هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «آن روز، برف میبارید و قلعه برای اولینبار پس از صد سال، صدای قدمهای وارث گمشدهاش را شنید.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «او همیشه میگفت از تاریکی نمیترسد؛ اما نمیدانست تاریکی مدتهاست نام او را به خاطر سپرده.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی آخر: «آخرین چیزی که از او به یاد داشتم، صدای خندهای بود که دیگر هیچوقت در خوابهایم نشنیدم.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «در آن سرزمین، هر ستاره یک آرزو بود؛ و آرزوی من، ممنوعهترینشان بود.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «آن شب ستارهها بیش از حد نزدیک بودند، انگار آسمان میخواست راز بزرگی را درست بالای سرمان فاش کند.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی آخر: «ماه هنوز همانجا بود، ستارهها هنوز میدرخشیدند؛ فقط دیگر کسی نبود که زیر همان آسمان منتظر برگشتنم باشد.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «او با چمدانی پر از راز و قلبی پر از خاطراتی که هیچکس نمیدانست، به شهری برگشت که قسم خورده بود هرگز دوباره آن را نبیند.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی آخر: «شاید ما هیچوقت قرار نبود تا آخر قصه کنار هم بمانیم؛ شاید تنها وظیفهمان این بود که یک فصل زیبا از زندگی یکدیگر باشیم.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «همهچیز از شبی شروع شد که ماه برای اولینبار پشت ابرها پنهان شد و او فهمید قرار است اتفاقی بیفتد.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «اگر سرنوشت واقعاً کتاب بود، من صفحهای بودم که نویسنده از نوشتنش پشیمان شده بود.»
هدایت شده از a girl written by angels
جملهی اول: «در شهری که هیچکس به افسانهها باور نداشت، دختری زندگی میکرد که خودش یکی از آن افسانهها بود.»