آرزو داشتم زمان فقط جلو بره، اما هیچوقت نفهمیدم آدم گاهی بیشتر از اینکه به آدمها وابسته باشه، به گذشته وابسته میشه.
به روزهایی که دیگه تکرار نمیشن، به حسهایی که فقط توی خاطره زندهان، به نسخهای از خودش که دیگه وجود نداره.
سختترین وابستگی، دل کندن از چیزی نیست که از دست رفته؛ دل کندن از امیدیه که هنوز تهِ دلت زمزمه میکنه: «شاید یه روز، همهچی مثل قبل بشه.»
اما حقیقت اینه که زندگی، منتظر کسی که توی گذشته جا مونده، نمیمونه. گاهی رهایی، از همون لحظهای شروع میشه که میپذیری بعضی فصلها فقط برای خاطره شدن نوشته شدهان، نه برای تکرار.
گاهی حس میکنم به دنیا اومدم فقط برای اینکه تماشا کنم. که چطور آدمها میان، میرن، عاشق میشن، جا میمونن..
و من فقط یه ناظر ِ خاموشم، بینقش، بیتأثیر. کسی که حتی وقتی وسط جمعِ، باز هم احساس غریبی میکنه. یه جور بیجاییِ مزمن، یه جور دلتنگی بیدلیل.
پوچی، همیشه با صدای بلند نمیاد. گاهی توی خندههامه، توی کارهای روزمره، توی جوابهایی که از حفظ میدم. گاهی انقدر خوب قایمش میکنم که حتی خودمم باورم میشه همهچی خوبه. تا وقتی شب میشه، ساکت میشه، تاریک میشه.. و دوباره اون صدای آشنا توی سرم میپیچه:
«اگه نباشی، چی کم میشه از این دنیا؟»
یه وقتایی حس میکنم حتی درد کشیدن هم یه جور معنا داشت؛ ولی حالا حتی درد هم نیست، فقط یه خلاء ِ بزرگه که توش معلقم
بدون سقف، بدون زمین، بدون هیچچیز برای گرفتن.
و تنها کاری که ازم برمیاد اینه که این بیمعنایی رو بریزم روی کلمات، شاید توی این همه هیچ، بتونم از نو یه نقطهی شروع بسازم.