از فردا احتمالا یکی از داستانام رو شروع کنم براتون بفرستم. یکم دودل بودم سر این قضیه که ویرایش بزنم و بازنویسی کنم ولی خب آدم توی دیلیش همچین حرفی رو نداره که! بعد از اینکه تمام احساساتم یه جلسه سری گذاشتن بالاخره عقل حکم کرد تنها راه اینکه به یه داستان پایبند بمونم اینه که یه خواننده داشته باشه. چون معمولا نصفه ول میکنم میرم ( نه خداوکیلی، شما اینطور نیستین؟)
دفتری برای یک مدار معلق خسته
از فردا احتمالا یکی از داستانام رو شروع کنم براتون بفرستم. یکم دودل بودم سر این قضیه که ویرایش بزنم
نتونستم خودمو کنترل کنم و بازنویسی کردم (روی خودم کنترل صد در صد دارم،ایش)