حدودا دو دهه روی این سیاره بودم یعنی چی که در هرکاری که تو زندگیم بهش دست زدم بهترین نیستم و زندگیم رو فیگرداوت نکردم و یک روتین پرفکت ندارم و کف نیویورک یک آپارتمان به نامم نزدم و عشق زندگیم رو نمیشناسم و تمام فیلمهای ساخته رو بهترتیب بهترین تا بدترین ریت نکردم و تااازه هنوز نمیدونم رنگ موردعلاقهی اول حقیقیم چیه؟
آرزو داشتم زمان فقط جلو بره، اما هیچوقت نفهمیدم آدم گاهی بیشتر از اینکه به آدمها وابسته باشه، به گذشته وابسته میشه.
به روزهایی که دیگه تکرار نمیشن، به حسهایی که فقط توی خاطره زندهان، به نسخهای از خودش که دیگه وجود نداره.
سختترین وابستگی، دل کندن از چیزی نیست که از دست رفته؛ دل کندن از امیدیه که هنوز تهِ دلت زمزمه میکنه: «شاید یه روز، همهچی مثل قبل بشه.»
اما حقیقت اینه که زندگی، منتظر کسی که توی گذشته جا مونده، نمیمونه. گاهی رهایی، از همون لحظهای شروع میشه که میپذیری بعضی فصلها فقط برای خاطره شدن نوشته شدهان، نه برای تکرار.