زیر چتر شهدا 🌹 🌱
عزیزان ما در نظر داریم شبهای جمعه خیرات #شهدا و #اموات و #پدرانومادارندرگذشته #بدوارثینوبیو
شب جمعهست خیرات شهدا و امواتتون کمک کنید و روح اموات رو شاد کنید🙏
هدایت شده از مسجد حضرت قائم(عج)
آزادی ۱۶ زندانی غیرعمد؛ به نیت امام زمان(عج)
🌱 نه سابقه دارند، نه جرم خطرناک. فقط یک چک، یک ضمانت، یک اتفاق ناخواسته؛ و حالا ۱۶ مردِ خانواده از سفرههایشان جدا شدهاند. کودکانی که چشمبهراهاند و همسرانی که بار زندگی را تنها به دوش میکشند.
🎴هزینه آزادی این عزیزان با احتساب هزینههای جانبی حدود ۲ میلیارد تومان برآورد شده؛ تصمیم داریم با #کمک_شما زمینه آزادیشون فراهم کنیم تا پیش از آنکه آسیبهای زندان، زندگیشان را متلاشی کند، به آغوش #خانواده بازگردن. هر مبلغی میتونه کمک کنه تا عید امسال به دامن خانواده برگردن ...
حساب #رسمی مسجد حضرت قائم(عج)👇
●
5041721113821434●
380700010002212351634001🏮اطلاعات بیشتر: @mehr_baraan
اگه هرکدوممون سهم کوچیکی برداریم، شاید امسال ۱۶ تا سفره دوباره با حضور پدر پهن بشه🌱
شب جمعه است به نیت اموات و سلامتی خودتون میتونید کمک کنید.
یکی از معتبرترین خیریههای مناطق محروم کشور؛ مجموعه و مسجد حضرت قائم(عج) هست؛ حتما فعالیتهاشون رو دنبال کنید.
اطلاعات بیشتر و ارتباط با خیریه👇
https://eitaa.com/joinchat/2846883849Cbf3af7a7e9
2.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این شعر ابتهاج در باب نرسیدن نیست، بلکه دربارهی زمان است.
ما معمولاً اینطور فکر میکنیم که اگر به آرزوهایمان نرسیدهایم،
حتماً کم گذاشتهایم یا ناتوان بودهایم.
#ابتهاج
- من چاق نیستم، فقط هفتاد و سه کیلوئم...
پوزخند زد و آرمیتا خجل سر پایین انداخت.
- من و تو اصلا به هم نمیخوریم! بر فرض محالم بخوای زن من شی! از در ماشینم رد میشی؟
از این تحقیر ناراحت بود ولی دلخوشی مادرش چه؟
- من اصلا دلم نمیخواد با حرف بزرگترا بیفتم توی چاه...
از خودش متنفر بود که اینقدر به او اصرار میکرد. آرزوی مادرش دیدن عروسی اش بود. ساعت گرانقیمتش را نگاه کرد و گفت: حرف آخرمو زدم آرمیتا، دیرم شده ساعت چهار جلسه دارم امیدوارم تواَم با یکی دیگه خوشبخت بشی...
رفتنِ او بغضش را شکاند، سر گذاشت روی میز کافهی خلوت و گریه زد.
- خانم؟
- ببخشید من... نتونستم خودمو کنترل کنم الان بلند میشم!
مردی قدبلند بود با یک سیگار میان دو انگشت.
_ به نظرم اونقدر چاق نیستی که نامزدیت بهم بخوره! حرفاتونو شنیدم، نباید بهش التماس میکردی!
یک مرد عجیب و غریب، خوشتیپ و جنتلمن، با همان ژست نشست روبهرویش.
- آرزوی مادرم عروسی منه، روزای آخر زندگیشه به خاطر مادرم التماس کردم.
- بیماری قلبی داره.
- شما از کجا میدونین؟
واقعا تعجب کرده بود هم از حرفهای آن مرد هم از حضورش و این خلوتی کافه.
- حدس زدم و حاضرم برات فداکاری کنم!
سیگارش خاموش شد توی فنجان قهوهی رهام.
- برای من؟ چه فداکاری آقا؟
- این کارت منه، اسمم پولادخسروشاهی، فردا بیا مطب حرف بزنیم ساعت هفت!
متعجب گفت: پولادخسروشاهی پزشک مادرم!
- فکر کنم شانس توه همین امروز زنم طلاق بگیره و با این پسره بریزه رو هم، باید حسرتتو بخوره، حسرتمو بخوره میفهمی؟
هاج و واج مانده بود که پولاد لپش را کشید.
_مطب ساعت هفت! 👇👇
https://eitaa.com/joinchat/3375759688Cddb5e445af
رمان براساس واقعیت #برآمِهوِمین_برایمبمان
فصل سوم رمان 👌
25.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♨️ اگر رعایت کنید اینطوری میشوید ...
🍃🌹🔹 ـــــــــــــــــــــــــ
صـــراط
@roshangari_samen
دو روز بعد از عقدم، برادرم نامزدم رو به قتل رسوند و من شدم خونبس.. گفتند باید زن برادر شوهرم بشم، مردی که پانزده سال ازم بزرگتره و دوسال قبل در خفا ازم خواستگاری کرده و جواب رد شنیده بود!
روبروم ایستاد، زل زد تو چشم هام اما برخلاف چند سال پیش که نگاهش پر بود از عشق، حالا با نفرت نگاهم میکرد با یه انتقام غلیظ که تمام تنم رو میلرزوند..
لب باز کرد و گفت:- به زندگیم خوش اومدی عروس خون بس، میریم خونهی من اما، به جای زندگی برات جهنم میسازم!
قطره اشکی که از گوشه چشمم چکید روی گونهم دستشو جلو آورد و در حالی که اشکم را پاک میکرد با یه پوزخند گفت:- وقت برای گریه کردن زیاده هنوز کاری نکردم که اینجوری داری اشک میریزی..
دستمو گرفت و پشت سر خودش کشید وارد خونش که شدیم، منو سمت اتاقش کشید و گفت:- یه امشبو چشم روی همه چی میبندم و فکر میکنم با عشق و رضایت خودت زنم شدی ولی از فردا قضیه فرق میکنه..
منو به دیوار کوبید و سرشو جلو آورد، درحالی که خیرهی اشک های روی گونهم بود آروم زمزمه کرد:
- امشب، شبه منه عشقِ قدیمی!💔
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3
دو سال پیش دختری که عاشقش بودم به خواستگاریم جواب منفی داد و از سر لجبازی با من، با برادر کوچکم نامزد کرد، دو روز بعد عقدشون برادرش، برادرمو به قتل رسوند و حالا من موندم و دختری که ازم رضایت میخواد تا برادرش اعدام نشه!گفتم باید بشه عروس خونبس،گفتم براش بجای زندگی جهنم میسازم و تمام عشق قدیمم رو توی همین جهنم آتش میزنم اما.. تا شبا بغلش نمی کردم، موهاشو نمیبافتم و عطرشون ریههامو پر نمیکردند خوابم نمیبرد!#سرگذشتیاقــــوتوداریوش نوشته شده بر اساس واقعیت سال ۷۰ «عاشقانه.ازدواجاجباری»
https://eitaa.com/joinchat/2260206749Ca1c2795cf3