فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
تنها زمانى “صبور” خواهى شد كه صبر را یک “قدرت” بدانی نه یک “ضعف”!
آنچه ويرانمان مىكند، روزگار نيست، حوصلهی “كوچک”، براى “آرزوهاى بزرگ” ماست.
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
زیبا باش! لباس خوب بپوش!
ورزش کن!
مواظب هیکل و اندامت باش!
هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد!
همیشه بوی عطر بده!
مطالعه کن و آگاهیتو بالا ببر.
خودت را به صرف قهوه یا چایی
در يک خلوت دنج ميهمان کن!
برای خودت گاهی هديهای بخر!
وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی میکنی؛
آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی
کمتر به اشتباه اعتماد میکنی.
يادت باشد:
برای انسان عزت نفس غوغا ميکند.
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
21.05M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
من زنم مردانگی را هم دوست دارم
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
5.36M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
•
بنظرم دقیقا همینجاست که ما بزرگ میشیم
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
و اگر هیچکس دوستت نداشت
من مرده ام
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
7.91M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خشم قابل کنترل نیست
اما افکاری که موجب خشم میشه قابل کنترله
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
باران
بوی خاک خیس خورده
عطر بوته های چای اون حوالی
صدای آواز گنجشک ها و
چِک چِک قطره های آب از سقف شیروونی
همه ی اینها تداعی حضور توست..
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
کاش میشد سرنوشت خویش را از سر نوشت
کاش میشد اندکی تاریخ را بهتر نوشت
کاش میشد پشت پا زد بر تمام زندگی
داستان عمر خود را گونه ای دیگر نوشت ...
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
زلف بر باد مَده، تا نَدهی بر بادم
ناز بنیاد مکُن، تا نکَنی بنیادم
زلف را حلقه مکُن، تا نکُنی در بندم
طُرّه را تاب مده، تا نَدهی بر بادم
👇🍃👇
🪶❄️
✾࿐༅🍃♥️🍃༅࿐
🍃👈
❤تنها صداست که می ماند......❤
🎙🎶@cofeh_deklameh🎶🎙
🎶🎙کـافـــــہ دکــلــمـه🎙🎶
─═༅C᭄░⃟⃟🧡❤ღ༅═─ 📚داستان بانوی دوم قسمت بیستم احمد دستش رو به روی پیشونیم گذاشت و گفت: -تب د
─═༅C᭄░⃟⃟🧡❤ღ༅═─
📚 داستان بانوی دوم
قسمت بیست و یکم
اقام دستش رو به روی زانوی احمد گذاشت و گفت:
-انشاا...امسال دیگه نوه ام رو بغل میکنم...نه احمد آقا؟؟؟
احمد نگاهی به من انداخت و گفت:
-چی بگم؟!!!...انشاا...
خیلی فشار روی من و احمد بود هم خانواده من بی تاب نوه بودن هم عمه های احمد دست از سرمون برنمیداشتن...
****
احمد با چشمهای بسته گفت:
-میترسم بچه نخواستن من و تو حرف یومیه عده ای خاله خان باجی بشه...شریفه تو میگی چیکار کنم؟از یک طرف دلم به بچه رضا نیست از طرف دیگه میترسم تو رو اجاق کور بدونن!!!
دستم رو به زیر بالشتم بردم و گفتم:
-من بچه میخوام...خسته شدم از تنهایی ...اگه تو راضی نباشی حرفی نمیزنم اما بدون من دلم لک زده برای بوی بچه...
احمد چشمهاش رو باز کرد و گفت:
-مطمئن باشم خودت هوس مادر شدن کردی و واسه حرف و حدیث اقوام من نیست؟؟؟
چشمهام رو به نشونه تایید باز و بسته کردم و گفتم:
-خودم دلم میخواد...
احمد یک دسته از موی بافته شده ام رو بوسید و گفت:
-قبوله...هر چی تو بخوای من نه نمیگم...
***
طلعت تو حیاط ایستاده بود...خجالت میکشیدم جلوی اون به سراغ سیر ترشی های گوشه حیاط برم...بدجور هوس ترشی به دل داشتم...از شدت ویار پاهام سست و بی رمق شده بود...
دمپایی هام رو سریع پا کردم و به گوشه حیاط رفتم...حتی یادم رفت به طلعت سلام کنم...طلعت جارو رو به روی زمین گذاشت تا ببینه عجله من به چه علتیه...دستم رو تا مچ به درون ظرف سیر ترشی کردم و بزرگترین و درشت ترین سیر رو از ظرف بیرون کشیدم ...با ولع سیر های ترش و تند و تیز رو میخوردم و از طعم خوشش لذت میبردم...طلعت به کنارم اومد و گفت:
-هوس ترشی داری؟
دهنم رو با کف دستم تمیز کردم و گفتم:
-اولین باره هوسش به سرم زده...
طلعت دستش رو به روی شکمم گذاشت و گفت:
-بچه ات دختره...اگه طالب شیرینی باشی بچه ات پسره!!!
از حرف طلعت دستم رو به روی شکمم گذاشتم و تو دلم گفتم:((چه فرقی میکنه...بچه سالم باشه دختر و پسرش فرقی نداره))
***
نجمه سرش رو به روی شکمم چسبونده بود و با بچه ام حرف میزد...با صدای مادر دستش رو گرفتم و گفتم:
-مادر اومد...الان باز یک چیزی بهت میگه...
نجمه سریع نشست و گفت:
-ابجی دختره یا پسر...
تو فکر رفتم و گفتم:
-نمیدونم...ولی حسم میگه دختره...
مادرم کشک های دونه دونه رو تو کشک سابش ریخت و گفت:
پسره!!!چون خوشگل تر شدی پسره!!!
نجمه دستش رو به روی پام گذاشت و گفت:
-دختــــــــــــــــــــــــره!!!خودش بهم گفت دخترم...
مادرم دستش رو تا بالاتر از مچ تو کشک ساب کرد و گفت:
-پسره...چون من دو تا دختر اوردم بچه شریفه پسر میشه...
نجمه به من نگاهی کرد و به زیر خنده زد...
از خنده نجمه ،مادرم عصبی شد و یکی از کشکهای زیر دستش رو به سمت نجمه پرت کرد و گفت:
-زهرمار...انقدر نخند...
نجمه کشک زمین افتاده رو گوشه لپش گذاشت و گفت:
-مادر چه حرفها میزنی ،کی گفته چون شما دو تا دختر زاییدی بچه شریفه پسر میشه؟
مادرم گفت:
-از قدیم میگن اگه مادری دو تا دختر بیاره نوه اولیش پسر میشه!!!
نجمه چشمکی به من زد و به مادرم گفت:
-پس چرا دختر عمه محبوبه دو قلوی دختر زایید؟عمه هم که دوتا دختر پشت هم آورد!!!
از شیطنت نجمه به زیر خنده زدم و به مادرم چشم دوختم...
مادرم از حرف نجمه کلافه شد و گفت:
-ای لعنت به من که جلوی تو ور پریده دهن باز میکنم...بلند شو تا کفرم رو بالا نیاوردی...بلندشو ...
نجمه با دلخوری دستش رو به روی شکمم گذاشت و گفت:
-مگه چی گفتم؟مگه دروغ گفتم؟!!!
ادامه دارد...
☞❥ 🔚
۰
۰
https://eitaa.com/cofeh_deklameh
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
سلام صبحتون دلپذیر ☕️🌼🍃
سلامی گرم در طلوعی زیبا ☀️
تقدیم شما مهربانان🌼🍃
و سلامی به زیبایی عشق💛
به لطافت دل مهربانتون💛
🍃🌼آرزومیکنم
پنجـره دلتـون
همیشه رو
به خوشبختی باز بشه 🌼😑
صبحتون سرشار از آرامش🌼
🌸🍃﷽🍃🌸🍃