم ولی به شرطی که به پیشنهادم جواب مثبت بدی... با من ازدواج میکنی نیلماه؟
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
هدایت شده از 🚩 زیرچتر شهدا 🚩
😍رمانی با 1500 پارت کامل و رایگان😍♨️
رمان این کانال از شدت هیجانی بودن و دلبر بودنش توی مدت زمان خیلی کم بالای صد هزار عضو گرفته و امروز هم به درخواست خود شما لینکش رو گذاشتم تا همگی استارت بزنید و شروع کنید به خوندن😌😉
https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44
من خودم این رمان رو توی دو ساعت تموم کردم اونقدر که پر ماجرا بود😜🙈❌