گاهی وقتا ام هست که دلت میخواد چیز میزا رو بشکونی، نقاشیاتو پاره پوره کنی، کتابارو از قفسه برداری و پرتشون کنی به در و دیوار، سر همه عربده بکشی در حالی که یه گوشه نشستی و لنگاتو انداختی رو هم و منتظری چاییت سرد بشه.
روزگار نکبتی شده، آن قدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطره هایش چنگ بیندازد و آن جاها دنبال چیزی بگردد.
توی چرخه ی بینهایت کندن پوست لب، انتظار برای ترمیم و کندن دوباره اش گیر کردم متاسفانه