روزگار نکبتی شده، آن قدر که آدم دلش میخواهد مدام به خاطره هایش چنگ بیندازد و آن جاها دنبال چیزی بگردد.
توی چرخه ی بینهایت کندن پوست لب، انتظار برای ترمیم و کندن دوباره اش گیر کردم متاسفانه
سمفونی دلقک ها.
اینجا یه دلقکی هست که نمی خوابه.
بالاخره ساعت خوابم درست شد