هدایت شده از اینجانب
وای بر این انتخاب
وای بر این اشتباه
وای از شورِ دلم
وای بر این اشتیاق
هیچ نفهمید دلِ من
قصد تو از سرِ من
جان میخواهی؟ بگو.
هیچ ندارم گله من
از عمق این دلم
آمد به استقبال من
با سرخی لبش
بیچاره استقلال من...
گفت: میبینم در شعر استادی شما
این را گفت و دگر سوخت استعداد من.
+ شعر از خودم امیدوارم خوشتون بیاد💙🌱
『@badtweeti 』
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت بیستونهم: هفتخان رستم؛ خان هفتم، نبرد رستم و دیو سپید
⏺1⃣بخش اول
رستم پس از کشتن ارژنگ دیو، دیگر میدانست که پایان راه نزدیک است. اولاد را همراه خود برداشت و سوار بر رخش، به سمت هفت کوه حرکت کرد؛ همان جایی که دیو سپید در غاری هولناک زندگی میکرد. وقتی رخش از میان کوهها گذشت، رستم از دور تودهای از دیوان را دید که اطراف غار جمع شده بودند. غار آنقدر عظیم و تاریک بود که انگار انتهایی نداشت.
«چو رخش اندر آمد بدان هفت کوه
بدان نرّه دیوان گروها گروه
بنزدیک آن غار بیبن رسید
بگرد اندرش لشکر دیو دید»
رستم از اولاد پرسید: «حالا وقت آن رسیده که راه را نشانم بدهی؛ دیو سپید کجاست؟» اولاد پاسخ داد که دیوان در روز کمتر بیدارند و وقتی آفتاب بالا بیاید، دیو سپید نیز به خواب میرود. بنابراین بهتر است رستم کمی صبر کند تا روز فرا برسد و دشمن در خواب باشد. رستم هم عجله نکرد. اولاد را بست تا در این میان نتواند فرار کند و خودش منتظر طلوع آفتاب ماند.
«بدو گفت اولاد چون آفتاب
شوم گرم دیو اندر آید بخواب
بر ایشان تو پیروز باشی بجنگ
کنون یک زمان کرد باید درنگ»
وقتی خورشید بالا آمد، رستم دیگر منتظر نماند. کمان و شمشیر و گرز خود را برداشت و وارد میان سپاه دیوان شد. این بار دیگر خبری از مخفیکاری نبود. رستم درست به قلب سپاه زد و هر دیوی که جلو میآمد، با ضربههای سهمگین خود کنار میزد. دیوان با دیدن آن پهلوان، جرئت نکردند نزدیک شوند و رستم راهش را به سوی غار باز کرد.
«برآمیخت جنگی نهنگ از نیام
بغرّید چون رعد و بر گشت نام
میان سپاه اندر آمد چو گرد
سران را به خنجر همی دور کرد»
اما وقتی به غار رسید، مسئله کاملاً متفاوت شد. جلوی رستم گودالی تاریک و عمیق قرار داشت؛ جایی که حتی ته آن دیده نمیشد. رستم وارد تاریکی شد و مدتی در آن پیش رفت. آنقدر تاریک بود که حتی خودش هم نمیتوانست درست اطرافش را ببیند. دست روی چشم کشید و با دقت بیشتری نگاه کرد تا بالاخره چیزی در دل تاریکی دید.
«بمانند دوزخ یکی چاه دید
بن چاه از تیرگی ناپدید
چو مژگان بمالید و دیده بشست
در آن غار تاریک چندی بجست»
در دل آن تاریکی، چیزی شبیه کوهی عظیم مقابلش بود. رستم ابتدا نمیتوانست بفهمد با چه چیزی روبهرو شده، اما کمی که چشمش به تاریکی عادت کرد، حقیقت آشکار شد: دیو سپید در غار خوابیده بود.
دیو سپید را موجودی با پیکری بسیار بزرگ توصیف میکنند؛ چهرهای تیره مانند شب و موهایی همچون شیر. که بزرگی بدنش تقریباً تمام فضای غار را گرفته بود.
«بتاریکی اندر یکی کوه دید
سراسر غار ازو ناپدید
برنگ شبه روی و چون شیر موی
جهان پر ز بالا و پهنای اوی»
دیو سپید خواب بود. رستم میتوانست همان لحظه به او حمله کند، اما هنوز نمیخواست بیگدار وارد نبرد شود. او میدانست دشمنی که روبهرویش قرار دارد، با هیچکدام از دیوان قبلی قابل مقایسه نیست. بنابراین نزدیکتر رفت و با صدای بلند غرید؛ صدایی که سکوت غار را شکست و دیو سپید را از خواب پراند.
دیو ناگهان چشم باز کرد و رستم را دید.
نبرد شروع شد.
«شغار اندرون دید رفته بخواب
بکشتن نکرد ایچ رستم شتاب
بغرّید غرّیدنی چون پلنگ
چو بیدار شد اندر آمد بجنگ»
دیو سپید به سمت رستم هجوم آورد. عظمت بدنش به اندازهای بود که حرکتش در فضای غار مثل حرکت یک کوه به نظر میرسید. او سنگ بزرگی را از زمین برداشت و به سوی رستم حمله کرد. رستم لحظهای احساس کرد در تنگنای خطرناکی قرار گرفته؛ اما خیلی زود خودش را جمع کرد و مانند شیری خشمگین به مقابله پرداخت.
«یکی آسیا سنگ را در ربود
بنزدیک رستم درآمد چو دود
ازو شد دل پیلتن پر نهیب
بترسید کآمد به تنگی نشیب»
رستم شمشیرش را کشید و ضربهای سهمگین بر میان دیو فرود آورد. ضربه آنقدر سنگین بود که بخشی از پای دیو قطع شد و او تعادلش را از دست داد. اما دیو سپید هنوز تمام نشده بود. با یک پا خودش را نگه داشت و با تمام قدرت به رستم حمله کرد.
حالا دیگر نبرد از جنس شمشیر و سلاح نبود؛ دو موجود نیرومند در فاصله نزدیک به جان هم افتاده بودند.
«برآشفت برسان شیر ژیان
یکی تیغ تیزش بزد بر میان
بنیروی رستم ز بالای اوی
بیفتاد یک زان و یک پای اوی
بریده برآویخت با او به هم
چو پیل سرافراز و شیر دژم»
ادامه دارد..
『@badtweeti 』
هدایت شده از اینجانب
هدایت شده از اینجانب
📜 #شاهنامه
قسمت بیستونهم: هفتخان رستم؛ خان هفتم، نبرد رستم و دیو سپید
⏺1⃣بخش اول
رستم پس از کشتن ارژنگ دیو، دیگر میدانست که پایان راه نزدیک است. اولاد را همراه خود برداشت و سوار بر رخش، به سمت هفت کوه حرکت کرد؛ همان جایی که دیو سپید در غاری هولناک زندگی میکرد. وقتی رخش از میان کوهها گذشت، رستم از دور تودهای از دیوان را دید که اطراف غار جمع شده بودند. غار آنقدر عظیم و تاریک بود که انگار انتهایی نداشت.
«چو رخش اندر آمد بدان هفت کوه
بدان نرّه دیوان گروها گروه
بنزدیک آن غار بیبن رسید
بگرد اندرش لشکر دیو دید»
رستم از اولاد پرسید: «حالا وقت آن رسیده که راه را نشانم بدهی؛ دیو سپید کجاست؟» اولاد پاسخ داد که دیوان در روز کمتر بیدارند و وقتی آفتاب بالا بیاید، دیو سپید نیز به خواب میرود. بنابراین بهتر است رستم کمی صبر کند تا روز فرا برسد و دشمن در خواب باشد. رستم هم عجله نکرد. اولاد را بست تا در این میان نتواند فرار کند و خودش منتظر طلوع آفتاب ماند.
«بدو گفت اولاد چون آفتاب
شوم گرم دیو اندر آید بخواب
بر ایشان تو پیروز باشی بجنگ
کنون یک زمان کرد باید درنگ»
وقتی خورشید بالا آمد، رستم دیگر منتظر نماند. کمان و شمشیر و گرز خود را برداشت و وارد میان سپاه دیوان شد. این بار دیگر خبری از مخفیکاری نبود. رستم درست به قلب سپاه زد و هر دیوی که جلو میآمد، با ضربههای سهمگین خود کنار میزد. دیوان با دیدن آن پهلوان، جرئت نکردند نزدیک شوند و رستم راهش را به سوی غار باز کرد.
«برآمیخت جنگی نهنگ از نیام
بغرّید چون رعد و بر گشت نام
میان سپاه اندر آمد چو گرد
سران را به خنجر همی دور کرد»
اما وقتی به غار رسید، مسئله کاملاً متفاوت شد. جلوی رستم گودالی تاریک و عمیق قرار داشت؛ جایی که حتی ته آن دیده نمیشد. رستم وارد تاریکی شد و مدتی در آن پیش رفت. آنقدر تاریک بود که حتی خودش هم نمیتوانست درست اطرافش را ببیند. دست روی چشم کشید و با دقت بیشتری نگاه کرد تا بالاخره چیزی در دل تاریکی دید.
«بمانند دوزخ یکی چاه دید
بن چاه از تیرگی ناپدید
چو مژگان بمالید و دیده بشست
در آن غار تاریک چندی بجست»
در دل آن تاریکی، چیزی شبیه کوهی عظیم مقابلش بود. رستم ابتدا نمیتوانست بفهمد با چه چیزی روبهرو شده، اما کمی که چشمش به تاریکی عادت کرد، حقیقت آشکار شد: دیو سپید در غار خوابیده بود.
دیو سپید را موجودی با پیکری بسیار بزرگ توصیف میکنند؛ چهرهای تیره مانند شب و موهایی همچون شیر. که بزرگی بدنش تقریباً تمام فضای غار را گرفته بود.
«بتاریکی اندر یکی کوه دید
سراسر غار ازو ناپدید
برنگ شبه روی و چون شیر موی
جهان پر ز بالا و پهنای اوی»
دیو سپید خواب بود. رستم میتوانست همان لحظه به او حمله کند، اما هنوز نمیخواست بیگدار وارد نبرد شود. او میدانست دشمنی که روبهرویش قرار دارد، با هیچکدام از دیوان قبلی قابل مقایسه نیست. بنابراین نزدیکتر رفت و با صدای بلند غرید؛ صدایی که سکوت غار را شکست و دیو سپید را از خواب پراند.
دیو ناگهان چشم باز کرد و رستم را دید.
نبرد شروع شد.
«شغار اندرون دید رفته بخواب
بکشتن نکرد ایچ رستم شتاب
بغرّید غرّیدنی چون پلنگ
چو بیدار شد اندر آمد بجنگ»
دیو سپید به سمت رستم هجوم آورد. عظمت بدنش به اندازهای بود که حرکتش در فضای غار مثل حرکت یک کوه به نظر میرسید. او سنگ بزرگی را از زمین برداشت و به سوی رستم حمله کرد. رستم لحظهای احساس کرد در تنگنای خطرناکی قرار گرفته؛ اما خیلی زود خودش را جمع کرد و مانند شیری خشمگین به مقابله پرداخت.
«یکی آسیا سنگ را در ربود
بنزدیک رستم درآمد چو دود
ازو شد دل پیلتن پر نهیب
بترسید کآمد به تنگی نشیب»
رستم شمشیرش را کشید و ضربهای سهمگین بر میان دیو فرود آورد. ضربه آنقدر سنگین بود که بخشی از پای دیو قطع شد و او تعادلش را از دست داد. اما دیو سپید هنوز تمام نشده بود. با یک پا خودش را نگه داشت و با تمام قدرت به رستم حمله کرد.
حالا دیگر نبرد از جنس شمشیر و سلاح نبود؛ دو موجود نیرومند در فاصله نزدیک به جان هم افتاده بودند.
«برآشفت برسان شیر ژیان
یکی تیغ تیزش بزد بر میان
بنیروی رستم ز بالای اوی
بیفتاد یک زان و یک پای اوی
بریده برآویخت با او به هم
چو پیل سرافراز و شیر دژم»
ادامه دارد..
『@badtweeti 』