𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟕𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
راهرو تقریباً خلوت بود.
صدای قدمهایشان روی کفپوش براق ساختمان میپیچید و در سکوت فضا انعکاس پیدا میکرد.
تهیونگ کمی جلوتر از ا/ت راه میرفت.
دستهایش را داخل جیبهایش گذاشته بود و شانههایش صاف و محکم بود.
هیچ حرفی نمیزد، اما عجلهای هم نداشت.
با قدمهایی آرام و حسابشده راه میرفت؛ طوری که ا/ت بدون هیچ زحمتی بتواند همراهش حرکت کند.
چند دقیقه بعد، ورودی بزرگ دانشگاه روبهرویشان نمایان شد.
همان لحظه، تهیونگ متوجه یک سدان مشکی شیک شد که کنار جدول خیابان توقف کرده بود.
راننده کنار خودرو ایستاده بود و با دقت ورودی دانشگاه را زیر نظر داشت.
تهیونگ بدون اینکه قدمهایش را متوقف کند، با اشارهای کوتاه به ماشین پرسید:
«اون ماشین مال توئه؟»
چند قدم مانده به درهای شیشهای بزرگ، ایستاد و رو به ا/ت برگشت.
نور بعدازظهر از پشت پنجرهها روی صورتش افتاده بود و خطوط تیز چهرهاش را پررنگتر نشان میداد؛ آنقدر که بیشتر شبیه یک مجسمه به نظر میرسید تا یک دانشجو.
با اشارهای به سمت خروجی گفت:
«بفرما...»
مکث کوتاهی کرد و ادامه داد:
«دیگه رسیدی. از اینجا به بعد دیگه لازم نیست راه بری.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟖𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
ا/ت نگاهی به ماشین انداخت و بعد دوباره به تهیونگ نگاه کرد.
لبخند کوچکی روی لبهایش نشست.
«پس... آخرش تا خروجی همراهم اومدی.»
لحظهای مکث کرد و بعد آرام گفت:
«ممنونم، تهیونگ.»
نگاه تهیونگ چند ثانیه بیشتر از چیزی که خودش انتظار داشت، روی ا/ت ماند.
نحوهی صدا زدن اسمش...
نه مثل دخترهایی بود که همیشه با هیجان و شیفتگی صدایش میکردند.
فقط ساده...
آرام...
و مؤدبانه.
همین سادگی، باعث شد چیزی در دلش برای لحظهای تکان بخورد.
بدون اینکه نگاهش را به او برگرداند، گفت:
«بهش عادت نکن.»
اما این بار، آن تندی همیشگی در صدایش شنیده نمیشد.
بند کیفش را دوباره روی شانهاش مرتب کرد و نگاهش را به سمت ورودی دانشگاه برد؛ انگار ناگهان ساختمان برایش از هر چیز دیگری جالبتر شده باشد.
در همان لحظه، راننده جلو آمد و درِ عقب سدان مشکی را برای ا/ت باز کرد.
تهیونگ برای آخرین بار نگاهی به او انداخت.
چشمهای تیرهاش در نور کمرنگ عصر، مثل همیشه هیچ احساسی را آشکار نمیکردند.
بعد با همان لحن آرام همیشگی گفت:
«فردا میبینمت، زهرا.»
نه سؤال بود...
نه خداحافظی...
فقط حقیقتی که انگار از قبل میدانست اتفاق خواهد افتاد.
بعد چرخید و در جهت مخالف قدم برداشت.
هر قدمش او را دورتر میکرد تا اینکه در انتهای راهرو، پشت پیچ ساختمان، از دید ا/ت ناپدید شد.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟏𝟗𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
صبح روز بعد، فضای دانشگاه کلمبیا مثل همیشه پرجنبوجوش بود.
همهمهی آرام دانشجوهایی که یکییکی وارد محوطه میشدند، از هر طرف به گوش میرسید.
بوی قهوهی تازه از کافهی دانشجویی در هوا پیچیده بود و نسیم خنک صبحگاهی میان درختان محوطه میوزید.
تهیونگ از قبل در محوطهی دانشگاه حضور داشت.
او همراه جونگکوک و جیمین کنار یکی از ستونهای سنگی ایستاده بود.
در حالی که با بیحوصلگی صفحهی گوشیاش را بالا و پایین میکرد، هر چند لحظه یکبار بیاختیار نگاهش به سمت ورودی اصلی دانشگاه کشیده میشد؛ درست هر بار که دانشجوی جدیدی وارد محوطه میشد.
جونگکوک بدون اینکه سرش را از روی گوشی بلند کند، با لبخند گفت:
«دوباره داری همون کارو میکنی.»
تهیونگ بیدرنگ پرسید:
«چه کاری؟»
جیمین با لبخند معنیداری گفت:
«منتظر موندن.»
نگاهش را به ورودی انداخت و ادامه داد:
«تو فقط وقتی اینقدر به در ورودی زل میزنی که منتظر یکی باشی.»
تهیونگ بالاخره سرش را بلند کرد.
نگاهش دوباره همان سردی همیشگی را پیدا کرد.
«منتظر هیچکس نیستم.»
مکث کوتاهی کرد و با خونسردی ادامه داد:
«فقط از دیر رسیدن به کلاس متنفرم.»
جونگکوک خندهاش گرفت.
جیمین هم با خنده گفت:
«آره، حتماً... هرچی تو بگی.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟎𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
در همان لحظه، صدای توقف یک ماشین مقابل ورودی دانشگاه توجه چند نفر را جلب کرد.
جونگکوک بیاختیار سرش را بلند کرد.
«فکر کنم دانشجوی جدیدمون رسید.»
تهیونگ هیچ واکنشی نشان نداد.
حداقل در ظاهر...
اما نگاهش بیاختیار به سمت ورودی کشیده شد.
چند ثانیه بعد، درِ ماشین باز شد.
ا/ت با همان آرامش همیشگی از ماشین پیاده شد.
کیفش را روی شانهاش جابهجا کرد و بعد از تشکر از راننده، به سمت ساختمان اصلی دانشگاه راه افتاد.
با ورود او، چند نفر از دانشجوها دوباره نگاهشان را به سمتش برگرداندند و آرام چیزی در گوش هم زمزمه کردند.
جونگکوک با لبخند دستش را تکان داد.
«هی، ا/ت! اینجا!»
ا/ت با شنیدن صدایش سرش را بلند کرد.
وقتی آنها را دید، لبخند محوی زد و به سمتشان رفت.
جیمین هم با لبخند گفت:
«صبح بخیر. امیدوارم دیروز راحت به خونه رسیدی.»
ا/ت با لبخند کوتاهی جواب سلامشان را داد.
در تمام این مدت، تهیونگ چیزی نگفت.
فقط برای چند لحظه نگاهش روی ا/ت ماند...
بعد دوباره وانمود کرد مشغول گوشیاش است.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
همسایه پرایوت بنده 𓆉
آمارم:۲۴٠+𓆉
آمارت:۱۵٠+𓆉
پرایوتم:
@gilr1390l
چنلم:
@cherry_405
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟏𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
جونگکوک با لبخند پهنی به جیمین آرنج زد.
«دیدی؟ گفتم میاد.»
جیمین خندهی کوتاهی کرد و نگاهی از گوشهی چشم به تهیونگ انداخت.
«ته، امروز زیادی ساکتی. چیزی شده؟»
تهیونگ حتی سرش را هم بلند نکرد.
در حالی که بیهدف صفحهی گوشیاش را بالا و پایین میکرد، با همان حالت بیتفاوت همیشگی گفت:
«نه.»
جونگکوک با لحن شیطنتآمیزی تکرار کرد:
«نه، هوم؟»
بعد دوباره رو به ا/ت کرد و با انرژی همیشگیاش گفت:
«خب ا/ت، آمادهای امروز هم مرکز توجه همه باشی؟ قبل از اینکه حتی به پلههای دانشگاه برسی، دیدم نصف دانشجوهای سال دوم داشتن نگات میکردن.»
جیمین به ستون تکیه داد و با کنجکاوی پرسید:
«راستی، امروز صبح تونستی راحت کلاس رو پیدا کنی؟ یا هنوز هم لازم باشه همون سرویس راهنمایی که دیروز گفتیم رو برات انجام بدیم؟»
ا/ت با لبخند آرامی شانه بالا انداخت.
«راستش ترجیح میدم به جای اینکه مرکز توجه باشم، فقط یه دانشجوی معمولی باشم.»
بعد با نگاهی به جیمین ادامه داد:
«و در مورد پیدا کردن کلاس... این بار تونستم بدون گم شدن مسیرم رو پیدا کنم.»
لبخند محوی زد و با لحنی شوخ اضافه کرد:
«پس فکر کنم فعلاً لازم نباشه از سرویس راهنماییتون استفاده کنم.»
جونگکوک با خنده گفت:
«حیف شد، داشتم کمکم به شغل جدیدم عادت میکردم.»
جیمین هم خندید.
«نگران نباش، هنوز فرصت هست. این دانشگاه اونقدر بزرگه که بالاخره یه روز گم میشی.»
ا/ت هم با خندهی کوتاهی سرش را تکان داد.
«امیدوارم اون روز نرسه.»
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟐𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
درست همان لحظه، تهیونگ ناگهان گفت:
«بالاخره اون روز میرسه.»
صدایش میان شوخی و خندهی آنها پیچید و باعث شد جونگکوک و جیمین همان لحظه ساکت شوند.
تهیونگ هنوز نگاهش روی گوشی بود.
چند ثانیه بعد، صفحهی گوشی را خاموش کرد و آن را داخل جیبش گذاشت.
بعد سرش را بالا آورد و مستقیم به ا/ت نگاه کرد.
حالت چهرهاش مثل همیشه خنثی بود، اما همان نگاه عمیق و مرموزی که روز قبل دیده بود، دوباره در چشمهایش پیدا بود.
با آرامش گفت:
«بخش شرقی دانشگاه مثل یه هزارتوعه. بیشتر دانشجوهای سال اول، توی هفتهی اول سر از زیرزمین درمیارن.»
بعد از ستون فاصله گرفت و یک قدم به ا/ت نزدیکتر شد.
«اگه برنامهی کلاسیمون یکی باشه... احتمالاً کلاس ریاضی رو با هم داریم.»
جیمین با تعجب نگاهی بین تهیونگ و ا/ت جابهجا کرد و با شیطنت گفت:
«کلاس ریاضی؟ از کی تا حالا برات مهم شده که کی توی کلاساته، ته؟»
تهیونگ هیچ جوابی نداد.
ا/ت چند لحظه به او نگاه کرد.
«این حرفت... با توجه به شناختی که ازت پیدا کردم، غیرمنتظره بود.»
گوشهی لبش با شیطنت بالا رفت.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟑𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
حالت چهرهی تهیونگ هیچ تغییری نکرد.
اما عضلهی فکش آنقدر نامحسوس منقبض شد که اگر کسی با دقت نگاه نمیکرد، متوجهش نمیشد.
او عادت نداشت کسی اینطور روبهرویش بایستد...
آن هم با لبخندی که انگار اصلاً تحت تأثیر شهرت و شخصیت سردش قرار نگرفته بود.
با صدایی آرام و محکم گفت:
«زیادی بهش فکر نکن.»
بعد بیدرنگ چرخید و بدون اینکه منتظر جواب بماند، به سمت ساختمان اصلی دانشگاه راه افتاد.
«فقط از دور خودم چرخیدن خوشم نمیاد.»
جونگکوک و جیمین نگاهی به هم انداختند.
جونگکوک کمی به جیمین نزدیک شد و آنقدر بلند زمزمه کرد که ا/ت هم بشنود:
«خودش بیشتر از همه داره بهش فکر میکنه.»
جیمین خندهای کرد و سرش را تکان داد.
بعد رو به ا/ت گفت:
«بیا بریم... قبل از اینکه برای ثابت کردن حرفش، سرعت راه رفتنش رو دو برابر کنه.»
جونگکوک خندید.
«اون وقت باید دنبالش بدویم!»
ا/ت هم بیاختیار لبخند زد و همراه آنها به سمت ساختمان حرکت کرد.
تهیونگ چند قدم جلوتر از همه راه میرفت...
اما با وجود اینکه حتی یک بار هم برنگشت، انگار کاملاً حواسش به این بود که آنها پشت سرش میآیند.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟒𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
در تمام مسیر تا ساختمان اصلی، جونگکوک و جیمین مثل همیشه مشغول شوخی با هم بودند.
جونگکوک هر چند ثانیه یکبار چیزی میگفت که باعث خندهی جیمین میشد.
ا/ت هم گاهی لبخند میزد و به حرفهایشان گوش میداد.
اما تهیونگ...
همچنان چند قدم جلوتر راه میرفت.
وقتی به درِ ساختمان رسیدند، تهیونگ در را باز کرد.
بدون اینکه چیزی بگوید، کنار ایستاد تا بقیه اول وارد شوند.
جونگکوک با تعجب زیر لب گفت:
«امروز واقعاً عجیبه...»
جیمین آهسته جواب داد:
«آره... منم دارم کمکم نگران میشم.»
ا/ت با تعجب نگاهی کوتاه به تهیونگ انداخت.
«ممنون.»
تهیونگ فقط سرش را خیلی آرام تکان داد.
نه لبخند زد...
نه چیزی گفت.
بعد از اینکه هر سه نفر وارد شدند، خودش هم بیسروصدا پشت سرشان وارد ساختمان شد.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟐𝟓𐙚
𝐓𝐡𝐞 𝐠𝐢𝐫𝐥 𝐰𝐡𝐨 𝐜𝐡𝐚𝐧𝐠𝐞𝐝 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲𝐭𝐡𝐢𝐧𝐠𐙚
راهرو پر از دانشجو بود.
همهمهی گفتوگوها و صدای قدمهای عجولانه از هر طرف به گوش میرسید.
تهیونگ با همان آرامش همیشگی از میان جمعیت عبور میکرد؛
طوری که دانشجوها ناخودآگاه برایش راه باز میکردند.
نگاههای زیادی دنبالش میرفت، اما بیشترشان خیلی زود نگاهشان را میدزدیدند.
او به هیچکس توجهی نمیکرد.
حتی به دخترهایی که کاملاً مشخص بود سعی داشتند توجهش را جلب کنند.
جونگکوک با خنده آرنجی به جیمین زد.
«پس کلاس ریاضی... ته واقعاً مسیر کلاس رو بلده؟ این خودش یه اتفاق عجیبه.»
جیمین با شیطنت جواب داد:
«احتمالاً فقط داره مطمئن میشه ا/ت دوباره توی هزارتوی بخش شرقی گم نشه.»
بعد با خنده اضافه کرد:
«وگرنه شاید دوباره مجبور بشه مثل دیروز تا خروجی همراهیش کنه.»
شانههای تهیونگ کمی سفت شد.
نه حرفی زد...
نه مخالفتی کرد...
فقط مثل قبل به راهش ادامه داد و نگاهش را از راهروی روبهرو برنداشت.
چند لحظه بعد، هر چهار نفر مقابل درِ چوبی بزرگ کلاس ایستادند.
تهیونگ ناگهان قدمهایش را متوقف کرد.
𐙚𝐓𝐡𝐢𝐬 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐬𐙚